<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-7547130</id><updated>2011-07-08T06:28:58.238-07:00</updated><title type='text'>باغ داستان</title><subtitle type='html'>&lt;center&gt;Editor: Khalil Paknia&lt;/center&gt;</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://ravayt.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7547130/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ravayt.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>66</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7547130.post-3987636726052238216</id><published>2009-07-05T17:06:00.000-07:00</published><updated>2009-07-05T17:15:37.924-07:00</updated><title type='text'>باد، باد مهرگان- نادر ابراهیمی</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SlFBiuZFRbI/AAAAAAAAAzM/amaFpZYmk8A/s1600-h/Ahmad_Shah_Qajar_Parliament_Majlis1.jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; DISPLAY: block; HEIGHT: 244px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5355133496744822194" border="0" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SlFBiuZFRbI/AAAAAAAAAzM/amaFpZYmk8A/s320/Ahmad_Shah_Qajar_Parliament_Majlis1.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;big&gt; &lt;center&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;باد، باد مهرگان...&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;«از ميان یادداشت‌های روزانه‌ی يک دانشجوی ساکن اميرآباد»&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;نادر ابراهیمی&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;... امروز پا دردم شروع شد. اين سوغات ولايت است، کاريش نمی‌شود کرد. تازه اگر يک روز خودم هم دکتر خوبی بشوم و بخواهم اين درد را درمان کنم تا آن روز پايی باقی نمانده است. خدا لعنت کند آن رطوبت را. چند روزی بود که درد نمی‌کرد. چقدر راحت بودم. فکر کردم هوای خشک این‌جا کار خودش را کرده، اما حالا فکر می‌کنم تغيير فضا راه علاج درد نيست. درد را بايد از ريشه کند و اين طور حرفها.&lt;br /&gt;پيش از اين، هميشه فکر می‌کردم که برای اولين بار چطور با يک مرده رو به رو خواهم شد. و امروز در تالار تشريح حس کردم که هيچ تفاوتی ميان این‌ها که دراز به دراز خوابيده‌اند و آن‌ها که دراز به دراز راه می‌روند نيست. بوی فضای تالار را پيش از اين حس کرده بودم. در اداره‌های خودمان، در تجارتخانه‌ها، و زير سقف بازار همين بو را حس کرده بودم. از جسد فعال پدرم، از آب راکد حوض ميدان بزرگ شهرم، از صدای آواز غمناک خاکم همين بو بلند بود، همين بو؛ اما از «ال» سوم بوی پرنده می‌آيد، بوی جهش و پرواز. يک بوی ديگر هم این‌جا هست که دلم را می‌زند. بوی متفقين -نمی‌دانم- يا متحدين. بوی سربازهای زمان جنگ، آمريکايی‌های خيلی بلند بی‌قواره. و گاه، حتی بوی باروت سوخته و عطر فرانسوی.&lt;br /&gt;از هم‌اتاقی خودم می‌پرسم: چرا این‌جا بوی متفقين - نمی‌دانم- يا متحدين می‌آيد؟ بوی زمان جنگ و بعد از جنگ؟&lt;br /&gt;و او جواب می‌دهد: اينجا، گمانم کمپ بوده.&lt;br /&gt;و من نمی‌خواهم بدانم کمپ کی‌ها. همينکه کمپ بوده برايم کافی است.&lt;br /&gt;هم اتاقی من می‌گويد: شطرنج می‌زنی؟&lt;br /&gt;می‌گويم: می‌زنم. اولين مرده‌ی تو چه عيبی داشت؟ يادت هست؟&lt;br /&gt;- زيادی پير بود.&lt;br /&gt;- مال من يک عيب توی معده‌اش بود. بوی مانارواس و هامبارسون می‌داد.&lt;br /&gt;و او می‌گويد: تو شامه‌ات را بدجوری به کار انداخته‌ای.&lt;br /&gt;اين چه جور بو کشيدن است؟&lt;br /&gt;-اين بوها را من نمی‌کشم. این‌ها خودشان را به بويايی من تحميل می‌کنند. می‌فهمی؟&lt;br /&gt;هم‌اتاقی من سرش را تکان می‌دهد و می‌گويد: نه. و پياده‌ی جلوی وزير را دوخانه می‌راند.&lt;br /&gt;می‌توانستم ازش ببرم؛ اما فکر مُرده برم داشته بود. آدم فيلسوف‌مشرب می‌شود و جور ديگری فکر می‌کند. اين درست نبود که گفتم مُرده و خيلی از زنده‌ها که ما می‌بينيم يکی هستند. این‌ها فقط بوی مشترک دارند. از آدم زنده، قطع اميد نمی‌شود کرد؛ اما به جسد، هيچ اميدی نمی‌توان داشت.&lt;br /&gt;هم‌اتاقی من گفت: تو ضعيفی. تو هنوز خيلی ضعيفی.&lt;br /&gt;و من جواب دادم: يک دفعه‌ی ديگر. وقتی حوصله داشتم بازی می‌کنيم.