|
Wednesday, March 05, 2008
با دو تن از دوستان قرار گذاشته بودم یكشنبه به گردش برویم. اما در ساعت مقرر به گونهای نامنتظر خواب ماندم. دوستانم كه مرا همیشه فردی وقتشناس دیده بودند از چنین غیبتی شگفتزده شدند، به خانهای كه در آن زندگی می كردم آمدند، مدتی در برابر خانه انتظار کشیدند، سپس از پلهها بالا آمدند و در زدند. هراسان به خود آمدم، از تخت بیرون پریدم و به چیزی جز این توجه نداشتم که هر چه زودتر آماده شوم. سرانجام وقتی لباس به تن از در بیرون آمدم، دوستانم وحشتزده از برابرم پس نشستند. فریاد زدند:" پشت سرت چه شده؟" از لحظهی بیداری احساس میکردم چیزی مانع از آن است که سرم را عقب بدهم. دست به سوی آن بردم. همین که در پس سر دستهی شمشیری را در دست گرفتم، دوستانم که کمی بر خود مسلط شده بودند، بلافاصله فریاد زدند:"مواظب باش زخمی نشوی." نزدیکتر آمدند، وارسیام کردند، مرا به درون اتاق و جلوی آینهی گنجه بردند و بالاتنهام را لخت کردند. شمشیری بزرگ و قدیمی متعلق به سلحشوران با دستهای صلیبمانند تا قبضه در پشتم فرو شده بود، ولی تیغهی آن به گونهای باورنکردنی دقیقا میان پوست و گوشت به جلو خلیده بود بیآنکه جراحتی به بار بیاورد. حتی در پس گردن، در نقطهای که فرو شده بود، زخمی وجود نداشت. دوستان اطمینان دادند که شکاف لازم برای عبور تیغه بی کمترین جراحت و خونریزی ایجاد شده است. سپس وقتی بالای صندلی رفتند و شمشیر را آرام و آهسته ، میلیمتر به میلیمتر بیرون کشیدند، باز خونی جاری نشد و شکاف پس گردنم سر به هم آورد، به گونهای که تنها درزی ناچیز باقی ماند. دوستان خندهکنان گفتند:"بگیر، این هم شمشیرت" و آن را به دستم دادند. با هر دو دست آن را سبکسنگین کردم، سلاح گرانبهایی بود، بیشک جنگجویان صلیبی از آن استفاده کرده بودند. بهراستی چه کسی میگذارد سلحشوران قدیمی در خواب این و آن پرسه بزنند، بی کمترین احساس مسولیت شمشیرخود را تاب بدهند، آن را در تن خفتگان بیگناه فرو کنند و فقط از آن رو جراحات کاری به بار نیاورند که سلاحهاشان ظاهرا بر بدنهای زنده میلغزد و فزون بر این دوستان باوفا پشت در ایستادهاند و به قصد یاری در میزنند. داستانهای کوتاه- فرانس کافکا، نشر ماهی۱۳۸۳، ص ۶۰۳-۶۰۲ Saturday, January 26, 2008
عدنان غُریفی چند مترِ آخر را مثل یک دُلفین زیرآبی آمد. وقتی که کنار استخر سرش را از آب بیرون آورد، تند تند، اما بیصدا، شروع به نفس نفس زدن کرد. میدیدم چقدر ظریف است اما ظرافتهایش دخترانه بودند. نفساش را، به نوبت، از دهان و بینی کوچکاش بیرون میداد و تو میکشید. دهاناش کوچک بود و او هم کوچکترش کرده بود، عین ِ ماهی. من نگاه کردم به پرههای دماغش که باز و بسته میشدند. جز نفسزدنش، بقیه حرکاتاش همه آرام بودند. اول با یک دست، یک طرف، و بعد با دست دیگر، طرف دیگر موهایش را ازروی صورت کنار زد و من توانستم چشمهای سیاه مضطربش را ببینم. هنوز چند لحظهای از رسیدنش به حاشیهی استخر نگذاشته بود که یک غول، جداً یک غول هلندی هم رسید و شروع کرد به نفیرکشیدن. طول ِاستخر را با ضربهی پروانه آمده بود، چه پروانهای! خیلی تند نفس نمیزد، اما همان نفسزدنهای کمی سریعتر از عادیاش و سرو صدای آن، نفسزدنهای کبوتروار دحترِ ژاپنی را پوشاند. بار دیگر دخترک با دستهای خوشتراشش موهای سیاهاش را از روی صورت و پیشانی کنار زد و وقتی موجهای حاصل از شنای پروانهی هلندی ِ غول به بدن او خوردند، و روی صورتاش پاشیده شدند، دخترک به طرف هلندی سر برگرداند. وقتی به صورت مرد نگاه کرد، و آن لبخند را روی صورت درشت او دید، یک قدم ِ البته آبی از او دور و به من نزدیکتر شد. همین احتیاط او نشان میداد از آمدنش به هلند دیر زمانی نمیگذرد. مرد چیزی گفت که من(تقریبا مثل همیشه) نفهمیدم. دختر هم به نظرم نفهمیده بود، چون حالت لبخند زورکی و مضطرباش، مال کسی بود که زبان دیگر را نمیفهمد و در عین حال میخواهد مؤدب باشد. دختر زیبا بود. از آن نوع زیباییهایی که دلات میخواهد مرتب به آن نگاه کنی ومرتب بستایی. همین، فقط بستایی، آن را نقش بزنی یا عکس بگیری، و در اتاق خود بیاویزی- اتاقی که فقط مال توست- و گاهگاه به آن نگاه کنی و آرام شوی. دلام میخواست به دخترک بگویم: "انگارمضطرب هستی، چرا؟" یا مثلا: "کاری از دست من ساخته است؟" اما ترجیح دادم ساکت بمانم، چون میترسیدم باز او را بیشتر برمانم. یک گام از دخترک کنار کشیدم، به خیال اینکه فضای او را بیشتر کنم، اگر چه میدانستم برای آدم ِ ترسیده، هر مقدار جا، تنگ است. او میخواست آنجا آرام بایستد، فقط بایستد. من به جلو نگاه کردم و منتظر بودم نفسام باز عادی شود، و باز چند طول دیگر شنا کنم. با این همه احساس میکردم بهتر است با حفظ همان فاصله، آنجا بماند. دخترک به جلو نگاه میکرد و با وجودی که روی صورتش دیگر موی آشفته نبود تا مانع دیدن او شود، مرتب دستهایش را به طرف صورتش میبرد و انگار صورتش پوشیده از موی سیاه بود، آنها را روی صورت میکشید اما به جلو نگاه میکرد، و من میدیدم که انگار مضطرب است. هلندی، دو سه بار، باز سرش را برگرداند و با دهان باز خندان به دخترک نگاه کرد. بعد، از همان جایی که بود معلق زد و من برای یک لحظه دیدم که یک چیز سفید-زرد ِ غولآسا توی آب چرخید. زیر آب رفت و بعد یکی دو متر آن طرفتر، سر از آب بیرون آورد و به محض بیرون آوردن سر، به دخترک نگاه کرد و باز لبخند زد. مرد، باز حرکاتی کرد و در ضمن حرکات، به دختر ژاپنی نگاه کرد. انگار میخواست به او بگوید: "ببین چه چیزهایی بلدم! چه معلقهایی میزنم!" که بلد نبود، فقط توی آب حرکات غولآسای شلخته میکرد و دهانش همیشه باز بود و بیصدا میخندید. دخترک همچنان به جلو خیره بود.بعد مرد پیش دو هلندی ِ میانسال ِدیگررفت که آنها هم چاق بودند و چیزهایی به آنها گفت و آنها هم برگشتند و به دختتر ژاپنی نگاه کردند. دختر همچنان به جلو نگاه میکرد. بعد من که نفسام عادی شده بود، پاهایم را به دیوار استخر زدم و زیر آب رفتم و وقتی سرم را از زیر آب بیرون آوردم دیدم کمی آن طرفتر، و به موازات من، دختر ژاپنی هم دارد شنا میکند. تا رسیدم به کنارهی آن طرف استخر، معلق زدم و پاهایم را به دیوار کوبیدم و برگشتم. دختر هم میبایست همان کار را کرده باشد، چون دیدم به موازات من دارد در کنارم شنا میکند. وقتی به این طرف استخر رسیدم، باز معلق زدم و باز پاهایم را به دیوار کوبیدم، و تا آن طرف رفتم و برگشتم. و وقتی به این طرف رسیدم، دحتر زاپنی را ندیدم. ایستادم و نفس نفس زنان نگاه کردم و دیدم که هلندی، توی همان خطی که دختر شنا میکرد، ایستاده، و بدون اینکه به او دست بزند، راه او را سد کرده است و دارد چیزهایی به او میگوید، و دخترک مضطربتر شده و به او گوش نمیدهد، اما با همان حالت مضطرب دارد لبخند میزند و به این طرف و آن طرف نگاه میکند. دخترک از هلندی دور شد و آمد به طرف خط ِ من، و هلندی سر جای خودش ماند و با همان دهان باز و خندان به او نگاه کرد، و وقتی دخترک به کنارهی دیوار رسید با حفظ فاصلهای که این بار زیاد نبود، پشت به استخر داد و باز شروع کرد به کنار زدن موهاش. هلندی از همان جا پیچید و در طول استخر، با ضربههای غولآسا شروع به شنای سینه کرد، و وقتی برگشت، باز با هیکل غولش موج درست کرد و آب روی صورت دخنرک پاشید و او این بار،سریعتر و با دستهای مضطربتر، آب را از روی صورت پاک کرد. هلندی باز به او نگاه کرد و لبخند زد و دخترک باز به جلو خیره شد و یک قدم خودش را به من نزدیکتر کرد. من سر جای خود ایستادم، چون احساس میکردم انگار از من نمیترسد، اما به من نگاه نکرد و همینطور به جلو خیره ماند و موهای خیالیاش را از روی صورتاش کنار زد. در همین موقع دیدم پسر کوچکم از استخرِ مخصوص بچهها بیرون آمد، و آمد به طرفم و بالای سرم ایستاد- در فاصلهی میان من و دخترک. "بابا، میای با هم شنا کنیم؟" "بابا جون، من اونجا نمیآم. میدونی که اونجا مال بچههاس." بعد با کمی ناراحتی گفتم " تو که شنا بلدی باباجون، بیا این جا تمریناتو بکن. اگر همهاش اونحا بمونی نمیتونی خوب شنا یاد بگیری. نیم ساعت کلاس کافی نیست، باید تمرین کنی." "باشه، من نمیخواستم بگم تو بیای اونجا، میخواستم خودم بیام اینجا" و لبخند بامعنایی زد، که یعنی بهتر است اول گوش کنم. " عالیه، بپر تو آب." و او با خوشحالی پرید توی آب. تا سرش را از آب بیرون آورد گفت: " بیای دیگه، بابا." " حالا دو دقیقه صبر کن." همانطور که دست و پا میزد با ناز بچهگانهای به هلندی گفت: "چرا؟" " میخوام نفسام جا بیاد، باباجون، آخه همین حالا چهار طول رفتم." "باشه." و باز شروع کرد به دست و پا زدن. هلندی این بار یک گام جلوتر آمده بود و داشت با دختر ژاپنی حرف میزد و دخنر با ابروهای نیمه درهم کشیده به او نگاه میکرد و هیچ نمیگفت. "بابا، این خانم چرا ناراحته؟" "نمیدونم، باباجون." بعد از مکثی از پسرم پرسیدم: "اون آقا چی داره بهش میگه؟" پسرم که نه ساله است، قیافهی بزرگترها را به خودش گرفت و گفت: "چیز مهمی نیست." "چی میگه بابا؟" "میگه شما اینجا تنها هستین؟ دوست دارین باهم باشیم؟ من همین نزدیکیها زندگی میکنم. تنها هستم، و ... از این حرفها، چیز مهمی نیست." بعد دخترک یکباره به طرفم برگشت و به انگلیسی گفت: "پسرتونه؟" "بله، خانم." بعد با شلختگی، به نحوی که نشان میداد در پنهان کردن اضطراب خود هیچ مهارتی ندارد، لبخند زد و من دلم میخواست همانطور بماند. دختر کمی آرامتر پرسید: "چند سالشه؟" " نُه ." "هلندی حرف میزنه؟" "بله." و دلم نیامد اضافه نکنم که: "میتونم بگم خیلی روان." پسرم که با شنای قورباغه به طرف ما آمده بود، یک باره به انگلیسی از دختر پرسید: " شما هلندی حرف میزنید؟" به هیکل زیبای پسرم توی آب نگاه کردم و به صورت پرخندهی صافش. دخترک باآسایشی که تا آن موقع در او ندیده بودم گفت: "اوه، انگلسی هم صحبت میکنی؟" "معلومه" و لبخند زد. "هلندی هم حرف میزنی؟" "turlijk" دختر رو کرد به من و گفت: "چی گفت؟" و لبخند زد. " گفت Naturlijk. کم وبیش یعنی Sure" "و شما ...