&lt;br /&gt;چندروز ديگر او می‌رود به ساختمان‌های نو. دوسال می‌شود که توی «ال» سوم مانده. عجيب هم می‌خواند. و کتاب را که کنار می‌گذارد اصرار دارد شطرنج بازی کند. می‌خواهد ذهنش هميشه زير فشار باشد. غير از این‌ها، به تظاهرات هم می‌رود. داد هم می‌کشد. دلش می‌خواهد خيلی چيزها را ياد بدهد. من ازش استفاده می‌کنم. دوستش هم دارم. بوی پرنده می‌دهد. مال شمال است اما با من خيلی فاصله دارد. لهجه‌های ما هيچ به هم شبيه نيست.&lt;br /&gt;يک دست لباس خيلی کهنه دارد و يک دست لباس خيلی نو — که هميشه هم نو می‌ماند. نمی‌دانم چه کار می‌کند. می‌پوشد، می‌رود، برمی‌گردد؛ اما انگار که هيچ وقت آن‌ها را نپوشيده. می‌دانم. تا روزی که دکتر بشود لباس تازه نخواهد خريد.&lt;br /&gt;امروز لباس‌های کهنه‌اش را پوشيد. بی‌دليل پرسيدم: اين جور می‌روی؟&lt;br /&gt;گفت: "بله" و متعجب بود که چرا اين سؤال را کرده‌ام. و توضيح داد: "امروز تظاهرات است. ممکن است زير دست و پا گرفتار بشوم". فکر کردم که لباس زمان جنگ امروز ما با لباس زمان جنگ عهد قديم‌مان چقدر فرق دارد. زرهی در کار نيست. تن از مغز دفاع می‌کند، گوشت از خون. اما اصلاً چرا جنگ؟ اين را بايد بدانم.&lt;br /&gt;می‌دانستم که تظاهرات است ولی علتش را به دقت نمی‌دانستم و نپرسيدم.&lt;br /&gt;پا درد اذيتم می‌کند. دراز بکشم بهتر است.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;کلاس خلوت است.&lt;br /&gt;خانه خالی است.&lt;br /&gt;سارها از درخت‌ها پريده‌اند. بوی جهش و پرواز می‌آيد. صدای سارها را از خيابان می‌شنوم که فرياد می‌زنند: "ما نمی‌گذاريم اين آش سرد بشود". و همه‌ی دانشگاه خلوت است. خيلی ساکت و گرفته. روی زمين، همه جا تراکت ريخته است. به شيشه‌ها هم چسبانده‌اند".&lt;br /&gt;در نگاه معدودی که مانده‌اند چيز بدی هست - بی‌صفت.&lt;br /&gt;نزديک ظهر ديگر هيچ کس، تقريباً هيچ کس نمانده است، من سر کلاس نمی‌روم. می‌روم تريا يک نسکافه می‌خورم و به صداهای بيرون گوش می‌دهم - که مثل باد تند است. می‌آيم بيرون و می‌روم جلوی در بزرگ. آن‌ها می‌دوند. به نظرم می‌آيد که بيخود می‌دوند و کسی دنبال‌شان نيست. خودشان هم می‌فهمند و برمی‌گردند. دکان‌های جلوی دانشگاه نيمه بسته است. مردم، گوشه و کنار ايستاده‌اند. انگار که فيلم می‌بينند. من از نگاه مردم بدم می‌آيد. يکی می‌پرسد: برای چيست؟&lt;br /&gt;و من جواب می‌دهم: برای همين!&lt;br /&gt;بعد می‌روم پشت دانشگاه اتوبوس خالی اميرآباد را سوار می‌شوم. در نگاه راننده چيز بدی هست. چرا اين چيز يا اين حالت اسم ندارد، صفت ندارد؟ شايد هم دارد. من نمی‌دانم.&lt;br /&gt;می‌پرسد: به کجا کشيد؟&lt;br /&gt;می‌گويم: نمی‌دانم.&lt;br /&gt;و باز در نگاهش يک چيز خيلی بد هست.&lt;br /&gt;می‌گويم: "نمی‌دانم ديگر". و نمی‌توانم بگويم: "اصلاً به من چه؟" و کمی بعد آهسته اضافه می‌کنم: هنوز که تمام نشده. من پا درد دارم، نمی‌توانم بايستم.&lt;br /&gt;برمی‌گردد و می‌گويد: بی‌زحمت بنشينيد کنار جوی. اتوبوس خالی که راه نمی‌افتد.&lt;br /&gt;چه خفتی!&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;این‌جا هم خلوت است.&lt;br /&gt;من - بالاخره - با اتوبوس کوی دانشگاه نيامدم. با تاکسی و بعد هم پياده.&lt;br /&gt;لای درخت‌ها يکی دو نفر کتاب می‌خوانند.&lt;br /&gt;هم‌اتاقی من برای ناهار نمی‌آيد. «ال» سوم آهسته مرا می‌جود. صدای نفس کسی می‌آيد که سه اتاق آن طرف‌تر خوابيده است. می‌روم سروقتش. شايد بيدار بشود و بتوانم ازش چيزی بپرسم. دمر خوابيده و صورتش را نيم‌رخ به متکا چسبانده. از اتاقش بوی ناجوری بيرون می‌زند: بوی آب راکد، بوی سيب‌زمينی گنديده و بوی زيرشلواری چرک.&lt;br /&gt;وسط دالان می‌ايستم و با صدای بلند می‌پرسم: «کسی این‌جا نيست؟» يکی از اتاقش بيرون می‌آيد و آهسته می‌پرسد: چيزيت می‌شود؟ می‌گويم: نه.&lt;br /&gt;و برمی‌گردم به اتاقم.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;هم‌اتاقی من برگشته است و دارد جوراب‌هايش را در می‌آورد. چراغ‌ها روشن می‌شود و صدای شستن دست و صورت می‌آيد. اتوبوس‌ها مرتب می‌آيند و خالی می‌کنند. «ال» سوم آهسته آهسته پر می‌شود: پر از زمزمه، و بعد، پر از صداهای بلند، پر از ماجرا، پر از حرارت، پر از پرنده.&lt;br /&gt;می‌شنوم که حرف می‌زنند: حقوق معلمين و اين جور چيزها. يک نفر توی بهارستان سخنرانی کرده و همه می‌گويند صدای خيلی خيلی بلندی داشته و بدون بلندگو حرف زده. می‌فهمم که اين خيلی مهم است که آدم صدای خيلی خيلی بلندی داشته باشد و بتواند بدون بلندگو حرف بزند. می‌خواهم داد بکشم و صدای خودم را امتحان کنم. نمی‌شود.