شما هلندی حرف نمیزنید؟" " فی الواقع نه، خیلی کم." و لبخند زدم. پسرم گفت: من ایتالیایی هم حرف میزنم، فارسی، عربی، اما..." مکث کرد، بعد صحبتش را اصلاح کرد و به انگلیسی گفت: "عربی نه، فقط میفهمم." دخترک که حالا انگار همهی هیکلش از حالت انقباض در آمده بود و راحت شده بود گفت: "اوه، پس تو یک پروفسور هستی." پسرم معصومانه لبخند زد. به پسرم گفتم: " Non esageriamo,Samir." " I dont exagerate, Papa. " لبخند زدم و به دخترک گفتم "یه چیزهایی از این زبونا میدونه." پسرم گفت: " Non e vero" اخم کرد و من از حرفی که زده بودم پشیمان شدم. پسرم که مثل همهی بچهها و شاید کمی بیشتر، نمیتوانست دلگیریهایش را پنهان کند، گفت: "Io parlo l’italiano melio di te.Va bene,va bene " بعد رو کرد به دختر ژاپنی و به انگلیسی گفت: " من ایتالیایی رو بهتر از پدرم حرف میزنم." دخترک لبخند زنان گفت: "معلومه، میبینم." و من یک باره احساس کردم انگار یک خانوادهی کوچک هستیم." حالا دیگر فقط ما سه نفر بودیم که داشتیم با هم حرف میزدیم. هلندی رفته بود پیش آن دو میانسال دیگر، میتوانستم ببینم زیاد راحت نیست و گاهگاه به ما نگاه میکند، حتی یک جور تهدیدآمیز و دلخور. " حالا بگو ببینم اسمات چیه؟" " سمیر، اسمم سمیره." سمیر؟ چه اسم قشنگی." و بعد از مکثی با مهربانی گفت: "بگو ببینم.. معنیشو میدونی؟" " معنیش میشه... میشه همدم، رفیق، قصهگو." "چه زیبا!" چنان این را گفت که انگار از یک قلمرو رویایی، از یک خاطره باز آمده بود. " پدرم به من گفته. اون خیلی چیزا میدونه." حالا میدیدم که سمیر همین طور توی آب آویزان بود و آرام دستها و پاهای قشنگ ِ تردش را تکان میداد. بعد رو کرد به من و گفت: "بابا، تو خیلی چیزها در بارهی اسمم بهم گفتی، بهش بگو." و دخترک مشتاق به دهاننم نگاه کرد، انگار که حس کردم – راوی قصههای قدیمم، بسیار قدیم. "در وهلهی اول باید بگم که این یک اسم بسیار متداول عربی است. معنیاش، رفیق و همراه ِ تفریحهای شبانه. همصحبت، و به طور کلی کسی که با قصهها و آوازهایش دیگران را سرگرم میکند." حالا میتوانستم ببینم که دخترک آسوده است. پوست صورت و پیشانیاش، صاف و لبخندش رها است. انگار ماهیچههایش از آن حالت فشردگی و کشیدگی رها شده بودند. اضطراب از چهرهی مهتابیش رفته بود و نرمشی ژاپنی، نرمشی گیشایی سطح چشمهای بادامی و درشت و سیاهش را پوشانده بود. مژههاش دیگر نمیلرزیدند و پلکهاش نرم و آرام باز وبسته میشدند. دیگر دستهایش را به طرف صورتش نمیبرد تا موهای سیاهِ صافش را کنار بزند و این بار دستهایش در زیر آبِ صافِ کُلرزدهی بد بوی طبی، با موجها، آسوده تکان میخوردند. " همهی این معاتی فقط توی یک کلمه؟" گفتم: "معناهای ضمنی فراوان دارد" بعد لبخند زدم و گفتم: "فقط یک عرب باسواد که با اساطیر سر و کار داشته باشد میداند سممیر یعنی چه" " نه فقط یک عرب، یک ژاپنی هم" و آسوده خندید. " کاملا اطمینان دارم." به انگیزهای شاید دفاعی و شاید برای اینکه آن وضع غیرمناسب را با چیزهایی خیلی جدیتر پُر نکنم، و باز شاید برای اینکه حالت عادی یک صحبتِ اتفاقی را به گفتوگویمان برگردانم، گفتم: "میدونید، با گذشت زمان اسمها، ارتباطشان را با ریشهی خود از دست میدهند، و صرفا به صورت علایم در میآیند، علایم قشنگ، میتوانم بگویم پوسته." دخترک با دقت به حرفهای من گوش میکرد. انگار در جستوجوی فرصتی بود تا چیزی شاعرانه، چیزی قشنگ، چیزی که به نحوی با تفکری دیگر سر و کار داشته باشد بشنود، اما در عین حال چهرهاش را نوعی افسردگیِ متین پوشانده بود. "اما شما به خاطر میسپارید که پیشتر در درون پوسته چه بوده؟" وقتی به چشمهایش نگاه کردم، آن ذکاوتِ آرام شرقی را دیدم که انگار نمیخواست همه چیز را فراموش کند احساس میکردم پشت این چشمها، روحی افسرده نشسته است که دوست دارد حرف بزند، حرفهای دیگر بزند، حرفهایی که جای امنتری میخواهد، اما به علت نیاز نمیخواهد تا فراهم شدن آن شرایط ساکت باشد." به همین دلیل گفتم: "همیشه کسی باید باشد که این را یادآوری کند، و همیشه آن را برای مردم تکرار کند که در آن پوسته روزگاری چه بوده است." "شاعر...پدرم شاعره." این را سمیر گفت که یک باره وسط حرف ما پرید، همچنانکه با آن هیکل بیگناهش داشت مثل یک دلفین کوچک توی آب شنا میکرد و لبخند میزد و انرژیِ رهاشده از هیکل نشیطِ خود را به آب میسپرد. بعد از مکث کوتاهی، سمیر ادامه داد و گفت: "و اسم تو چیه؟" دخنر ژاپنی که چهرهاش با لبخندی بازتر شده بود گفت: "آوی." سمیر تند گفت: "معنیش چیه؟" "معنیش... یعنی آبی... شاید آسمانِ آبی" و لبخند زد سمیر گفت: "اسم تو هم خیلی قشنگه." گفتم: "چقدر زیبا و چقدر عجیب" "چرا عجیب؟!" و با دست آرام موهایش را کنار زد و خیره به من نگاه کرد. گفتم: "مطمئن هستم که والدین شما، وقتی این اسم را برای شما انتخاب میکردند، به آسمانِ آبی روشن فکر میکردند، آوی." مکث کردم، اما آوی سوال خود را باز تکرار کرد. "ولی چرا عجیب؟" "با تغییر بسیار کوچکی که در گسترش آوایی زبانها عادی است، "آوی" در زبان فارسی،"آبی" میشود. در گویش ِ لُری ِ زبان فارسی، ما کم وبیش آن را مثل "آوی" شما تلفظ میکنیم و باز هم یعنی آبی، از سوی دیگر معادل "آب" در زبان عربی "ماء" است که معنی حرفی آن"چون آب" است اما مردم با این معنی آشنا نیستند. وقتی آنها میگویند "ماوی"منظورشان آبی است، "آبگونه" است. من فقط چند کلمه فرانسوی میدانم که یکی از آنها " eau" به معنی "آب" است با کمی تغییر مردم لُر، همین کلمه را برای ایفای معنی "آب" به کار میبرند: اَو. وقتی به معادل ایتالیای "آب" فکر میکنم شباهت را میبینم. "اک واAcua "، تنها صدای ناراحت کننده، شاید صدای "ک" باشد. من فکر میکنم آنها دلایل خودشان را برای این کار دارند" دخترک اول با همان چشمهای سیاهِ خیره، بعد از میان دو لب معصوم، با هیجانی ضبط شده پرسید: "چه دلایلی؟" و من مزاحآمیز گفتم: "فکر میکنم ایتالیایها وقتی داشتند آب میخوردند، ودر ضمن گلویشان خشک بود، این کلمه را درست کردند!" و او این بار، با چشمهای خندان و بیکلام، پرسشآمیز به من نگاه کرد: "؟" بلافاصله نفهمید و وقتی فهمید با صدای آرام خندید: "شاید حقیقت داشته باشد. شاید این دلیل علمیاش باشد." چنان این را آرام و مهربان گفت که دلم میخواست روی موهاش دست بکشم. من بلافاصله ادامه دادم: " در غیر این صورت باید "اَوا" باشد که معادل کلمهی فرانسوی " eau"، فارسی آب شود و همینطور الی آخر." و این بار او در حالی که با چهرهی خندان به من نگاه میکرد، گفت: "و اگر ما، منظورم شما،زبانهای دیگر میدانستید احتمال داشت باز رابطه را پیدا کنید." و بار اضافه کردم: "هر چه باشد ما همه فرزندان آدم و حوا هستیم." آوی سرش را خم کرد و به آب نگاه کرد و افسرده زیر لب گفت: "شک دارم." تو گویی داشت با آب حرف میزد، و من با وجود سر خمیدهاش بر آب، و با وجود شیفتگیام به آن ترکیب بشری زیبای سر و موها و خطوط چهرهی خمیده، میتوانستم اندوهی را حس کنم که چندان قدیمی نمینمود. و برای اینکه شادی و آسودگی نویافتهی او را بار دیگر به او باز گردانم چند لحظهای بیش درنگ نکردم و بعد گفتم: "در هر حال ما حالا توی آب هستیم.!" و او هم بعد از چند لحظه، اما به یک باره سرش را بلند کرد و گفت: "نه، ما در آب نیستیم." و چه مصمم این را گفت! "اما هستیم!" من این را آسوده گفتم تا صحبت را از سنگینی معناهای پنهانِ آن برهانم و آن لحظات را، مثل بیشتر لحظههای زندگی، عادی و بی اهمیت به پیش برانم. "نه نیستیم! این... این آب نیست." و این بار نوبت من بود که با حالت تعجب، البته مصنوعی، پرسشگرانه به او خیره شوم. "؟" آوی، تو گویی که بر یک صحنهی پرشکوه اُپرایی ژاپنی است، گفت: " این یک ترکیب شیمیایی است. ساخته از دو ملکول هیدروژن و یک ملکول اکسیژن؛ آمیخته به کُلر، تا پوست را از بیماریهای جسمی حفظ کند اما جان را در معرض بیماریهای علاجناپذیر قرار میدهد. و وقتی به چشمهای سرگردانش نگاه کردم، دیدم که در پردهای از اشک دو دو میزدند و از میان آنها دردی بازگو میشد که فراتر از تواناییهای قراردادی واژه است. سپس ادامه داد: " و وقتی از این به اصطلاح آب بیرون میآیی، تن تو، نه با کُلر که با شرم پوشیده است." سمیر که غمگین شده بود(بیآنکه حرفهای ما را بفهمد) با همدردی به چشمهای آوی نگاه میکرد حرکات دستها و پاهایش کندتر شده بودند. میدیدم که چشمهای او هم نه از آن آب، از اندوهی کودکانه نمناک شده بودند. "دریاها ار آب درست شدهاند...آب واقعی، جایی که پوستت تمیز و هموار میشود و آسوده نفس میکشی." من فقط داشتم به او نگاه میکردم. آوی ادامه داد: و اگر کوسهای یا هر مخلوق دیگر دریایی به تو حمله کند، او را میبخشی زیرا میدانی که ترسیده است. و او فقط از قانون طبیعی پیروی کرده است. آنجا، این تنها تن توست که دریده میشود؛ فقط تنات، تن ِوحشتانگیزت..." داشت به مرزی از اندوه صریح نزدیک میشد که سمیر، یک باره فریاد زد: "آوی!" صدای او از دور میآمد از آب بیرون رفته بود و رفته بود کنار استخر ایستاده بود. "بله سمیر!" چه فریاد کمتوان ِ اندهزدهای! "بیا اینجا آوی بیا توی این یکی شنا کنیم." بعد مکث کرد و آوی که داشت به او نگاه میکرد، هنوز از آن حالت اندوه ِ سوزان خود بیرون نیامده بود. "میتونیم اینجا حرف بزنیم." آوی، انگار مصمم، با شادی کودکانهای گفت: "آمدم" تو گویی که نه به استخر کودکان، که به دریا میرفت. بعد خودش را از استخر بیرون کشید و دوان دوان به طرف سمیر رفت. وقتی صدا را از بلندگو شنیدم که به هلندی میگفت شناگران باید از آب بیرون بیایند و بروند دوش بگیرند چون وقت تمام شده است، به طرف پلهی آلومینیومی شنا کردم و بیرون آمدم و به طرف دوشها رفتم، و در رفتم بود که دیدم آوی و سمیر سخت مشغول بازی هستند. هنوز کسی نیامده بود. اما وقتی به زیر یکی از آنها نگاه کردم یک کف غولآسا دیدم که مرتب داشت خودش را شامپو میزد قبل از اینکه دکمهی دوش را فشار بدهم مکث کردم تا از صدایی که میشنیدم مطمئن شوم. صدای غریبی بود که از میان آن همه کف میآمد. صدایی که در نفسهای سنگین، خر خر میکرد؛ چیزی شبیه خر خر خوکهای بیخبری که در مزرعهی نزدبک خانهمان دیده بودم. از: مجموعه داستان «چهار آپارتمان در تهرانپارس» Wednesday, December 05, 2007