&lt;br /&gt;هم اتاقی من هم می‌رود صورتش را می‌شويد و برمی‌گردد. بعد می‌رود توی اتاق پهلويی که پر از آدم است. من هم می‌خواهم بروم؛ اما مثل اينکه به من مربوط نيست. يادم می‌افتد که توی ذهنم بود به راننده بگويم: "اصلاً به من چه؟"&lt;br /&gt;تا ديروقت حرف می‌زنند. من می‌شنوم. اين طور به گوش می‌رسد که داستان يک فيلم را دارند تعريف می‌کنند. من خوشم می‌آيد و دلم می‌خواهد خودم هم بازی کرده بودم؛ اما عيبی هست که به نظرم فيلم را کمی خنده‌دار می‌کند. هر کدام‌شان فقط بازی خودشان را ديده‌اند. يکی مرتب می‌گويد: من باتون را از دستش کشيدم و فرار کردم. باز هم - تا همه ساکت می‌شوند - همين را می‌گويد. ترجيع‌بند حرفهايشان اين است: من باتون را از دستش کشيدم و فرار کردم.&lt;br /&gt;حتی يک يک، مسير فرارشان را به دقت ترسيم می‌کنند: "من از صفی‌عليشاه دويدم بالا. يک کوچه طرف چپ هست که می‌خورد به مدرسه‌ی خزائلی و بعد بازارچه ..."&lt;br /&gt;يادم می‌آيد که صبح آن‌ها را جلوی دانشگاه ديده بودم.&lt;br /&gt;پس امروز سپاه پرندگان چند درخت را اشغال کرده است.&lt;br /&gt;صدا هنوز هست؛ اما من ديگر نمی‌شنوم و به خواب می‌روم ...&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;امروز يک نامه از پدر برايم آمده.&lt;br /&gt;نگران است. سخت نگران است.&lt;br /&gt;نوشته که خيلی خيلی هشيار باشم و گول يک عده حقه‌باز را نخورم. نوشته که او با زحمت و رنج و مرارت و عرق جبين و خيلی از اين جور چيزها پول تحصيل مرا فراهم می‌کند و "واقعاً" دلش می‌خواهد مايه‌ی سربلندی او باشم نه باعث سرشکستگی‌اش. و دلش می‌خواهد که من باسواد و آبرو برگردم به شهر خودمان. نوشته که سياست چيز خيلی مزخرفی است و همه آلت فعل و وسيله و اين جور چيزها هستند. همه پول می‌گيرند و همه زد و بند می‌کنند. ما فقط وسيله‌ای هستيم که يک عده‌ی معدود خر خودشان را سوار بشوند. نوشته که چشم و گوشم را به حد لازم باز کنم و مواظب باشم مرا نبرند توی حزبی، دسته‌ای، چيزی. نوشته که "بخصوص" فکر والدين بيچاره‌ام باشم و هيچ وقت در تظاهرات شرکت نکنم. خيلی از اين حرف‌ها نوشته، و همه‌اش هم تکرار کرده - مفصل. ته نامه، مادرم هم چند کلمه‌ای نوشته و قربانم رفته و تصدقم هم رفته و آشکارا نوشته که من گوشه‌ی جگر و يک تکه‌ی بزرگ از قلبش هستم و حتماً بايد فکر مادر بيچاره‌ام - که چشم به راه من است - باشم.&lt;br /&gt;نامه را تا می‌کنم و می‌گذارم لای کتاب و می‌روم به يکی از اتاق‌ها که بچه‌ها آن‌جا جمع شده‌اند. اجازه می‌گيرم که بنشينم؛ چون رفيقم هنوز نيامده و تنها هستم، اجازه می‌دهند، تعارف هم می‌کنند. کمی ساکت می‌مانم و بعد، از سکوتی که پيش می‌آيد استفاده می‌کنم، و می‌گويم: می‌دانيد؟ من تازه آمده‌ام. هنوز چيزی دستگيرم نشده. هيچ وقت هم توی اين حرف‌ها نبوده‌ام. معلمين را می‌خواهند چه کار بکنند که ما مخالفيم؟ و يکی‌شان شروع می‌کند - مفصل. و معلوم می‌شود که حقوق معلمين پايمال شده. و يکی ديگر می‌گويد که اين يک موج است و اين موج بايد پيش برود. می‌گويد که اصل همه چيز آزادی است و آزادی از نان مهم‌تر است. اما رفيقش می‌گويد که نان مهم‌تر است. ما برای نان می‌جنگيم. و باز اولی جواب می‌دهد که هيچ کس در طول تاريخ به خاطر نان نجنگيده و جنگ‌هايی را نام می‌برد، مثل جنگ استقلال امريکا، اما رفيقش به کلی منکر می‌شود و می‌گويد زيربنای جنگ‌های استقلال هم مادی بوده، همچنانکه زيربنای انقلاب فرانسه و روسيه. بعد از اتاق‌های ديگر می‌آيند و اتاق لبريز از نفس و فرياد می‌شود. يکی هم روزنامه‌های کوچکی می‌آورد و می‌فروشد. کار به داد و بيداد می‌کشد و تقريباً دعوا. حسابی شلوغ می‌شود. من ديگر چيزی دستگيرم نمی‌شود. با صدای بلند به کسی که پهلويم نشسته می‌گويم: "نمی‌شود هم به خاطر نان و هم به خاطر آزادی جنگيد؟" او فرياد می‌زند:"شايد بشود. اين به موقعيت بستگی دارد؛ اما حرف از زيربنای مسئله است". من اصلاً نمی‌فهمم يعنی چه. اگر عيبی در کار هست که بايد برای از بين بردن آن عيب جنگيد. ما چه کار داريم که زيربنايش چيست. او می‌گويد: "بدون شناخت زيربنا، جنگ حقيقی اتفاق نخواهد افتاد". روزنامه‌فروش پول‌هایش را می‌شمرد و می‌فهمد که بايد به يک نفر دو ريال بدهد، چون پنج ريالی گرفته و بقيه‌اش را پس نداده - و آن يکی هم پيدا نمی‌شود. من می‌آيم به اتاقم و باز بوی خوش يک دسته پرنده را حس می‌کنم.&lt;br /&gt;فردا به نامه‌ی والدينم جواب می‌دهم.&lt;br /&gt;يکی در اتاق را می‌زند و لای در را باز می کند.&lt;br /&gt;– شما ديشب روزنامه نخريديد؟&lt;br /&gt;- چرا، خريدم. توی جيبم است. می‌خواهيد ببينيد؟