کوشیار پارسی پاییز. باران، آفتاب و برف گه گاهی. زیبا: آمیزهی فصلها. تنها شکوفه نیست و غنچه. برگها که تک تک، با پروازی مثل پروانه، از شاخهها جدا میشوند، آذین ِ فکرهای پاییزیم هستند. پاییز در آمستردام. بیست سال زیبا در جنوب زندگی کردهام. توی روستا. آدمها یکدیگر را میشناختند و با روی خوش به هم سلام میکردند. سگشان در جلو یا پشت سر. چه کسی جلو میرفت؟ در روستا، سگ. در شهر، آدم. تخیل همیشه در برابر ِ واقعیت، قامت ِ کوتاهی داشت. مراقب هستم از آن چیزی نگویم. با این همه مهم است نام ببرم، به ترتیب. یازده ماه است که در آمستردام زندگی میکنم. پایتخت، جایی که همه چیز در آن روی میدهد. جایی که آدمها گشاده رو ترند. باهوشتر. زیباتر. جایی که آدمها در راهاند، مثل کارگرانی که در گذشته چون گروه پشه سوی کارخانه میرفتند. این جا به انتظار ِ سقوط بودم. همانگونه که افلاتون گفته بود. سقوط ِ اخلاقی پیش از سقوط ِ مادی. هیچ زمانی نتوانسته این نظر را پس بزند. با اینهمه دیگر به انتظار ِ سقوط نیستم. تو اتاقم نشستهام. از ایستگاه مرکزی، با مترو پانزده دقیقه راه است. دوتا خانهی بلیط. راستش سیاه سوار میشوم. شانس گیرافتادن کم است. اگر نشد، درمانده نگاه میکنم، انگار بی خبر بودهام. لهجهام هم کمک میکند. اما این راه حل نیست. راه حل ِ واقعی را باید بیرون از خودت بجویی. بگذار از دوازده سپتامبر سال دوهزار و یک بگویم. پاییز. *** روز دوازدهم با یکی از دوستهام در خیابانهای ماستریخت راه میرفتیم. باران میبارید و چتری که بالا سرمان گرفته بودیم، آن قدر بزرگ نبود که دوتاییمان خشک بمانیم. فاجعه نبود، چون از باران خوشمان میآمد. جانمان را بیدار نگه میداشت. این جوری حواسمان جمع میماند. اسم دوستم فرزاد بود و هنوز زنده است. شنیدهام که به جست و جوی بخت رفته است به مراکش. در کوهستان. آدمها هنوز هم بخت را در کوه میجویند. دلم نمیخواهد کوه باشم. در آن روز دوازدهم نظری در بارهی کوه نداشتم. اما دربارهی کوه بودن چرا. نه دربارهی موضوعی چون بخت و این حرفها. بلند خواهم خندید و سعی خواهم کرد سئوال را عوض کنم. زمانی کسی گفت: "ما سئوالی میکنیم که به خودمان ربط دارد." قبول دارم. و حرفم این است: "سئوال تخمی، جواب تخمیتر." حقیقت ِ ناب تر از حقیقت ِ شاهد ِ صداقت وجود ندارد. فرزاد زشت بود: آبله رو. چون تاولها و جوشها را زیادی خارانده بود، خالهای بسیار، عینکی که انگار چشم بسته انتخاب شده بود و به رنگ موهاش نمیخورد و ابروهای پرپشتاش را خنده دارتر میکرد. بیچاره فرزاد، محل نمیگذاشت. به خصوص اگر کنار من راه میرفت. دو نفر زیر یک چتر. خوب بود که به ظاهرش توجه چندان نداشت. از این رو قویتر بود، و به همین دلیل سادهلوحتر. فکر میکرد خوش بر و رو است. دختر زیبایی برای یکی از ما عشوهای آمد. فرزاد فوری پرسید:"حسودیت شد؟" من سکوت کردم. شاید پرسشی بود که پاسخ در خود داشت. برای هردومان بهتر بود که چنین باشد. در ماستریخت راه میرفتیم، چون در پارک با کسی قرار گذاشته بودم. حالا بگویم من کی هستم و نقش فرزاد در زندگی من چیست. من یحیا منصوری هستم، سی و پنج ساله، بدون تحصیلات و شغل. هنوز در خانهی پدر و مادر زندگی میکنم. نقش فرزاد در زندگی من، تایید کردن است. آلمانیها کلمهی زیبایی برای این امر مهم دارند: Bestättigen. او خوبی مرا تایید میکند. تایید اعتماد به خودم و بی اعتمادی به بشریت؛ در زندگی. فرزاد دوست من است. پارک ماستریخت، اندکی بیش از ده دقیقه فاصله دارد از مرکز شهر. اول باید از پل گذشت. پل رودخانهی ماس. بعد میپیچی به راست. از کنار توپهایی که تکیه دادهاند به دیوار بلند، میگذری. پیش میروی تا برسی به قفسهایی با پرندگانی که چندان جلب توجه نمیکنند – مرغ و خروس و تاووس – و بعد از جلوی نیمکتهای داخل پارک میگذری تا برسی به نیمکتی با خرس. کمی بلندتر از نیمکتهای دیگر. نیمکتی خوششکل. من نشسته بودم و فرزاد عصبی پا به پا میکرد. به راه نگاه میکرد و به صدای بلند از خودش میپرسید آدمی که منتظرش هستیم از کدام سو خواهد آمد. ازش خواستم بنشیند رو نیمکت، اما به من محل نگذاشت. باران تندی میبارید، اما من چتر داشتم؛ چون داشتم میخواندم. زیاد میخواندم. کتابهای نویسندگان مشهور را. برای همین میخواندم. اول به خاطر شهرت نویسندهشان، بعد به این دلیل که خوب بودند. وقت گپ و گفت با دوستان از نویسندگان حرفی نمیزنیم. برای همین میخواندم. این یکی که میخواندم، چندان شناخته نبود. شاید ده سال دیگر... فرزاد یکباره پرسید:"خودشه؟ خودشه اون؟" از دور مردی داشت میآمد. با گامهای بلند و سنگین. پای راست را بلند میکرد و میگذاشت زمین، پای چپ را اندکی میکشید. راه رفتنی وحشتناک. گفتم:"میتونه خودش باشه. خیلی وحشتناکه اگه اون باشه." فرزاد با تعجب آمیخته به خشم نگاهام کرد و پرسید:"نمیشناسیش؟" این فرزاد با سئوالهاش. سئوالهای بیهوده. گفتم:" فرزاد، سئوال یعنی که خاطر جمع نیستیم." سرش را انداخت پایین و آمد رو نیمکت نشست. زیر چتر. گفتم:"ببین چه خیس شدی." سرخ شد و پرسید که چه میخوانم. مردی که لنگ میزد از کنارمان گذشت، بی اعتنا و من خوشحال شدم که او همانی نبوده که باش قرار داشتیم. کلی از جذابیت دیدار از بین میرفت. جذابیتی که لازم بود. بیتردید برای من. در حالیکه باران بند آمده و خورشید از لای ابر رشتهی امور را به دست گرفته بود، من و فرزاد ساکت رو نیمکت نشسته بودیم. پارک خلوت بود، اما حالا که خورشید داشت میتابید، میتوانست شلوغ بشود. داشتم عصبی میشدم و این روی فرزاد هم تاثیر داشت. پرسید:"راستی من واسه چی باس میاومدم؟" به شمارهی صفحهی کتاب نگاه کردم و بستم و گذاشتم کنار دستم. به فرزاد نگاه کردم و گفتم:"چیکار داریم اینجا؟ خودم هم خوب نمیدونم... قضیه مفصله. به من اعتماد داری؟" فرزاد سر تکان داد. "اگه به من اعتماد داری، اتفاق بدی نمیافته، قول میدم بهت." فرزاد سر تکان داد. این بار قانعکنندهتر. زیباتر. زیبا بود آخر. صدای سرفه آمد و مردی ریزاندام ایستاده بود کنارمان. بلندتر از یک متر و شصت و پنج نبود. کت خاکستری و شلوار سیاه. با یک جفت کفش قهوهای رنگ که سلیقهش را کامل میکرد. موهاش صاف رفته بود عقب سر، که میتوانست کار باران باشد. خط ریش بلندی داشت و اندکی مو در زیر چانه. برای آنکه نشان دهد به رغم اندام غمانگیزش، بزرگسال است. دوباره سرفه کرد و من و فرزاد از جا بلند شدیم. خودمان را معرفی کردم و امیدوار بودم که حالت عصبیام دیده نشود. در آن صورت موقعیت خود را به عنوان مشاور از دست میدهی. اسم مرد کوچک فرجام بود. متفکرانه فرزاد را نگاه کرد و پرسید:"همینه؟" سرخ شدم، چون صریح پرسیده بود و متوجه شدم فرزاد با تعجب نگاهام میکند. پرسید:"منو میگه؟" فرجام سکوت کرد. جواب دادم:"متاسفانه تو رو میگه." شاید امیدوار بودم پا به فرار بگذارد، شاید باید وادارش میکردم. اما کاری نکردم. خودش هم تکان نخورد از جا. فرجام دست فرزاد را گرفت و راه افتاد و دور شد. وقتی پشت سرشان بلند گفتم:"همهش واسه یه ساله"، فرزاد سر نگرداند. فرجام برگشت و گفت:"تا فردا." روز نهم سپتامبر: چون خوابم نمیبرد، رفتم پایین تا شیرشکلات درست کنم. ساعت دو نیمه شب بود و سعی کردم بیصدا کار کنم تا پدر و مادرم بیدار نشوند. شب، بی صداست و هر صدایی میپیچد. چراغ روشن نکردم و رو صندلی راحتی پدر نشستم. آنجا میتوانستم فکر کنم. ناگهان صدای زنگ تلفن بلند شد. برداشتم. - یحیا منصوری. - تو یحیا هستی؟ - آره. - دلیل داره که این وقت شب زنگ میزنم. - اما خیلی دیره. - با خودم گفتم: آدمی مث یحیا باس حالا بیدار باشه. - حق داری. دلیل تلفن چیه حالا؟ - میخوام یه قراری بات بذارم. - به گوشم... بعد قرار و مدارمان را گذاشتیم. مرد، که ناماش را نمیدانستم، گفت:"پس روز سیزدهم، ساعت چهار، رو نیمکت خرس تو پارک ماستریخت میبینمت." - چرا اون نیمکت؟ جواب داد:"خرسه سنگییه." گوشی را گذاشت و صدای بوق آمد. رو صندلی راحتی پدر خوابم برد. *** روز سیزدهم شد و من با نازیلا داشتم در خیابانهای ماستریخت راه میرفتم. دستکش کِرِم رنگ به دست داشت که با رنگ شال و بارانیش جور بود. دوست دختر من بود و بیست و دو ساله. در دانشگاه بروکسل روانپزشکی میخواند و گاهی به ماستریخت میآمد. با شور عشقبازی میکردیم و گاهی نیز سرد و از سر انجام وظیفه. چه چیزی بهتر از لذت بردن بی اعتنا به منطق و فلسفهبافی. روز دهم سپتامبر به نازیلا زنگ زدم و ازش خواستم که روز سیزدهم بیاید. براش مشکل بود. امتحان داشت. پس از کمی جر و بحث قبول کرد امتحان را بگذارد برای بعد. پرسید:"اما چی شده که اینقده مهمه؟" جواب من همان دگم قدیمی بود که اگر دوستام دارد، بهتر است اعتماد کند. نتیجه همیشه خوب است. در سپردن فرزاد به فرجام چندان مشکلی نداشتم. برای یک سال بود. یک سال در زندگی انسان مگر چیست؟ یک دم است. نسیمی که برگی را بر درختی نخواهد لرزاند. نازیلا جلوی ویترین همهی فروشگاهها میایستاد و با خیال راحت تماشا میکرد. گاهی میگفت:"این کفشا قشنگن. لازم ندارم، اما بد نیس برم امتحان کنم." بدون اینکه منتظر جواب بماند، میرفت تو تا کفش را امتحان کند. تو فروشگاه کفش دیگری میدید که دلش میخواست آن را هم امتحان کند. فکر میکرد به خرید آمدهایم. خبر نداشت از قرار ساعت چهار، کنار نیمکت با خرس سنگی. بعد از پنجمین فروشگاه کفش، جوری که متوجه شود به ساعت نگاه کردم و او پرسید:"جایی باس بری مگه؟" بهش گفتم کجا باید برویم. سر تکان داد و گفت:"یه روز اونجا یه ساعت تموم همدیگه رو بوسیدیم. یادت مییاد که؟" معلوم بود که یادم میآمد. نازیلا دستاش را برد تو جیب عقب شلوارم و در گوشام گفت که خوب است یک بار دیگر آن کار را همانجا بکنیم. به نیمکت که رسیدیم، فرجام آنجا نشسته بود. زود رسیده بود و رو به من و نازیلا لبخند زد:"فرجام، خوشوقتم." نازیلا دستاش را از جیب شلوارم بیرون کشید و خودش را معرفی کرد. عصبانی پرسید:"قضیه چیه؟" من و فرجام سکوت کردیم که توطئهگرانه به نظر میرسید. نازیلا شروع کرد به بد و بیراه گفتن و فرجام اشاره کرد ساکتاش کنم. وگرنه قرارمان به هم خواهد خورد. نازیلا را کشیدم کنار و حملهی خشم و عصبیتاش را آرام کردم. برام دردناک بود بهش بگویم که چند وقتی را با فرجام باید بگذراند. یک سال، نه بیشتر. به خودم ناسزا میگفتم در دل. فرجام نزدیک شد و گفت:"اگه اونو دوس داری و بهش اعتماد میکنی، بیا با من." امیدوار بودم نازیلا روبرگرداند و بگذارد برود. اینکار را نکرد. پرسید:"اونوقت چی میشه؟" هم فرجام و هم من بهش گفتیم: هیچ اتفاقی براش نخواهد افتاد. باورمان کرد، گونهام را بوسید و دست فرجام را گرفت. با هقهق گفت:"تا یه سال دیگه." بغضام را فرو دادم. *** روز چهاردهم در ماستریخت قدم میزدم. پدر و مادرم را به بهانهای کشانده بودم. "بابا، میخوام یه بارونی واسهت بخرم" و "مامان، یه کیف خوشگل هم واسه تو میخرم." پدر و مادرم پول چندانی نداشتند و برای همین بدشان نیامد از این کار نیکوی من. پدرم گفت که به من افتخار میکنند. خیلی زیاد. اما تردید ندارم که او، درست مثل مادرم، از خودش میپرسید که این پول را از کجا آوردهام. گفتم:"به زودی یه پول حسابی به دستم میرسه. این پیشپرداخته." مادرم سرخ شده و مرا بغل کرده بود. مهربان گفته بود:"من همیشه میگفتم تو به یه جایی میرسی." پس از انجام وظیفهی خرید، پدر و مادرم را کشاندم طرف همان نیمکت و سپردمشان به فرجام، که حالا آن تهریش را زده بود و زیر چانه، چسب زخم بزرگی چسبانده بود. *** بر اساس قرار، پس از هر بار دیدار، هر تماسی میان من و فرجام قطع میشد. پس از دوماه و بعد ده ماه دیگر اجازه داشتم نامهای به دوست، دوست دختر و پدر و مادرم بنویسم. جز آن، در طول سال نباید هیچ تلاشی برای تماس با آنها میکردم و نیز هیچ قدمی هم برنمیداشتم ببینم کجا هستند. دیگر نمیخواستم در خانهی پدر و مادر زندگی کنم. خانهی بزرگی بود با باغچهای که به رسیدگی احتیاج داشت. حوصلهی این یک کار را نداشتم. خانه را اجاره دادم به زوجی آلمانی و پول ماهانهای که دریافت میکردم، کافی بود برام که جای دیگری آپارتمانی اجاره کنم. پس از کلی این دست و آن دست کردن، رفتم آمستردام. روز بیستم با قطار رفتم آمستردام. با چهار چمدان سنگین، پر از خاطره. به زحمت میتوانستم حمل کنم. مرد پیر مهربانی دوتا از آنها را با من کشید و پرسید که شب کجا خواهم خوابید. بهش از آپارتمانی که اجاره کرده بودم، گفتم. زیر لب غر زد:"عالیه. عالی. خب، پس خداحافظ." چمدانها را پرت کرد رو زمین و رفت. پس از کلی کش و واکش و کلنجار با چمدانها، دست آخر به آپارتمان رسیدم و دیدم که صاحب خانه به قول خودش عمل کرده و همه چیز را برداشته و برده. هفت شب رو زمین خوابیدم و به رادیو که از خانه آورده بودم گوش دادم و رو زمین غذا خوردم. شاید باید میرفتم سر کار. به جای آن زنگ زدم به مستاجرهای خانهی پدری و ازشان خواستم که اجاره را اول ماه بدهند. سه روز بعد، با پول رسیده تختخواب خوب، تلهویزیون و صندلی راحتی، مثل همانی که پدر داشت خریدم. دلم برای نازیلا خیلی تنگ بود. نیاز به او را؛ تا زمانی که داری متوجه نمیشوی، اما وقتی نیست... میفهمی که چه اندازه برات معنا دارد. کلیشه است این، اما صادقانهترین حرف هم هست. نیاز جنسی در من قوی شد. شاید پیش از آنکه میسپردماش به فرجام، باید ساعاتی باش میگذراندم. حالا برو سراغ یکی دیگر. با این فکر که من یک سال تمام وفادار بمانم و بعد متوجه شوم که او، از سر ناراحتی انزوا، با فرزاد کثافتکاری میکرد؛ خودم را آرام کردم. این محال است. برای همین تصمیم گرفتم خودم سراغ کسی نروم، اما در را به روی خودم نبندم. پس: رفتن به روسپیخانه را دادم به فراموشی، اما گذراندن شبی پر از شور وحشیانه با زنی، راننده اتوبوس یا کنترلچی تراموا نمیتوانست بد باشد. ماه اول کند گذشت. نه کار داشتم، نه درس میخواندم. پس کجا باید میرفتم و رفیقی، آشنایی پیدا میکردم؟ تنها بیرون رفتن و سر زدن به میخانه عادت من نبود. تصمیم گرفتم شب ثابتی بیرون بروم. به میخانهی آلکسیس در میدان موزه. اولین شب، بی تفاوت نشستم رو چارپایهی جلوی بار. صدای موسیقی خیلی بلند بود و کنار من مرد زشتی نشسته بود که سعی داشت زن جذابی را به تور بیندازد. تا لیواناش خالی میشد، یکی برای خودش و یکی هم برای آن خانم سفارش میداد. خوش بودند و این با هیچ منطقی جور درنمیآمد: زن به این جذابی با آن مردک چه کار داشت، در حالی که جوان خوش تیپی، در نزدیکیش تنها نشسته و دارد مینوشد؟ کمی که گذشت، دوتایی بلند شدند و رفتند سوی توالت و مرد پشت بار سر تکان داد:"عجب بابا. دیدی مرده چه زشته؟" سر تکان دادم و چند کلمهای از تعجب خودم گفتم و بعد:"تا هفتهی دیگه." بلند شدم و زدم بیرون و خودم را در شب مستی ِ آمستردام کشاندم به آپارتمان. آن شب خواب دیدم که نازیلا دارد فرزاد را با شور عاشقانه میبوسد و سوی توالت آلکسیس میکشاند. صبح روز بعد با سردرد بیدار شدم. تن؛ زیاد نوشیده بودم. جان؛ نزدیکانام را سپرده بودم به یک کوتوله. تصمیم گرفتم دست به کاری بزنم و آن جور که فکرش را کرده بودم، سرم را کبک وار در برف فرو نکنم. آنهم یک سال تمام. بلند شدم و ریش را پس از سه هفته تراشیدم، پیراهن پوشیدم، کراوات زدم و رفتم بیرون. بدون مدرک، بدون هدف... اما با این خواسته که کاری پیدا کنم. رییس کارگزینی شرکت لاکتاکوم، شرکت کوچکی که سفارش تلفنی برای شرکتهای دیگر انجام میداد، گفت:"صدای خوبی داری و میتونی ازش خوب استفاده کنی واسه جلب مشتری." محل کارم را نشان داد: میزی با یک کمپیوتر، صندلی، دو قلم، یک گوشی، برنامهی کار، مقررات، زیر سیگاری – بین ساعت دو تا چهار اجازه بود سیگار بکشی- و یک گلدان. بعد مرا به همکاران معرفی کرد. سه نفر بودند: زن شصت سالهای که در حال صحبت تلفنی به بافتن مشغول بود. مرد لوس دیگری که دایم میخندید و شوخی جنسی میکرد و یک ویتنامی که بدون لهجه حرف میزد، اما از من خوشاش نیامد چون شبیه امریکاییها بودم. در رفتارم. در این محل کار هم نتوانستم تماس اجتماعی با کسی برقرار کنم. رییس کارگزینی کثیفترین آدمی بود که به عمرم دیده بودم و بهش شک کردم که روزی یک بار آن مردک لوس را به زیرزمین اداره میبرد. نه آنکه بخواهم تحقیرش کنم، اما از نزدیک شدن بهش حذر کردم. حالا دلتنگیم برای دوستی چون فرزاد خودش را نشان میداد. زندگی جنسی من خلاصه شد به تماشای فیامهای اروتیک تلهویزیون. چون در آلکسیس هم اتفاقی نیفتاد. یک بار، چند لحظهای تو چشمهای دختری نگاه کردم، اما وقتی باش سر حرف باز کردم، لهجهی نامفهومی داشت که عرق به تنام نشاند تا بفهمم چه میگوید. از شمال هلند بود. گرچه نیاز من به زن در اوج بود، اما نتوانستم تصور عشقبازی با این دختر را به خیال بیاورم. اگر قرار باشد به نازیلا خیانت کنم، بهتر بود با کسی باشد که با او برابری میکرد. حالا دو ماه گذشته بود و من میتوانستم اولین نامه را بنویسم. آمستردام، 11 نوامبر عزیزانم، دو ماه خیلی طولانی است، در شهر دیگر، بدون دوست و شبهای بیخوابی. با فرجام – کسی که شما را همراه خودش برده، که این را حالا میدانید- قرار گذاشته بودم که پس از دوماه نامهای بنویسم. حالا دارم مینویسم: حالتان چهطور است؟ فرجام قول داده که خوب از شما مراقبت کند و هیچ کمبودی نداشته باشید. بهش اعتماد کردهام. دوماه گذشته خیلی سنگین بودهاند برام: دلم براتان خیلی تنگ شده و نمیدانم چه کنم. حالا آمدهام به آمستردام (مامان نگران نباش، خانه را نفروختهام، اجاره دادهام). در آمستردام زندگی میتواند زیبا باشد، اگر بتوانی جای خودت را پیدا کنی. میتوانی با دوستهات از این کافه به آن کافه بروی. میتوانی به موزه بروی. میتوانی آدمها را تماشا کنی. آمستردام جنبههای خیلی خوبی دارد، اگر دوست وآشنا داشته باشی. اما من کسی ندارم. شاید هم نمیخواهم داشته باشم. زیاد دنبالاش نیستم. در محل کارم – بله، پس از سالها دارم کار میکنم- همکاران را نمیشود دوست نامید. یک زن پیر است که دایم در حال بافتن است، یک مرد لوس که قصد دارد مرا تور کند و یک ویتنامی که از من نفرت دارد – چون به نظرش من مثل امریکاییها رفتار میکنم. خلاصه: در محل کار با کسی دوست نشدهام. در ساعات دیگر بیشتر تلهویزیون نگاه میکنم و گاهی هم بیرون میروم. اما نازیلا، ناراحت نباش... من به تو وفادارم. متوجه شدهام که خیلی سخت است آدم بدون زن بماند. یک بار با دختری جند کلمهای رد و بدل کردم، اما مدام در حال مقایسهی او با تو بودم و در این مقایسه، او به تو باخت. تو در اعماق جانم خانه داری. تو را دوست دارم. فرزاد، تو چهطوری؟ به دوست دختر من کاری نداشته باشی ها. خوب، دیگر تمام کنم. حالا باید بروم شام بخورم، با زن همکارم که کاری جز بافتن نمیداند. او از من خواست و فکر کردم بیادبانه است جواب رد بدهم. تا ده ماه دیگر. یحیا *** در راه سوی ایستگاه مترو نامه را پست کردم و تعجب کردم از اینکه جلوی ادارهی پست صف طولانی بود. آدمهای جوراجور ایستاده بودند و رفتم آخر صف ایستادم. زن اسپانیولی زبانی با شور و هیجان داشت با زن سیاهپوستی حرف میزد. دو رومانیایی داشتند نگاه میکردند و پس از گذشت زمانی خودشان را قاطی بحث کردند. دیدنشان جالب بود. وقتی غروب آنروز با خانم همکارم داشتم شام میخوردم، ازم پرسید:"میدونی چه چیزت واسهم جالبه؟" سر تکان دادم و ناشیانه دوبار چنگال فروکردم به برگ کاهوی تو بشقاب و احساس کردم همهی آدمهای حاضر در غذاخوری دارند نگاهم میکنند. همکارم ادامه داد:"تو اونقد بسته و تو خودتی که آدم کنجکاو میشه." سعی کردم دوباره کاهو را بردارم، در حالیکه زن آرزومندانه داشت نگاهم میکرد. "کنجکاو واسه من؟" برگ کاهو جنگ را باخت و درون دهانم گم شد. در حال جویدن به چشمهای زن نگاه کردم و در نگاهاش تایید شد آنچه که فکر میکردم: فلنگ را باید بست. سعی کردم حرف را عوض کنم. موفق نشدم. در حالیکه آخرین لقمه را میبلعیدم، گفتم:"ساعت چنده؟" با دلخوری نگاه کرد. در زیبایی خودش – که نشانهای ازش نداشت- تردید نداشت. حرف را قطع کردم، حساب را پرداختم. بعد رفتم خانه: زن شوهردار شصت ساله سعی داشت مرا تور کند. یادداشت شد. *** یک ماه دیگر گذشت. ماهی که کاری نکردم جز کار، آشپزی و تماشای تلهویزیون. وقتی دوست و رفیق داری، خیلی مشکل است دوستان تازهای پیدا کنی. روزی تو مترو نشسته و داشتم میرفتم خانه. مرد سیاهی جلوی من ایستاده بود. کت چرمی به تن داشت، دستکش سیاه و یک سر و گردن بلندتر از من بود. حرفمان از غرزدن سر مترو شروع شد. اسماش گراهام بود. صحبت جالبی بود. روزنامه نگار بود. وقتی داشتم پیاده میشدم، گفت:"دوباره همدیگهرو میبینم آقا یحیا." امیدوار بودم. مرد دلپذیری بود، که به هر لبخندی دندانهای سپید شیرگوناش بیرون میافتاد. چند روز بعد او را در صف صندوق یک ساندویچفروشی زنجیرهای دیدم. متفکر به جلو خیره بود، اما وقتی بهش گفتم بهتر است برویم جای دیگر غذا بخوریم، صورتاش باز شد. رفتیم به غذاخوری سادهای در میدان رمبراند. گراهام دستمال سفره را برداشت و مرتب رو زانوش گذاشت. غذاش را با شکل تمیز و مرتبی خورد. نازیلا هم همین زیبایی را در غذاخوردن داشت. هرکاری که گراهام میکرد و هرچیزی که میگفت، انگار در خوناش بود. بیگمان قدرتاش در روزنامهنگاری نیز همینجا پنهان بود. برام از ماههایی گفت که در افغانستان بوده و گزارش از جنگ مینوشته. از ماههایی که در انگلستان بوده و از خانوادهی سلطنتی آنجا گزارش تهیه کرده. و از شغل فعلیش: دبیر یکی از روزنامههای سراسری معتبر. صحبتمان گل انداخته بود. عالی بود. از کج و کولهگی حرف زدن با فرزاد، هیچ نشانی نداشت. گراهام مرد جالبی بود. ده سال بزرگتر از من. در همان غذاخوری بود که تصمیم گرفتیم با هم دوست شویم. گراهام بعدها گفت:"ما این تصمیم رو تو مترو گرفته بودیم." گراهام بلند شد و حساب کرد و انعام حسابی به دختر خدمتکار غذاخوری داد. وقتی از غذاخوری بیرون آمدیم، تعجب کردم از سکوتی که در گرفت. تا حالا به کسی برنخوردهام که پس از حساب کردن، نپرسد:"کم انعام ندادم؟" یا بدتر از آن:"زیادی ندادم؟" گراهام در این زمینه هم آدم جالبی بود. کنار کانالها قدم زدیم، از خانههای زیبا تعریف کردیم و شماره تلفن رد و بدل کردیم. بعد با کوبیدن دستی گرم و دوستانه به شانهی یکدیگر خداحافظی کردیم. *** در این فاصله احساس راحتی کردم در آمستردام و زمان از نظرم زود میگذشت. در پایان ماه چهارم گراهام بهم گفت:"چرا نمیآی یه سری به تحریریه بزنی؟" تحریریه در ساختمانی بود که ادارهی روزنامهی سراسری دیگری نیز در آن بود. برای ورود باید کارت شناسایی میدادی و پای ورقهای امضا میکردی. از درون قاب اشعه باید میگذشتی که مامور تنومندی با ساعت مچی ارزانقیمت جلوش ایستاده بود و با همه شوخی میکرد. گراهام همه جای تحریریه را نشانام داد و بعد گفت:"تو رو میشناسم. آدم باهوشی هستی، اما میتونی بنویسی؟" سرم را به نفی تکان دادم و گفتم:"نوشتن کار هرکسی نیست." با حرکت دست اشاره کرد که چیزی نگویم و گفت:"میتونم واسهت یه کار جور کنم. کسی کارنامهی کاریتو کنترل نمیکنه و من تاییدت میکنم. میخوای روزنامه نگار بشی؟" یکدیگر را بغل کردیم. همان روز بعد از ظهر در جلسهی تحریریه به عنوان روزنامه نگار و همکار تازه معرفی شدم. بیشتر باید گزارشهای سیاسی داخلی مینوشتم. همکاران به من تبریک گفتند و وقتی راحتم گذاشتند، به رییس کارگزینی لاکتاکوم زنگ زدم و گفتم که از کارم استعفا میدهم. اظهار تاسف کرد و گفت استعفای من ضربهای است به شرکت و مرا به شام در خانهاش دعوت کرد. دوستانه تشکر کردم و بهانه آوردم که دوست ندارم با نمایندگان کارفرما غذا بخورم. خوشبختانه میفهمید. در روزنامه زود با روش کار آشنا شدم و گراهام اول همهی نوشتههام را میخواند و پیش از ارسال به سردبیر اصلاح میکرد. همه راضی بودند. من هم؛ زیرا کاری متنوع و همکاران خوبی داشتم. دیگران نیز؛ زیرا محبوب همه بودم. چیزی نگذشته بود که دعوت شدم به جشن تولد و غیره. شبی، من و ناتالی، دختر کارآموز بخش اقتصادی، یکدیگر را بوسیدیم. موی بلند بلوند داشت. چشمهای قهوهای با مردمکی سبز تیره و تنی خوشفرم که حاضر بودم براش آدم بکشم. چند وقتی بود پا پیش میگذاشتیم و پس میکشیدیم. آن شب نزدیک شدیم. یکدیگر را بوسیدیم و من او را به خانه رساندم. دستام را گرفت و از پلهها برد بالا. به اتاقش. جلوی در باز پرشور یکدیگر را بوسیدیم و پیش از آنکه به خود آیم رو تخت دراز کشیده بودم و او نشسته بود روی من. حرکات آهنگین، گاه تند. لذتی بیاندازه. عشقبازی جانانه. صبح بعد کنار او بیدار شدم و باز عشقبازی کردیم. بعد با هم رفتیم به دفتر روزنامه و مورد سرزنش گراهام قرار گرفتیم. دو ساعت دیر کرده بودیم. وقتی ناتالی از اتاق رفت بیرون، گراهام گفت:"راه تو خیلی دوره. من یه اتاق خالی دارم. میتونی بیای خونهی من." پیشنهادش را پذیرفتم. خانهی گراهام در هیرنخراخت بود. خانهای بس بزرگ در برابر آپارتمان محقری که داشتم. گراهام خودش در طبقهی اول مینشست و طبقهی بالا را در اختیارم گذاشت. حمام و آشپزخانهی جدا داشتم. با این حال همیشه با هم غذا میخوردیم. ناتالی روزانه میآمد پیش من. رابطهای داشتیم که در کنار اعتماد، به خصوص استوار بود بر رابطهی جنسی ساده. زمان میگذشت. چنان زود که ده ماه از آخرین باری که پدر و مادرم را دیده بودم، به سرعت گذشت. باید نامه مینوشتم. در اصل: میتوانستم نامه بنویسم؛ اگر میخواستم. ماهها از سر گذرانده بودم، از این روز به آن روز. لذت از کار، ناتالی و دوستی با گراهام. از زندگی در آمستردام لذت میبردم. شیفتهش شده بودم، حتا. آمیزهی فرهنگها. مثل فصلها که گاه به هم میآمیختند. محشر بود. دیگر نمیخواستم به جنوب برگردم. شبی با هم بودیم. سه نفری. تو خانهی گراهام.صحبت از گذشتهی من شد. براشان از قرارم با فرجام گفتم. گراهام پرسید:"با یه غریبه قرار گذاشتی که نزدیکانت رو یه سال بسپری دستش؟ تا متوجه بشی که اونا چهقدر تو رو دوس دارن؟" گفتم:"آره... و اعتماد میکنن. گوش کن گراهام... شاید یه کم عجیب باشه..." ناتالی جیغ کشید:"یه کم...؟" و عصبانی نگاهام کرد:"اگه این کارو با من میکردی." بلند شد و از پلهها رفت بالا. گراهام لیوانویسکیش را دوباره پر کرد و گفت:"یحیا، میخوای ادعا کنی که دلت واسه دوست دخترت، دوست خوبت و پدر و مادرت تنگ نشده؟" به تایید سر تکان دادم. گراهام چیزی گفت که من جراتش را نداشتم. - دقیقن با اون فرجام چه قراری گذاشتی؟ چی بهش دادی؟ - هیچی. تازه خرج دوماهام رو ازش گرفتم. تنها خواستهش این بود که تا آخر عمر باش در تماس بمونم. آنشب خوابم نبرد. از خیر نوشتن نامه گذشتم. چهقدر مشکل بود ظرف دو ماه همهی نشانه و اثر خودم را پاک و اسم دیگری انتخاب کنم؟ البته مشکلتر از این تصمیم نبود که نزدیکانم را دیگر هرگز نبینم. سومین هفتهی نوامبر ۲۰۰۷ Tuesday, November 20, 2007