&lt;br /&gt;- اوه ... نه ... مقصودم اين بود که بقيه‌ی پول‌تان را گرفتيد يا نه؟&lt;br /&gt;- بقيه نداشت.&lt;br /&gt;هنوز پی صاحب آن دو ريال می‌گردد. می‌نشينم و نامه‌ی پدرم را جواب می‌دهم. می‌نويسم که این‌جا هوا خوب است و پا دردم کمی بهتر است. می‌نويسم که سخت مشغولم و هيچ کاری جز خواندن ندارم. و درباره‌ی آن حرف‌ها هم چند کلمه‌ای می‌نويسم: "پدرجان، اين يک موج است، و با اينکه من هنوز چيزی از اين موج دستگيرم نشده، در موج بودنش هيچ شکی ندارم. بعضيها به خاطر نان می‌جنگند، بعضيها به خاطر آزادی. بعضيها هم هستند که به خاطر نان و آزادی هردو می‌جنگند؛ اما خيال نمی‌کنم هيچ کدام‌شان پول گرفته باشند. اگر راستش را بخواهيد بعضی‌ها هم هستند که می‌جنگند اما خودشان نمی‌دانند چرا اين کار را می‌کنند. این‌ها هم موج هستند اما موج به يک مفهوم ديگر. خلاصه نگران نباشيد. من قول می‌دهم که تحصيل را مافوق همه‌چيز قرار بدهم؛ مافوق نان و آزادی. و هرگز آلت فعل يک عده‌ی معدود نشوم". و بالاخره می‌نويسم که خيلی از محبتش متشکرم و از اينکه رنج می‌کشد و با زحمت و مرارت و عرق جبين و اين جور چيزها خرج تحصيل مرا می‌دهد خيلی خجلم و مديون او هم هستم و اميدوارم مايه‌ی سرافرازی و افتخار او و مادرم باشم. ضمناً روی مادر مهربانم را از راه دور می‌بوسم و به اطلاعش می‌رسانم که من در هيچ تظاهراتی شرکت نکرده‌ام چون پا درد اذيتم می‌کند.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;بالاخره من بايد بدانم که به خاطر نان يا به خاطر آزادی و يا هردو.&lt;br /&gt;بالاخره بايد بدانم. اين طور که نمی‌شود.&lt;br /&gt;به من کتاب داده‌اند، جزوه داده‌اند، نوشته‌های جورواجور.&lt;br /&gt;همین‌ها، همين نوشته‌ها مرا خنگ کرده است. چند جور سوسياليسم داريم؟ مگر می‌شود که هزارتا آدم سی جورسوسياليسم داشته باشند؟ من اصلاً نمی‌فهمم. اين ناسیونالیست‌ها فرق‌شان با آن ناسیونالیست‌های هيتلری چيست؟ راستی هيتلر ناسيوناليست بوده؟ به خاطر نان می‌جنگيده يا به خاطر آزادی؟ خوب، قبول، به خاطر هيچ کدام. به خاطر فضای بيشتر. آن وقت آن‌ها که با سپاه هيتلر جنگيده‌اند به خاطر چه چيز بوده است؟ به خاطر نان؟ آه ... نه ... به خاطر آزادی. چرا به خاطر آزادی؟ به خاطر هردو. این‌ها که از هم جدا نيستند. جدا هستند. صد دليل وجود دارد که جدا هستند. از کسی توضيح می‌خواهم. برايم توضيح می‌دهد: ببين! اگر کسی يا دستگاهی بيايد و به تو بگويد: نانت را می‌دهم، آبت را می‌دهم، مسکن می‌خواهی؟ آن را هم می‌دهم، پوشاک می‌خواهی؟ بسيار خوب؛ اما در عوض، تو مطيع باش، مطيع من - تو قبول می‌کنی؟&lt;br /&gt;جواب می‌دهم: چه مرضی دارم قبول نکنم؟&lt;br /&gt;می‌پرسد: اگر تو را عليه عدالت واقعی برانگيخت چه؟&lt;br /&gt;می‌گويم: قبول نمی‌کنم.&lt;br /&gt;می‌گويد: کسی مرض دارد که بيايد نان و آب و مسکن و پوشاکت را بدهد و چيزی هم خلاف عدالت از تو نخواهد؟&lt;br /&gt;فکر می‌کنم. نمی‌دانم.&lt;br /&gt;- نه، ظاهراً ممکن نيست.&lt;br /&gt;- خوب پس ميان نان خواستن و آزادی‌خواهی تضادی به وجود می‌آيد. چه، تنها در آزادی است که انسان می‌تواند عدالت را انتخاب کند. اين طور نيست؟&lt;br /&gt;- چرا؛ گمانم هين طور باشد.&lt;br /&gt;- بسيار خوب! پس تو به خاطر نفس آزادی می‌جنگی نه هيچ چيز ديگر. گرسنه اما آزاد. ديگری به گونه‌ای ديگر توضيح می‌دهد: اگر تو از حداقل وسايل زندگی محروم باشی می‌توانی درست فکر کنی؟ اگر تو نان نداشته باشی و گرسنگی بيخ حلقومت را چسبيده باشد می‌توانی فرهنگت را پيش برانی و آن قدر سطح دانش بشری‌ات را بالا بياوری که به مفهوم عميق آزادی و عدالت فکر کنی؟&lt;br /&gt;می‌پرسم: نمی‌شود؟ پس هندی‌ها چرا با ا انگلیسی‌ها جنگيدند؟ هندی‌های گرسنه، هندی‌هایی که هيچ چيز نداشتند؟&lt;br /&gt;می‌گويد: درست همين سؤال را بايد مطرح کرد و جواب را از شکمش بيرون کشيد. آنها هم به خاطر همان حداقلی که می‌خواستند داشته باشند جنگيدند. محرک آنها گرسنگی بود نه آزاديخواهی.&lt;br /&gt;با اين وجود من فکر می‌کنم خيلی ساده است که ما قبول کنيم انسان به خاطر نان و آزادی، مشترکاً، می‌جنگد، و اين هردو به اتفاق، نيازمندی اوليه‌ی انسان را تشکيل می‌دهند. اما سومی توضيح می‌دهد: نه ... اگر ما دو هدف متقارن داشته باشيم، دو هدف که در مقابل يکديگر قرار گرفته باشند، هرگز نمی‌توانيم تيری به سوی هردوی اين هدف‌ها بيندازيم. يک تير، به سوی دو هدف متقارن، ممکن نيست. نان و آزادی در کنار هم نيستند، قرينه‌ی همديگرند.