از: نشریه« نیویورکر»، ۷ آوریل ۲۰۰۷ . دُن دلیللو ترجمه: علی لالهجینی در آستانهی در ظاهر که شد، نمیشد باور کرد مردی است که از طوفان خاکستر بیرون آمده است، سر تا پا خون و خاکسترِ گداختهی فلز، با بوی ِ گندِ سوختهگی، با برقِ تیز شیشه خردهها بر صورتش. در آستانهی در، با نگاهی خیره ولی محو، عظیم به نظر میرسید. با کیفی در دست، ایستاد و به آرامی سر تکان داد. زن فکر کرد شاید به او شوک وارد شده است ولی دقیقاً نمیدانست چه جور شوکی، یا اصطلاحِ پزشکیش چیست. از پشتِ سر زن رد شد و به آشپزخانه رفت. زن سعی کرد به دکترِ خودش زنگ بزند یا به اورژانش، و یا به نزدیکترین بیمارستان، ولی فقط بوقِ اشغالِ خطوط را شنید. تلویزیون را خاموش کرد، مطمئن نبود برای چی، شاید میخواست نگذارد مرد خبری را بشنود که تازه از آن بیرون جسته بود، شاید به این دلیل، و بعد به آشپزخانه رفت. مرد پشتِ میز نشسته بود، برایش لیوانی آب ریخت و گفت جاستین از مدرسه زود مرخص شده بود. پیش مامان بزرگ است، برای اینکه اخبار را، تا آنجا که به پدرش مربوط میشود، نشنود. مرد گفت: «همه به من آب میدهند.» زن فکر کرد اگر او صدمهی جدی دیده بود، خونریزی شدید، نمیتوانست این همه راه بیاید یا از پلهها بالا بیاید. بعد مرد چیز دیگری گفت. کیف دستیش کنار میز مثل چیزی بود که انگار از گورستانِ زبالهها بیرون کشیده باشی. مرد گفت: انگار پیراهنی از آسمان فرود آمد. زن کمی آب روی دستمالِ آشپزخانه ریخت، خاکستر و گرد و خاک دستها و سر و صورت او را پاک کرد، مواظب بود دستش به خرده شیشهها نخورد. خون بیشتر از اینها بود که فکر میکرد، و بعد متوجه چیز دیگری شد--- زخمها و خراشها آنقدر جدی و زیاد نبودند که باعث این همه خون شوند. خون، خونِ او نبود. بیشترش مال کسِ دیگری بود. زن به مادرش گفت: «ناگهان سر و کلهاش در آستانهی در پیدا شد، انگار از مرگ برخاسته. شانس آوردیم جاستین اینجا پیش شما بود. چرا که وحشتناک بود پدرش را با آن وضع ببیند. سر تا پا مثل دودهی خاکستر، نمیدانم، مثل دود، سر تا پا خونین آنجا ایستاده بود.» «ما با هم پازل بازی کردیم، پازلِ حیوانات، اسبها وسطِ میدان.» آپارتمانِ مادرش زیاد از خیابانِ پنجم دور نبود، روی دیوارهای اتاق، کارهای هنری با دقتِ زیاد کنارِ هم چیده شده بود، با اشیای کوچک برنزی روی میزها و قفسههای کتاب. وضعیتِ بههم ریختهی اتاقِ پذیرایی مناسب امروز بود. بازیها و وسایلِ جاستین ولو کف اتاق وضعِ همیشهگی اتاق را بههم ریخته بود، لیان فکر کرد این طوری خوبه وگر نه در اتاقی با این ریخت و پاش نمیشد حتی پچ پچ کرد. «نمیدانستم چکار کنم، یعنی همهی تلفنها اشغال بود. آخرش تا بیمارستان پیاده رفتیم. مثل بچهها پا به پا رفتیم.» «اولا چرا قبل از هرجایی آمد خانهی تو؟» «نمیدانم.» «چرا یکراست نرفت به بیمارستان؟ آنجا، در مرکز شهر. چرا پیشِ دوستانش نرفت؟» منظورش از دوست، دوستِ دخترش بود، زخم زبانی بی اختیار. باید این را میگفت، نمیتوانست جلو خودش را بگیرد. «نمیدانم.» «راجع به این قضیه حرفی نزدید. حالا کجاست؟» «حالش خوبه.» «راجع به چی حرف زدید؟» «مشکل اساسی نداره، جسمانیه.» «راجع به چی حرف زدید؟» نینا مادر لیان تا دو سال پیش، قبل از بازنشستهگی در دانشگاههای کالیفرنیا و نیویورک درس میداد. همانطور که کیت یک بار گفته بود استادِ فلان و بهمانِ، درسِ فلان و بیسار میداد. نینا بعد از جراحیی زانویش، لاغر و رنگ پریده شده بود. بالاخره پیر شده بود و مصمم که پیر بشود. انگار پیری چیزی است که میخواست: پیر و فرسوده شدن، به استقبالِ پیری رفتن، پذیرفتن پیری، و خود را در اختیار آن گذاشتن. حالا عصا بود، قرص و دوا بود، چرتهای بعد از ناهار بود، پرهیزهای غذایی بود، و مرتب از پزشک وقت گرفتن. «حالا وقت جروبحث نیست. او باید از این چیزها دور باشد، از جر و بحث برکنار باشد.» «کیت توداره.» «تو کیت را میشناسی.» «من همیشه او را به خاطر تودار بودنش تحسین کردهام. وانمود میکند به جز پیادهروی و اسکیبازی، یا ورقبازی، چیزهای دیگر را هم وارد است، ولی چی؟» «صخرهنوردی. یادت نرود.» «یادم رفته بود و تو هم با او رفتی.» مادرش در صندلی تکانی خورد، پاها را روی چارپایهی جلو صندلی تکیه داده بود. لنگِ ظهر بود و او هنوز لباسِ خواب تنش بود، میمُرد برای یک سیگار. مادرش گفت: «من تودار بودنش را دوست دارم، یا هرچی که هست. ولی مواظب باش.» «جلو شما تودار است، یا بود، چندین بار در این باره با هم جدی صحبت کردیم.» مادرش گفت: «مواظب باش. او از خطری جدی جان سالم به در برده است، من میدانم. دوستانی هم آنجا داشت. آنرا هم میدانم. ولی اگر شل بگیری حسِ همدردی و حسن نیتت رو قضاوتت تاثیر خواهد گذاشت. و جاستین، دوباره پدری دور و بر خانه خواهد داشت.» لیان گفت: «بچه حالش خوب است. کی میداند حالِ بچه چطور است؟ حالش خوب است، برگشته به مدرسه. دوباره مدرسهها را باز کردند.» «ولی تو نگران هستی. میدانم. دوست داری به ترسات دامن بزنی.» «بعدش چی؟ از خودت نمیپرسی؟ نه تنها ماه آینده بلکه سالهای پیشِ رو.» «بعدش چی وجود ندارد. هیچ بعدی وجود ندارد. این بعدی بود. هشت سال پیش، آنها بمبی در یکی از برجها کار گذاشتند. کسی نگفت بعدی چیست. این بعدی بود. وقتی دلیلی برای ترسیدن وجود نداشته باشد باید ترسید . حالا خیلی دیر است.» لیان کنارِ پنجره ایستاد. «ولی وقتی که برجها فروریختند.» «میدانم.» «وقتی این اتفاق افتاد.» «میدانم.» «فکر کردم مرده.» نینا گفت: «منم همینطور، خیلی ها شاهد بودند.» «فکر کردم، مرد مرده، زن مرده.» «می دانم.» «شاهد فروریختن آن برجها.» مادرش گفت: «اولی و بعد دومی. میدانم.» برای مدتی ساکت شدند. نینا گفت: «البته بچه موهبت است، ولی از طرف دیگر، تو بهتر از من میدانی، ازدواج با این مرد اشتباه بزرگی بود، و تو این را میخواستی، منتظرش بودی. تو میخواستی یک طورِ خاصی زندگی کنی، به عواقبِ کار اهمیت نمیدادی. تو چیز خاصی میخواستی و فکر کردی کیت همان است.» «چی میخواستم؟» «فکر کردی کیت ترا به آرزوهایت میرساند.» «من چی میخواستم؟» مادرش گفت: «این که به شکلِ خطرناکی احساسِ زنده بودن کنی. درست مثل پدرت. ولی قضیه این نیست. پدر تو اصولاً آدمِ محتاطی بود. و پسرت بچهی زیبا و حساسی است. ولی این به کنار.» در حقیقت نینا این اتاق را تر و تمیز و بدون بازیها و وسایلِ جاستین ولو روی زمین، دوست داشت. لیان هم دوست داشت. مادرش تنها چند سالی بود که اینجا زندگی میکرد، و لیان شاید ترجیح میداد این اتاق را مثل یک مهمان ببیند، فضایی سرشار از آرامشِ خیال و در عین حال کمی دلهرهآور. آنچه بیشتر از همه دوست داشت دو تابلو طبیعتِ بیجان از جورجو موراندی روی دیوارِ شمالی بود، موراندی، نقاشی که مادرش کارهای او را مطالعه کرده و دربارهی آنها مطلب نوشته بود. تابلوها مجموعهای از بطریها، پارچها و قوطیهای بیسکویت بودند، همین. ولی چیزی در چرخش قلممو بود که آنها را برای او مرموز میکرد، یا در لبههای نامتعارفِ گلدانها و پارچها، لبههایی رو به درون که وضعیتی را شناسایی میکرد، انسانی و مبهم، به دور از خودِ نور و رنگِ تابلوها. Natura morta. اصطلاحِ ایتالیایی برای طبیعتِ بیجان، به نظر قویتر از آنچه که باید باشد میرسید، بدیمن و یکنواخت، ولی اینها موضوعاتی بودند که او دربارهی آنها با مادرش حرف نمیزد. بگذار معناهایِ نهفته، فارغ از اظهار نظرهای مقتدرانه، در باد حکمرانی کنند. «وقتی بچه بودی دوست داشتی سوآل کنی. همیشه میخواستی از همه چیز سر در بیاری. ولی کنجکاوِ چیزهای نادرست بودی.» «آنها چیزها مالِ من بودند، نه مالِ تو.» «کیت زنی میخواست که از کارهایی که با او کرده ابراز پشیمانی کند. این شیوهی زندگی او است، زنی بگیرد که به خاطر انجام چیزی تاسف بخورد. ولی کاری که تو میکردی فقط یک شب یا یک آخرِ هفته نبود. او برای آخرِ هفتهها درست شده بود. و تو این کاره بودی.» «حالا وقتِ این حرفها نیست.» «به هرحال تو با این مرد ازدواج کردی.» «و بعدش انداختمش بیرون. ایرادهای جدی داشتم، که به مرور زمان به وجود آمده بود. ایرادی که تو میگیری خیلی فرق میکند. او دانشمند نیست، هنرمند نیست. نقاشی نمیکند، شعر نمیگوید. اگر بود، تو از کارهای دیگرش صرف نظر میکردی. او میخواست هنرمندی پر خروش شود. میخواست رفتاری بیمانند داشته باشد.» «این بار بیشتر از دست میدهی. احترام به خود را. به این فکر کن.» «بگو ببینم. کدام نقاشی رفتارش بیمانند است، حالا تصویری یا انتزاعی؟» کیت کاغذی را امضا کرد، بعد کاغذی دیگر. آدمهایی روی تختِ روان و عدهای تو صندلیهای چرخدار نشسته بودند، و او برای نوشتن اسمش مشکل داشت و بستن دکمههای روپوشِ بیمارستان آن هم از پشت دردِ سر داشت. لیان برای کمک آنجا بود. بعد رفت. یکی از کارکنان بیمارستان او را روی یک صندلی ِچرخدار گذاشت و هلش داد توی راهرو و از چند اتاق معاینه، همراه با رفت و آمد تخت روان بیماران اورژانس، رد شد. پزشکان با ماسکهای کاغذی و با دستهای شسته و تمیز مجاریِ تنفسی او را کنترل کرده و فشارِ خونش را اندازه گرفتند. آنها به عکسالعملهای وخیم و نهفته مریض نسبت به آسیبدیدهگی توجه میکردند---به خونریزی و کاهشِ آبِ بدن. کاهشِ جریانِ خون به بافتها را امتحان کردند. کوفتگیِ عضلاتِ بدن را معاینه و با دقت به چشمها و گوشهایش نگاه کردند. یک نفر از او نوار قلب گرفت. دستش را آزمایش و از آن عکسبرداری کرد. چیزهایی به او گفتند که درک نکرد، مثل رباط، بافتِ غضروفی، پارهگی و پیچخوردهگی. یک نفر خرده شیشه را از صورت او در آورد. مرد یکبند حرف میزد، و از وسیلهای برای بیرون کشیدن خردهشیشه ها استفاده میکرد که سطحی بودند و او اسمِ آن وسیله را گذاشته بود پیکآپ. میگفت بیشترکسانی که وضعاشان وخیمتر بوده در بیمارستانهای مرکزِ شهر یا در مرکزِ آسیبدیدهگیهای روحی در تاسیساتِ ساحلی مداوا میشوند. میگفت همانطور که انتظار میرفت تعداد بازماندهگان زیاد نبودند. حوادث بر او تاثیر گذاشته بود به همین خاطر قادر نبود جلو حرفزدنش را بگیرد. پزشکان و داوطلبان بیکار ایستاده بودند و منتظر مجروحینی بودند که بیشترشان زیر آوار مانده بودند. گفت برای بیرون آوردن خردهشیشههایی که عمیقتر فرو رفتهاند از پنس دیگری استفاده خواهد کرد. «جایی که بمباندازهای انتحاری هستند. شاید دلت نمیخواهد بشنوی.» «نمیدانم.» «جاهایی که این اتفاق میافتد، بازماندهگان، آدمهایی که در آن دور و بر زخمی میشوند، گاهی اوقات، ماهها بعد، به خاطرِ شرایط نامطلوب، زخمهایشان دوباره عود میکند. و بعد معلوم میشود که این به خاطرِ تکه تکههای ریزِ بدن بمبانداز انتحاری است. بمبانداز انتحاری تکه تکه میشود، به معنای واقعی کلمه تکه تکه میشود، و تکههای گوشت و استخوان با آن شتاب و نیرویی که به بیرون پرتاب میشود، سفت و تیز میشود، و در بدنِ کسی که در تیررس قرار دارد ثابت میماند. باور میکنی؟ دانشجویی در کافهای نشسته. از حمله جانِ سالم به در برده. ماهها بعد، آنها این گوشتهای ریز شبیه گلوله را پیدا میکنند، گوشتِ انسان که زیرِ پوست رسوخ کرده است. آنها به این میگویند گلولهی انفجاری ارگانیک.» او شیشه خردهی دیگری را با پنس از صورت کیت بیرون کشید. گفت: «اما گمان نمیکنم تو چنین چیزی داشته باشی.» دو نفر از بهترین دوستهای جاستین خواهر و برادری بودند که ده بلوک آن ور تر در یک ساختمان بلند زندگی میکردند. اوایل لیان در به یادآوردن اسم آنها مشکل داشت و آنها را خواهر- برادر صدا میزد، و به زودی این اسم جا افتاد. جاستین گفت خوب این اسمِ واقعی آنها است، و لیان فکر کرد، این جاستین وقتی بخواهد بچهی با مزهای میشود. لیان، ایزابل، مادرِ خواهر- برادرها، را توی خیابان دید، آنها تو کنجی ایستادند به صحبت. «خوب بچهها از این کارها میکنند، حتما، ولی باید اقرار کنم که دارم به فکر میافتم.» «یک جورهایی تبانی میکنند.» «آره، و یک جور رمزی با هم حرف میزنند، و ساعتها در اتاقِ کتی، با درِ بسته، پشتِ پنجره میایستند.» «تو متوجه میشوی که پشتِ پنجره ایستادهاند؟» «وقتی از جلو اتاقِ کتی رد میشوم، حرفهایشان را میشنوم و میفهمم کجا هستند. نزدیک پنجره، و رمزی حرف میزنند. شاید جاستین چیزهایی به تو میگوید؟» «نه، چیزی نمیگوید.» «برای این که دارد کمی عجیب میشود، باور کن، این همه وقت میگذرانند، اولش کز میکنند، و بعد، نمیدانم، یکبند حرفهای نامفهوم پچ پچ میکنند، بچهها اینجوری حرف میزنند، حتما، ولی با وجود این.» لیان مطمئن نبود که قضیه چیست. قضیهی سه تا بچه که با هم بازی میکنند. لیان، در حالی که میفهمید دارد حرف پوچی میزند، گفت: «جاستین دارد به آب وهوا علاقهمند میشود. فکر میکنم آنها در مدرسه ابرها را بررسی میکنند.» «آنها دربارهی ابرها پچ پچ نمیکنند.» «خب،.» «بچههای من به هیچ وجهه نمیخواهند در این باره صحبت کنند. سر دستهشان کتی است. او همیشه برادرش را میترساند. فکر کردم شاید تو چیزی میدانی.» «نه، نمیدانم.» «جاستین راجع به این موضوع چیزی به تو نمیگوید؟» «نه. قرار است چه بگوید؟» ایزابل گفت: «آره، خب.» کیت بلند قد بود، با موی ِتراشیده. و لیان فکر کرد شبیه نظامیهاست، یک نظامی حرفهای، ورزیده و کارآزموده به نظر میآمد، البته نه در میدانِ جنگ، بلکه در مشکلاتِ بیهودهی این زندگی، شاید در جدایی، در زیستن در تنهایی، پدر بودن آن هم از راهِ دور. کیت حالا تو تختخواب بود و او را نگاه میکرد که کمی آن طرفتر، داشت دکمهی پیراهنش را میبست. با هم در یک تختخواب خوابیدند چون لیان نتوانست به او بگوید که رو کاناپه بخوابد و از طرف دیگر لیان دوست داشت او کنارش بخوابد. کیت خوابش نبرد. به پشت دراز کشید و حرف زد ولی بیشتر گوش داد، و این خوب بود. لیان احتیاج نداشت احساسِ مرد نسبت به همه چیز را بداند، نه اینقدر و نه از این مرد. با او بودن را دوست داشت. دوست داشت جلو او لباس بپوشد. میدانست وقت آن رسیده که کیت قبل از این که لیان لباسش را کاملا بپوشد بچسباندش قدِ دیوار. از تختخواب بیرون بیاید و به او نگاه کند، و لیان دست از کاری که میکند بکشد و منتظر کیت بماند تا بیاید و بچسباندش قدِ دیوار. کیت رو میزِ دراز و باریکی توی اتاقی در بسته دراز کشید. بالشی زیرِ زانو، و یک جفت چراغ بالای سر، و سعی کرد موسیقی گوش کند. در میان آوای بلند موسیقی، توجهاش را، برای تشخیص سازها، یکی پس از دیگری، به موسیقی متمرکز کرد---سازهای زهی، سازهای بادی و سازهای برنجی. ضربههایی خشنِ و منقطع، قشقرقِ گوشخراشی که در او این حس را ایجاد میکرد که گویی در دلِ شهری علمی-تخیلی به سر میبرد، شهری که در شرف تباهی است. کیت دستگاهی به مچش بسته بود که تصویری را با جزئیات نشان میداد، و حسِ زندانیِ درماندهای را داشت که باید به چیزی فکر کند که رادیولوژیست گفته بود، رادیولوژیستی روسی که لهجهاش برای کیت اطمینانبخش بود، چون روسها آدمهای جدی هستند و بر هر کلمه تاکید میکنند، شاید به همین خاطر بود وقتی رادیولوژیست زن از او خواست موسیقی انتخاب کند، او کلاسیک انتخاب کرد. حالا صدای رادیولوژیست را در هدفونش میشنید که میگفت توالی بعدی صدا سه دقیقه طول خواهد کشید، و وقتی موسیقی دوباره شروع شد او به نانسی دینراستاین، صاحبِ کلینیک خواب در بوستون، فکر کرد. آدمها پول میدادند تا او خوابشان کند. یا به یک نانسی دیگر فکر کرد، اسمش چی بود، برای چند لحظه، به آن همخوابهگی در پورتلندِ اورگان، فکر کرد. اسم شهر را به یاد داشت ولی اسم زن را نه. صدا غیرقابل تحمل بود، و به تناوب صدای دنگ دنگِ خرد کننده و ضربِ الکترونیکی با زیر و بم متنوع شنیده میشد. او به موسیقی گوش داد و به چیزی فکر کرد که رادیولوژیست، با لهجهی روسی گفته بود: «پس از شنیدن این موسیقی بلافاصله کلِ حادثه را فراموش میکنی. هر چقدر هم بد باشد.» کیت فکر کرد این شبیه توصیفِ مُردن است. ولی این موضوع دیگری بود، نوع دیگری صدا، و زندانی از اتاق دربسته بیرون نمیرود. به موسیقی گوش داد. خیلی سعی کرد صدای نیها را بشنود و آنها را از قرهنی تمیز دهد، اگر اصلاً قرهنیای در کار بود، ولی از پسِ این کار برنیامد، و تنها نیروی تعدیلکننده نانسی دینراستاین مست در بوستون بود، فکر به نانسی در اتاقِ بادگیرِ هتلش، با منظرهای از یک رودخانه، باعث شد میل جنسیش ابلهانه بیدار شود. صدایی در هدفونش شنید که میگفت صدای بعدی هفت دقیقه طول خواهد کشید. حالا لیان پایین تخت ایستاده بود و کیت را نگاه میکرد که آنجا دراز کشیده، یک شب دیروقت، بعد از این که کارش تمام شده بود، بالاخره و به آرامی از او پرسید: «چرا اینجا آمدی؟» «سوآل این است، نیست؟» « به خاطرِ جاستین، آره؟» این جوابی بود که لیان می خواست، برای این که این جواب خیلی معقولی بود. لیان گفت: «برای این که ببیند تو زندهای.» ولی این هم فقط نیمی از جواب بود، و لیان فهمید که محتاجِ چیزی بیشتری است، انگیزهای کلیتر برای رفتار یا حسِ ششماش یا هرچه که بود. کیت لحظهای طولانی فکر کرد. «جمع و جور کردنش دشوار است. نمیدانم فکرم چه جوری کار میکرد. مردی با وانتش از راه رسید، فکر میکنم یک لولهکش و مرا آورد اینجا. رادیواش را دزدیده بودند، و از صدای آژیرها فهمیده بود اتفاقی افتاده، ولی نمیدانست چه شده. لحظاتی مرکزِ شهر به وضوع میشد دید، ولی تنها یکی از برجها را دید. فکر کرد یکی از برجها جلو دید برجِ دیگر را گرفته، یا این که دود بوده. دود را دید. به طرف شرق راند و دوباره نگاه کرد، ولی هنوز تنها یکی از برجها آنجا بود. یک برج، معنی ندارد. بعد دور زد به طرفِ بالای شهر، برای این که اصلاً قرار بود به آن طرف برود، و دستِ آخر مرا دید و سوارم کرد. حالا دیگر برجِ دومی هم رفته بود. راننده گفت، هشت رادیو در عرضِ سه سال، همه را دزدیدند. فکر میکنم کارِ یک برقکاره. و در حین صحبت داشت بطری آب را به صورت من فشار میداد.» «آپارتمان خودت، میدانستی آنجا نمیتوانی بروی.» «میدانستم آپارتمانم خیلی نزدیک به برجها است، و شاید میدانستم نمیتوانم آنجا بروم و شاید حتی به این فکر نمیکردم. در هر صورت، به این دلیل نبود که آمدم اینجا، دلایلِ دیگری هم داشت.» لیان حالا حسِ بهتری داشت. «رانندهی وانت میخواست مرا به بیمارستان برساند، ولی گفتم مرا اینجا بیاورد.» به لیان نگاه کرد. زیاد مهم نبود، یک جراحیِ سرپایی ِغضروف یا پی، و لیان هم در قسمتِ پذیرش بیماران منتظر بود تا او را به خانه ببرد. کیت رو صندلی به دوستش رامسی فکر کرد، برای چند لحظه، درست قبل یا بعد از این که بیهوش شود. پزشکِ متخصصِ بیهوشی یک آرامبخشِ قوی به او تزریق کرد، دارویی حاوی مادهایی برای فراموشی حادثه، یا شاید دو آمپول به او تزریق کردند، ولی رامسی آنجا کنارِ پنجره روی صندلی نشسته بود، هنوز چیزهایی یادش میآمد یا آمپول هنوز اثر نکرده بود، رویا، تصویری مربوط به بیداری، هرچه که بود، رامسی در میانِ دود بود و چیزهایی که فرود میآمدند. جالب است، نیست؟ با شوهرت بخوابی، زنی سی و هشت ساله و مردی سی و نه ساله، بی هیچ سروصدای سکس. شوهرِ سابق توست، شوهری که در عمل هرگز سابق نبوده، مردی که تو در دورهی دیگری از زندگی با او ازدواج کردی. لیان لباس پوشید و در آورد، کیت تماشا کرد و نکرد. عجیب ولی جالب بود. هیچ کششی پدید نیامد. بینهایت عجیب بود. لیان او را ، این نزدیکبودنها را میخواست، ولی حس کرد هیچ نشانی از تناقض یا انکارِ نفس در او نیست. فقط صبر، همین، وقفهای مستمر به پاسِ هزار روز و شبِ رابطهای بههم ریخته، از کنارِ اینها نمیشد ساده گذشت. احتیاج به زمان داشت. در حالتِ عادی طورِ دیگری اتفاق میافتد. و جالب است، نیست، جوری که آدمها تو اتاقِ خواب وول میخورند، بنا به عادت تقریبا برهنه، احترام به گذشته، حرمت به گذشتهای پر شور ولی اشتباه، به هیجاناتِ گذشته و آسیب رساندن و آسیب دیدن. لیان میخواست کسی بغلش کند، کیت هم همینطور. این بار زن سر و کله اش در نانوایی پیدا شد، مادرِ خواهر- برادرها. درست بعد از لیان وارد شد و بعد از گرفتنِ شماره از مردِ پشتِ دخل، آمد و پیشِ لیان ایستاد. «همهاش دارم به دوربین فکر میکنم. میدانی جاستین، بچهی زیاد زودجوشی نیست.» لبخندی به لیان زد، با تظاهر به صمیمیت، در فضایی آکنده از بوی ِخوشِ نان کرهای، نگاهِ مادری به مادری، انگار که ما هر دو میدانیم بچهها چه دنیای با شکوهِ بزرگی دارند ولی با والدینشان در میان نمیگذارند. «برای این که جاستین این اواخر همیشه با آنهاست. فقط به فکر افتادم، میدانی، ممکن است چیزی را به هر حال به تو گفته باشد.» لیان نمیدانست او دربارهی چی حرف میزند. نگاهی به چهرهی گلگون و درشتِ مردِ پشتِ دخل انداخت. پاسخ آنجا نبود. «جاستین این چیزها را با بچههای من در میان میگذارد، حالا این مهم نیست، چون که پدرشان قولِ یک دوربین را به آنها داده است، ولی ما راضی نشدهایم، میدانی، دوربین، زیاد مهم نیست، و کتیِ من دارد زیادی مرموز میشود و برادرش، بیش از حد به او وفادار است.» «منظورت این است که آنها، پشتِ درهای بسته، چیزی را تماشا میکنند؟» «فکر کردم شاید جاستین.» «کارِ زیادی از دستشان بر نمیآید، میآید؟ شاید شاهینها. دربارهی شاهینهای دُم قرمز که میدانی.» «نه، حتماً چیز دیگری است. من کاملاً مطمئنم، ، برای این که غرق پنهانکاری با این دوربیناند.» لیان گفت: «من اینجوری فکر نمیکنم.» «این اسرارِ آنهاست.و فکر کردم شاید جاستین. چون بچههای من، وقتی این موضوع را مطرح میکنم، کاملا آنرا پنهان میکنند.» لیان، در حالی که منتظر بود مردِ پشتِ دخل، شمارهی او را صدا بزند، متوجه شد جاستین دوربین را وقتی به دیدن این خواهر- برادر میرود با خودش میبرد. در واقع دوربین مالِ او نبود، با وجود این فکر کرده بود عیبی ندارد جاستین آن را بدون اجازه استفاده کند. ولی شاید بهتر بود اجازه میگرفت. «آنها در مدرسه پرندهها را دید نمیزنند؟» «دفعهی قبل ابرها بود.» لیان به زن گفت: «معلوم شد که دربارهی ابرها اشتباه کردم. ولی حتما آنها پرندهها و صدای ِپرندهها و زندگیِ پرندهها را مطالعه میکنند. آنها توی سنترال پارک میگردند.» لیان فکر کرد چهقدر متنفر است از ایستادن با شمارهای در مشت. از سیستمِ شمارهانداز نفرت داشت، که خشک اجرا میشد، در فضایی بسته، و عاقبتاش جعبهای بود با روبان سفید. در اتاقِ جاستین، مدادتراشیِ قدیمی به لبهی میز وصل شده بود. لیان دمِ در ایستاد و او را تماشا کرد که مداد را داخلِ سوراخِ مدادتراش میکرد و بعد دستهی آن را میچرخاند. انواع و اقسام مدادهای قرمز و آبی داشت، مدادهای سدار پوینت، دیکسون تریم، لاینز و فابرز ابرهارد. مدادهایی از هتلهای زوریخ و هنگ کنگ. مدادهایی داشت به شکلِ تنهی درخت، زمخت و گرهدار. مدادهایی از فروشگاهِ طراحی موزهِ هنرهای مدرن. مدادهای مارکِ میرادو بلک وریورز. مدادهایی از مغازهی سوهو که ضربالمثلهایی رمزی از تبت روی آنها حک شده بود. از جهتی خیلی بد بود این همه خرده ریزههای با ارزش در اتاقِ بچه کوچولویی فرسوده میشد. ولی آنچه لیان دوست داشت تماشا کند شیوهی فوت کردن تراشههای ریز نوک مدادها بود که جاستین پس از تیزکردن مدادها انجام میداد. اگر قرار بود تمام روز این کار را بکند، لیان تمامِ روز تماشایش میکرد، مداد پشتِ مداد. دستهی مدادتراش را میچرخاند و فوت میکرد، میچرخاند و فوت میکرد، مراسمی شریفتر و واقعیتر از امضای تشریفاتی سندیِ دولتی توسط یازده آدم کله گنده. وقتی دید مادرش تماشایش میکند، گفت: «چیه؟» «امروز با مادرِ کتی صحبت کردم. کتی و آن برادرش، اسمش چیه. او قضیهی دوربین را برایم تعریف کرد.» جاستین مداد در دست ایستاد به تماشای او. «کتی و آن برادرش، اسمش چیه.» جاستین گفت: «رابرت.» «برادرِ کوچیکه کتی رابرته. و خواهر بزرگه رابرت، کتی. چیزی که میخواستم بدانم این است که قرار بود تو دوربین را بدون اجازه از خانه بیرون ببری؟» او به تماشا ایستاد . موی ِروشنی داشت، مثلِ پدرش، بدنش آشکارا منقبض بود، با قید و بندش، بدنِ خودش بود که در بازیها، حالتی خشک و غیرعادی به او میداد. «پدرت به تو اجازه داده بود؟» او ایستاد و تماشا کرد. «از پنجره به بیرون نگاه کردن چیاش جالب است؟ میتوانی به من بگویی، نمیتوانی؟» لیان به در تکیه داد، آماده بود برای سه، چهار، یا پنج روز در همان موقعیت با بدنِ مادرانهاش منتظر بماند، یا تا وقتی که او جواب دهد. جاستین دستش را کمی بالا آورد، دستِ بدون مداد، کفِ دست رو به بالا، حالتِ صورتش را به طور نامحسوسی تغییر داد و همین باعث شد فرورفتهگیِ قوسداری بین چانه و لبِ پایینی به وجود آید، مثل چهرهی پیرمردی در چهرهی پسری جوان که میخواست نکتهای را برساند: «چی؟» کیت کنارِ میز نشست، ساعد چپ را روی لبهی میز گذاشت، و دستش را تکان داد، دست از ساعد تاب میخورد تا مشتِ مهربان. دست را بالا آورد بی آنکه ساعدش را بلند کند و برای پنج ثانیه تو هوا نگه داشت. این کار را ده بار انجام داد. اصطلاحِ «مشتِ مهربان» مالِ آنها بود، مالِ مرکزِ توانبخشی، که در برگهی راهنما نوشته شده بود. این جلساتِ تمرین، چهار بار در روز، برای بازشدهگی عضلات و از جا در رفتنگی مچ، سودمند بود. اقداماتی که در مقابل آسیب و آشوبی که در برج به او نازل شده بود، صورت میگرفت. این عکسبرداریِ مغناطیسی و یا جراحی نبود که سلامت را تقریبا به او باز گردانده بود. بلکه همین برنامهی مختصر بود، شمارش ثانیهها، شمارش تکرارِ حرکات، وقتهایی که در طولِ روز برای تمرینات میگرفت، یخی که بعد از هر مرحله از تمرینات روی مچش میگذاشت. مردهها و معلولین زیاد بودند. جراحتِ او جزیی بود، ولی این همه مراقبت به خاطرِ پارهگیِ غضروف نبود. به خاطرِ آشوب بود، پرواز سقفها و درها، صداهایی که در دود خاموش میشدند. کیت نشست و عمیقا متمرکز شد، حالا داشت رو دستش کار میکرد، مچش را به سمتِ کفِ اتاق خم میکرد، رو به سقفِ اتاق خم میکرد، ساعد خوابیده روی میز، انگشتِ شست رو به بالا، وضعِ خاصی داشت، استفاده از دستِ آزاد برای فشار آوردن به دستِ گرفتار. تختهی شکستهبندی را در آبِ صابون گرم شست. بدون مشورت با درمانگر، تختهی شکستهبندیاش را تنظیم نکرد. برگهی راهنما را خواند. انگشتانِ دستش را به صورت یک مشتِ مهربان در آورد. مادرِ لیان سالها پیش به صراحت گفته بود. «یکی هست، یک نمونهی ازلی. نمونهای قابل اعتمادبرای دوستانِ مذکرش، همهی آن چیزهایی که یک دوست باید باشد، یک پشتیبان و یک محرمِ اسرار، پول قرض میدهد، راه و چاه نشان میدهد، وفادار است، و الا آخر، ولی برای زنها خودِ خودِ جهنم. جهنمِ زنده، جهنمی که نفس میکشد. هرچه زن به او نزدیکتر میشود، برای او روشنتر میشود که این زن مثل دوستانِ مردش نیست. و این برای زن خیلی وحشتناک میشود. کیت این است. این مردی است که تو میخواهی با او ازدواج کنی.» این مردی است که او زنش میشود. حالا او حضوریسرگردان بود. آدمی که در اتاقها پرسه میزد و توجه آمیخته به احترام را به خود جلب میکرد. هنوز حالش به طور کامل خوب نشده بود. به نظر میرسید حتی به برنامهی تمرینهای بعد از جراحیی مچش، کمی بی اعتنا است، چهار بار در روز، یک کمی باز کردن و خم کردن مچِ دست که شبیه نمازگزارانِ ولایتِ دور افتادهی شمالی، در میان آدمهای درمانده، و استفادهی از یخ. او با جاستین وقت میگذراند، او را به مدرسه میبرد و میآورد، و به درس و مشقش میرسید. برای مدتی تختهی شکستهبندی رو مچش بود، بعد آن را برداشت. بچه را برای توپبازی به پارک برد. جاستین نمی توانست تمامِ طولِ روز بیسبال بازی کند و بدون این که خستهشود شاد باشد، و کسی نگوید اشتباهش به خاطر سنِ کم او است. بیاندازد و بگیرد. لیان آنها را تو میدان بازی از فاصلهای نه چندان دور از موزه تماشا کرد، حول و حوشِ غروب. وقتی کیت با توپ، با دستِ راست، دستِ آسیب ندیده، یک جوری کلک سوار میکرد، توپ را غل میداد و میآوردش تا پشت دست و سپس بازو را ناگهان به جلو حرکت میداد و توپ را روی ساعدش جلو و عقب میبرد، بعد توپ را به هوا میفرستاد و با دست از پشتِ سر میگرفتش، لیان مردی را دید که پیش از این هرگز نشناخته بود. به فکر فرو رفت، هر روز، هر دقیقه، بودن دراینجا، در این آپارتمان، تک و تنها، برای دورهای طولانی، چیزی که باعثِ این خانهنشینی شد، دور ماندن از انگیزهی کارِ روزانه، از صحبتهای روزانهی اداری. همه چیز در مقابل چشمانش، به طرزِ عجیبی، ساکن و روشنتر به نظر میآمد، طوری که او درک نمیکرد. تازه داشت میدید چه کارهایی کرده بود. متوجه یک سری چیزها شد، فرصتهای کوچکِ از دسترفتهی یک روز یا یک دقیقه. متوجه شد چهگونه انگشتِ شستش را میلیسید و خرده نانِ دور و برِ بشقاب را با شستِ خیس بر میداشت و با تنبلی در دهانش میگذاشت. هیچ چیز به نظرش آشنا نمیآمد، بودن در اینجا، یعنی دوباره با خانواده. حس کرد با خودش غریبه است، یا همیشه این حس را داشت، ولی این بار این حس متفاوت بود، چون این بار نقشِ تماشاگر را داشت. جاستین را تا مدرسه همراهی میکرد و تنها برمیگشت، یا میرفت جایی، فقط برای پیادهروی، و بعد بچه را از مدرسه بر میداشت و دوباره همان خانه. در این رفت و برگشتها هیجانی فروخورده بود، حسی که نیمی از آن پنهان بود، چیزی که به زحمت بدان آگاه بود، حسی برملاکننده. بچه سعی میکرد فقط با کلماتِ تک هجایی صحبت کند آن هم برای مدتِ طولانی. این کاری بودکه در کلاسِ درس میکردند، یک بازیی جدی برای آموزشدادن به بچهها، برای یادگیریآ ساختارِ واژهها و برای شکلدادن به افکارشان. لیان، شوخی جدی، گفت: این استبداد است. جاستین به پدرش گفته بوداین سبک و سنگین کردن کلمات و توجه به تعداد هجاها: «این کمکم میکند تا وقتی فکر میکنم عجله نکنم.» کیت هم عجله نمیکرد، آسوده خاطربود. زمانی دلش میخواست از خودآگاهی، از روز و شب، با حرکتی ناشیانهی بدنش، بیرون بپرد. ولی حالا میدید دستخوشِ افسونهای اندیشه شده است، اندیشهای که یکپارچه، جدی و منظم نیست، فقط هرچه میرسد جذب میکند، چیزها را از زمان و خاطره بیرون میکشد و در فضایی مبهم جای میدهد که محصولِ تجربههای خود او است. یا میایستد و تماشا میکند. کنارِ پنجره میایستد و نگاه میکند به اتفاقاتی که در خیابان میافتد. اگر قدری بایستی و تماشا کنی، همیشه چیزی اتفاق میافتد، حتا در آرامترین روزها و در عمقِ |