&lt;br /&gt;هم‌اتاقی تازه‌ی من اين حرف را تصديق می‌کند و مثل‌هایی می‌زند. عيب کار هم همين است. این‌ها هميشه مثل‌هايشان را طوری می‌زنند که حق را به جانب آن‌ها "می‌کشد". شايد هم حق داشته باشند؛ اما اين مثل‌ها آدم را کلافه می‌کند.&lt;br /&gt;به هر حال چيزی که تقريباً برايم مسلم می‌شود اين است که نان و آزادی دو هدف متقارنند.&lt;br /&gt;و بعد، چهارمی از راه می‌رسد و توضيح می‌دهد: نه ... نان و آزادی قرينه نيستند. در حقيقت این‌ها دو هدف هستند که پشت هم قرار دارند. و قضاوت ما مربوط است به اينکه از کدام جهت نگاه کنيم. و روی يک ورق کاغذ دو دايره‌ی توی هم می‌کشد.&lt;br /&gt;– از رو به رو و از پشت، اين دو دايره - دايره‌ی نان و دايره‌ی آزادی - بر هم منطبق می‌شوند و تقريباً يک دايره را تشکيل می‌دهند. آن وقت تير تو مستقيماً از هردوی آن‌ها عبور می‌کند، با اين تفاوت که اگر از رو به رو تير بيندازی، هدف نان را مقدم می‌بينی و هدف آزادی را پشت آن. اگر از پشت تير بيندازی اول آزادی را می‌بينی و بعد نان را ، اما اگر از پهلو نگاه کنی، البته، اين دو هدف شکل قرينه پيدا می‌کنند و يک تير به هردوی آن‌ها نمی‌نشيند. صحيح؟ پس اين تويی که بايد آن قدر بچرخی تا اين دو هدف پشت سر هم قرار بگيرند. اگر حس کنی که نان برای جامعه‌ی تو مقدم است از رو به رو تير می‌اندازی و اگر حس کنی که جامعه‌ی تو دلبسته و محتاج آزادی است، از پشت. خوب؟&lt;br /&gt;گمانم حرف‌های اين يکی بيشتر به دلم نشسته است؛ اما پنجمی، ششمی، هفتمی و هشتمی، هرکدام‌شان نظراتی خلاف اين را می‌دهند. پس آدم هيچ وقت به نتيجه‌ی قطعی نمی‌رسد. آدم بايد انتخاب‌کننده باشد و بايد به نتيجه‌ی انتخابش فکر کند. تازه اين هم قطعی نيست و هيچ چيز قطعيت مطلق ندارد. اين حرف را هم يکی ديگر از بچه‌ها می‌زند - و قبول.&lt;br /&gt;با همه‌ی اين حرف‌ها من تصميم ندارم توی صف بروم و داد بکشم.&lt;br /&gt;تصميم ندارم حزبی بشوم.&lt;br /&gt;تصميم ندارم زندان بروم.&lt;br /&gt;علتش هم پادرد است - فقط پادرد.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;کار بالا گرفته است.&lt;br /&gt;برای اين طور کارها هميشه دليلی وجود دارد.&lt;br /&gt;يک دانشجوی سال سوم حقوق سياسی را اخراج کرده‌اند. خبر بلافاصله پخش می‌شود. خدا به خير بگذراند. طرفين سخت عصبانی هستند. با اين وجود بچه‌ها امروز ترتيب يک "تظاهرات آرام" را داده‌اند. من هم شرکت می‌کنم. برايم هيچ فرقی نمی‌کند؛ اما بهتر است باشم. همين طور راه می‌رويم و دور محوطه‌ی داخلی دانشگاه قدم می‌زنيم. گاهی کسی که صدايش خيلی بلند نيست و واقعاً به بلندگو احتياج دارد حرف می‌زند. من نمی‌شنوم اما می‌گويم: "صحيح است". دسته‌جمعی اين را می‌گوييم. من مطمئن هستم آن‌هايی که نزدیک‌ترند حرف‌های آن آدم صداکوتاه را می‌شنوند و مطمئن هستم حرف‌هایش صحيح است که آن‌ها تصديق می‌کنند. همين برای من کافی است.&lt;br /&gt;بعد من خسته می‌شوم و پادردم برمی‌گردد. از صف خارج می‌شوم و روی سکوی جلوی دانشکده‌ی معماری می‌نشينم و تماشا می‌کنم. آنها همين طور دور می‌زنند و دور می‌زنند. قيافه‌ها کم کم آشنا می‌شود. پشت سر دختری که لباس قرمز پوشيده و قد بلندی دارد جوانی راه می‌رود بسيار کوتاه، و مرتب از صف خارج می‌شود تا آن جلوها را نگاه کند. من خنده‌ام می‌گيرد. شايد فقط لبخندی زده باشم. خدا می‌داند. اما جوان قدکوتاه از کنار صف داد می‌زند: های پسر! برای چه می‌خندی؟&lt;br /&gt;ترس برم می‌دارد. اين يک جور محاکمه است. می‌دانم. گاهی بسيار غيرعادلانه قضاوت می‌شود. ديده‌ام. هيچ کار نمی‌شود کرد. می‌گويم: من نخنديدم، من نخنديدم.&lt;br /&gt;خيليها نگاهم می‌کنند. آن دختری که پيراهن قرمز پوشيده هم نگاه می‌کند. پسر قدکوتاه فرياد می‌زند: اين جاسوس را بيندازيد بيرون. اين کثافتها را سر به نيست کنيد ...&lt;br /&gt;و همچنان که عليه من شعارهای خونين می‌دهد به من نزديک می‌شود.&lt;br /&gt;بلند می‌شوم.&lt;br /&gt;گروهی به دنبال او می‌آيند.&lt;br /&gt;وحشتناک است، خيلی وحشتناک است. هيچ کاری بلد نيستم. پسر کوتاه قد می‌رسد و دستش را به طرفم دراز می‌کند. دستش به يقه‌ی پيراهنم نمی‌رسد. پايين کتم را می‌چسبد و مرا می‌کشد به طرف خودش. بيخود اين کار را می‌کند. چون ميان ما هيچ فاصله‌ای نيست.&lt;br /&gt;بعد، من گريه‌ام می‌گيرد. و حرف هم‌اتاقی قديمی‌ام در گوشم صدا می‌کند: "تو ضعيفی، تو هنوز خيلی ضعيفی".&lt;br /&gt;نبايد گريه کنم. نبايد گريه کنم. شايد جوابی پيدا بشود. شايد چيزی بپرسد که جواب داشته باشد؛ اما او مرا تکان می‌دهد و می‌گويد: "بی‌شرف به چه می‌خندی؟" و اين - اصلاً جواب ندارد.&lt;br /&gt;يک دفعه صدای گريه‌ی خودم را می‌شنوم. عجب!&lt;br /&gt;يک لحظه خاموشی. و دليل از ميان همين خاموشی پيدا می‌شود. کارت تحصيلی‌ام را از جيبم در می‌آورم و می‌زنم توی صورت پسرک. و ميان هق‌هق گريه می‌گويم: توی صف بودم... پادرد دارم...&lt;br /&gt;يکی از عقب جمعيت می‌گويد: من می‌شناسمش!&lt;br /&gt;محاکمه تمام می‌شود.&lt;br /&gt;من خيانتکار و جاسوس و پدرسوخته نيستم.&lt;br /&gt;خیلی‌ها صورت‌شان را برمی‌گردانند که مرا در چنان حالتی نبينند؛ خفيف و گريان.&lt;br /&gt;با دستمال صورتم را پاک می‌کنم و آهسته دور می‌شوم. می‌روم طرف در خروجی. از پايين نگاه می‌کنم می‌بينم پسرک قدکوتاه هنوز هم خودش را از صف بيرون کشيده تا جلوتر را نگاه کند. حتماً احساس خفت کرده است. خوشحال می‌شوم. يک جور خوشحالی هست که نمی‌شود گفت چه جور است. يک خوشحالی مادی است که مثل آب توی روده‌های آدم می‌دود و آدم دويدنش را حس می‌کند. سرازير شدنش را آدم حس می‌کند که دستگاه گوارشش خوشحال است. يا حتی ريه‌ها هم خوشحال‌اند. حالا پسرک احساس خفت می‌کند. عقده‌ی حقارت و اين جور حرفها. معلوم است ديگر.&lt;br /&gt;راستش عيب تشکيلات اينها همين است. من که چيزی نمی‌فهمم؛ اما حس می‌کنم خيليها که صدای رسايی دارند عقده‌هايشان را فرياد می‌کنند. يا اصلاً خيليها فقط به خاطر عقده‌هايشان آمده‌اند توی صف، وارد کارزار شده‌اند و سينه سپر کرده‌اند. خوب، اين عيب قضيه است. يک جنبش که نمی‌تواند مطيع عقده‌های شخصی مردم باشد.&lt;br /&gt;برمی‌گردم به «ال» سوم، لباس عوض می‌کنم و بعد، می‌روم سروقت رفيق قديمم که با من هم‌اتاق بود و مسئله را مطرح می‌کنم. می‌گويم: عيب اين تشکيلات اين است که خيليها در آن فقط به خاطر خودشان به رگ می‌زنند. زندان و اين جور حرفها - و بعد - اسمی و رسمی. و بعد ... خوب ديگر، قانع می‌شوند. می‌رسند و ول می‌کنند يا اسباب دردسر می‌شوند. پی هدف عالی و انسانی و اين چور چيزها نيستند. شايد اصلاً توی ضمير باطن‌شان هم مسئله‌ی آزادی و آزاديخواهی جايی نداشته باشد.&lt;br /&gt;رفيقم جواب می‌دهد: اين طور است، البته اين طور است. توی تمام نهضتهای دنيا از اين حرفها بوده است. اين پپه‌ها که نمی‌توانند اول بروند عقده‌شويی کنند بعد بيايند مبارزه کنند. ما که دستگاه شناخت عقده‌ها و برطرف کردن آنها را نداريم. هيچ‌کس ندارد. عقده‌ها کمک می‌کند، راه باز می‌کند. خيليها حاضرند به خاطر کمبودهايشان - حتی کشته شوند. و اين خوب است. اين خيلی خوب است. البته صحيح‌تر و بهتر اين بود که ما می‌توانستيم حالی‌شان کنيم، تفکيک‌شان کنيم: يا - خلاصه - يک جوری برا‌يشان روشن کنيم که می‌فهميم محرک‌شان چيست. يک وقت خيال برشان ندارد و خودشان را رهبران آبديده‌ی روشنفکران مملکت فرض نکنند. اما نمی‌توانيم، و خيلی هم مهم نيست. خودشان که خودشان را خوب می‌شناسند. ما هم که به تدريج می‌شناسيم‌شان. پس چه ترسی داريم و چه غمی؟&lt;br /&gt;می‌گويم: خدای نکرده اگر اينها به جايی برسند وضع افتضاح می‌شود. يعنی نمی‌شود؟&lt;br /&gt;می‌گويد: نه، اينها به جايی نمی‌رسند. اگر تاريخ خوانده بودی می‌دانستی. حرف از همان موج نابهنگام است و کثافتهايی که در پيش می‌راند. ديده‌ای؟ در جويی، تازه آب انداخته‌اند. آب، می‌آيد و تمام مانده‌ها و کثافتها را برمی‌دارد و جلوی خود می‌راند. شايد آن کثافتها، برگهای خشک، تف و آب دماغهايی که توی جوی انداخته شده، اين طور نشان بدهند که مقدم‌اند و پيشتاز و فرمانده و اين جور حرفها. اما، کشک. خودشان خوب می‌دانند که چه خبر است. اصل موج است و علت موج. اصل حرکت است و علت حرکت.&lt;br /&gt;من قانع نشده‌ام، اما فکر می‌کنم اگر انصاف داشته باشم بايد قانع بشوم. بعد فکر می‌کنم اگر قانع بشوم حتماً انصاف دارم. البته قانع شدن خيلی مشکل است. آدم مجبور است بزند زير حرف خودش و از حرف ديگری دفاع کند. اين مشکل است ديگر. آدم زحمت می‌کشد، کتاب می‌خواند، زور می‌زند، فکر می‌کند و عقيده‌ای پيدا می‌کند و يکی از راه می‌رسد و می‌گويد: زکی به عقيده‌ات. آدم جوشی می‌شود. مگر عقيده مفت است که آدم عوضش کند و زيرش بزند. نه ... بايد بروم يکی ديگر را پيدا کنم و مسئله را برايش مطرح کنم. البته اول بايد جوابهايی هم برای هم‌اتاقی سابق خودم پيدا کنم. و پيدا هم می‌کنم. حتماً.&lt;br /&gt;•&lt;br /&gt;می‌نشينم، نفس بلندی می‌کشم و می‌گويم: حرفهايت درست نيست.&lt;br /&gt;می‌گويد: کدام حرفها؟&lt;br /&gt;- همان که ديشب راجع به آدمهای صاحب عقده گفتی. اينها قبول که همان کثافتهای جلوی آب هستند؛ اما وقتی زياد شدند چه؟ فکر نمی‌کنی سدی بشوند و يا در جريان آب انحرافی ايجاد کنند؟&lt;br /&gt;می‌گويد: اين حرف را ديشب کشف کردی؟&lt;br /&gt;جواب می‌دهم: بله، ديشب.&lt;br /&gt;می‌گويد: خوب!&lt;br /&gt;از اين"خوب" گفتنش می‌فهمم که جا زده است، و دل پيدا می‌کنم.&lt;br /&gt;- تازه اين جوی، قبلاً وسيله‌ی شهرداری يا هر دستگاه ديگری کنده شده. جوی، وضعيتش معلوم است. از شميران سرازير می‌شود به جنوب شهر می‌رسد. شاخه شاخه هم می‌شود، اما به هر حال برای آب جاری در جوی، پيشاپيش مسيری معين کرده‌اند؛ اما اين موج، موج شما، نمی‌خواهد در يک مسير کنده شده پيش برود. می‌خواهد بکند و برود. می‌خواهد راهش را خودش باز کند. اين طور نيست؟&lt;br /&gt;می‌پرسد: حزبی شده‌ای؟&lt;br /&gt;می‌گويم: نه، نه ... شايد پای صحبت حزبيها نشسته باشم، اما حزبی نشده‌ام. چطور مگر؟&lt;br /&gt;می‌گويد: اين منطق منطق حزبيهاست. منطق آنها که مسيرشان را يک ايدئولوژی مشخص می‌کند.&lt;br /&gt;می‌گويم: خوب. چه عيب دارد؟ منطق منطق است ديگر. تو جوابش را بده!&lt;br /&gt;حالا آرام دارد فکر می‌کند. فکر می‌کند. فکر می‌کند، فکر می‌کند و من به او فرصت می‌دهم. شکست خورده است.&lt;br /&gt;حالا ديگر من هم چيزهايی سرم می‌شود. همه‌ی حرفها را دربست قبول نمی‌کنم. بالاخره، شروع می‌کند به حرف زدن: ببين داداش! تو دوتا مسئله‌ی جدا از هم را مطرح کردی که در نفس‌شان تضاد هست. يکی اينکه: اين کثافتها، سرانجام، آب جوی را منحرف می‌کنند. درست؟&lt;br /&gt;سرم را تکان می‌دهم.&lt;br /&gt;- و يکی ديگر اينکه اين آب منحرف نمی‌شود، چون: مسير تعيين شده دارد. حالا برای من روشن کن که بالاخره منحرف می‌شود يا نمی‌شود.&lt;br /&gt;ظاهراً شب قبل به همچو سؤالی فکر نکرده بودم. اين سؤال درست هم نيست، اما بايد فکر کنم. فکر کنم و فکر می‌کنم و بعد می‌گويم: ها! مسئله اينجاست که اگر کسی کمک نکند و اين کثافتها را از جلوی راه برندارد و اين کثافتها به تدريج زياد بشوند البته ايجاد انحراف می‌کنند. اما شهرداری رفتگر دارد. بنابراين آدمهايی در مسير يک جوی وجود دارند که آن را پاک می‌کنند. کثافتها را از آب جدا می‌کنند. می‌ريزند کنار خيابان و کسان ديگری می‌آيند اين آشغالها را برمی‌دارند. می‌برند، کود می‌کنند و روی زمين می‌ريزند. درست؟&lt;br /&gt;سرش را تکان می‌دهد.&lt;br /&gt;- پس هيچ تضادی در حرف من نيست. در هر حال جوابی که تو دادی و مقايسه‌ای که کردی درست از آب درنمی‌آيد. يا بايد قبول کرد که موج شما هم موجی است با مسير تعيين‌شده از قبل - که در اين صورت رفتگر می‌خواهد و تصفيه‌کننده و دورريزنده؛ يا بدون مسير معين و تراشيده شده، که به اين ترتيب حتماً اين لجنها در آن ايجاد انحراف می‌کنند.&lt;br /&gt;حالا رفيقم دارد يک سيگار روشن می‌کند. اين مقدمه است. طول هم می‌دهد. شايد پی جواب می‌گردد. عاقبت می‌پرسد: ببينم! واقعه‌ی ديروز دانشگاه و آن بلايی که سرت آوردند در روحت تأثير خاصی نگذاشته است؟&lt;br /&gt;اين سؤال نفرت‌انگيزی است. زيرکانه، اما نفرت‌انگيز است. دلم نمی‌خواهد جواب بدهم. می‌فهمم که سياست هم دارد از روان‌شناسی کمک می‌گيرد. با اين همه، جواب می‌دهم: شايد تأثيری گذاشته باشد. نمی‌دانم.&lt;br /&gt;می‌گويد: بايد بدانی. برای اينکه الآن قضيه شکل ديگری پيدا کرده است. آدمی با يک عقده‌ی شخصی دارد درباره‌ی عقده‌های ديگران حرف می‌زند. آدم قددرازی مثل تو از يک آدم قدکوتاه توسری خورده است و جلوی يک دختر قدبلند لباس قرمز تحقير شده است. آدمی را به گريه انداخته‌اند. آدمی را ترسانده‌اند. نيست؟ آن هم جلوی ديگران، با آن وضعيت خشن و واقعاً وحشت‌انگيز — به قول خود تو.&lt;br /&gt;حالا اين آدم عقده پيدا کرده. اين آدم تحقير شده و می‌خواهد راه حلی برای رفع اين تحقير پيدا کند. راه چيست؟ اينکه آن پسرک قدکوتاه صاحب عقده و آدمهايی مثل او دور ريخته شوند و تصفيه شوند. نيست؟ حرف از همان محاکمه‌ای است که تو ازش ابراز نفرت کردی. حرف از همان محاکمه‌های فوری است و محکوميتها. گيرم که پسرک قدکوتاه و امثال او دور ريخته شدند؛ به کمک تو و با برنامه‌ی تو. آن وقت چه کسی جای آنها را می‌گيرد؟ آدمی که عقده محرکش بوده. آدمی که يکباره به دنبال يک سرشکستگی عقيده‌ای پيدا کرده و برای سوار کردن عقيده‌اش تلاش کرده است. شب نخوابيده. يعنی خوابش نبرده. فکر کرده، به مغز خودش فشار آورده تا راه حلی به اين صورت به نظرش رسيده:"جنبش ما رفتگر می‌خواهد و تصفيه‌کننده و دورريزنده". بسيار خوب! گيرم که اين طور شد. قضيه به همين جا خاتمه پيدا نمی‌کند. آنها که رانده شده‌اند، محکوم شده‌اند و تحقير شده‌اند هم برنامه‌ی تازه‌ای می‌دهند؛ يا حتی کسانی که بعد می‌آيند، و تو، تو که توی صف ايستاده‌ای و نسبت به آنها احساس ارجحيت می‌کنی يقه‌شان را می‌گيری و به گريه‌شان می‌اندازی، همانها هم راه تو را می‌روند. و اين، مجموع اينها، باعث می‌شود که ما در درون خود بجنگيم، در قلب خود و در اردوگاه خود - پيش از آنکه با دشمنی رو به رو شده باشيم، پيش از آنکه جنگی شده باشد، پيش از آنکه از حقيقتی کلی‌تر و بزرگتر دفاع شده باشد.&lt;br /&gt;چه گرم شده است؛ ناآرام، ناآرام.&lt;br /&gt;کی فکر می‌کردم که در وجود او، در وجود يک پزشک مبتدی، يک شاگرد مدرسه‌ی طب، اين چنين هيجانی پيدا شود؟ اين چنين هيجانی به خاطر چيزی که طب نيست و شايد طب است اما طبی بزرگ و علاجی واقعی.&lt;br /&gt;می‌گويم: حرف بزن! باز هم حرف بزن! من خامم. من تازه راه افتاده‌ام.&lt;br /&gt;و هم‌اتاقی قديمم خوشحال است. می‌بينم. اما آرام شده است - خيلی تند. آن هيجان خفته است.&lt;br /&gt;- اين طور است. اين حرفها تازه شروع نشده است. تو هم شروع‌کننده‌اش نيستی. از آغاز اين حرکت همه‌ی اين حرفها مطرح بوده است. ما درگير همين حرفها مانده‌ايم. بايد قبول کرد که اين آب چه بخواهد مسير خودش را خودش پيدا کند و چه از پيش معين شده باشد لجن دارد، برگ خشک و آب دماغ دارد. اين کثافتها کنار می‌روند. اگر نرفتند و اگر ماندند موج ديگری می‌آيد و اينها را زير می‌گيرد. اينها را در عظمت خودش حل می‌کند و از بين می‌برد.&lt;br /&gt;می‌پرسم: تو حزبی نيستی. نه؟&lt;br /&gt;می‌گويد: نه. هنوز نه. نخواسته‌ام باشم. اختلافهايشان خيلی زياد است. پرت و پلا هم می‌گويند. من فرياد زدن را وظيفه‌ی خودم می‌دانم؛ اما هنوز درباره‌ی اينکه نوع خاصی فرياد بزنم خيلی فکر نکرده‌ام. می‌ترسم که آن نوع خاص بدترين نوع فرياد باشد. می‌پرسم: خيال می‌کنی همين طور ول و بی‌جهت فرياد زدن فايده‌ای هم دارد؟&lt;br /&gt;می‌گويد: دارد. و توضيح می‌دهد: می‌دانی؟ ما يک عده آوازخوان مبتدی هستيم. يعنی آمده‌ايم که آوازخواندن را در يک کُر ملی بزرگ ياد بگيريم. آمده‌ايم ياد بگيريم که چطور هزار نفر يا ده هزار نفر می‌توانند آواز بخوانند و به نظر برسد که فقط يک نفر با صدای بسيار رسا آواز می‌خواند. ما مبتدی هستيم، با اصواتی ناخوشايند، با اصوات جدا از هم. فقط تمايل به خواندن در ماست. تمايل به گروهی خواندن. ما ضمن خواندن تربيت می‌شويم. ما در همان حال که می‌خوانيم و بد می‌خوانيم به تدريج به سوی يگانه خواندن و خوب خواندن رانده می‌شويم. اين زمان می‌خواهد. بيرون از گود نمی‌شود خواندن در جمع را آموخت؛ اما بعد از اينکه با هم خواندن را ياد گرفتيم شايد بتوانيم از ميان خود دسته‌ای را که افرادش بهترين صدا را دارند انتخاب کنيم...&lt;br /&gt;بلند می‌شوم، کلاه خيالی‌ام را از سر بر می‌دارم، تعظيم می‌کنم و می‌گويم: "ممنون، دوست من! شب به خير". و بعد می‌نشينم و می‌گويم: شطرنج می‌زنی؟&lt;br /&gt;خوشحال می‌گويد: بله، شايد ياد گرفته باشی.&lt;br /&gt;و من می‌گويم: پس چای هم بگذار.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;پيچيده می‌شود. پيچيده‌تر می‌شود.&lt;br /&gt;روابط سخت تيره است.&lt;br /&gt;امروز بچه‌ها زير باران، و آن‌گاه زير برف، ساعتها ايستادند. ساعتها. هنوز هم ايستاده‌اند. حتماً ايستاده‌اند.&lt;br /&gt;من نتوانستم مدت زيادی بمانم. وگرچه کنار علاء‌الدين نشسته‌ام و يادداشتهايم را می‌نويسم، می‌بينم که آنها ايستاده‌اند، و برف، بر سرشان نشسته است.&lt;br /&gt;هم‌اتاقی تازه‌ی من چندروز است که ناپديد شده.&lt;br /&gt;خبر می‌رسد که او را هم گرفته‌اند.&lt;br /&gt;اين يکی جنجالی است و پر سر و صدا. به هم می‌ريزد، تعطيل می‌کند، داد می‌کشد و فرار می‌کند.&lt;br /&gt;خودش می‌گفت که دنبالش هستند. ميان نامه‌هايی که او برای خانواده‌اش می‌نويسد و نامه‌هايی که من می‌نويسم کلی تفاوت است.&lt;br /&gt;او همه چيز را می‌نويسد.&lt;br /&gt;من هيچ چيز را نمی‌نويسم.&lt;br /&gt;در حقيقت من چيزی ندارم که بنويسم.&lt;br /&gt;حالا او رفته است که استراحت کند.&lt;br /&gt;چه برفی!&lt;br /&gt;اين برف انگار که می‌خواهد شکوه اجتماع بچه‌ها را بيشتر کند. مثل اينکه هيچ هدفی ندارد جز اينکه يک تابلوی نقاشی بيافريند: تابلوی "اعتصاب زير برف".&lt;br /&gt;و من اينجا کنار علاء‌الدين نشسته‌ام - گرم.&lt;br /&gt;از «ال» سوم صدا درنمی‌آيد.&lt;br /&gt;بايد رفت.&lt;br /&gt;بايد رفت.&lt;br /&gt;آيا به من که هنوز تصميم نگرفته‌ام مربوط است؟&lt;br /&gt;ديگر، چه مربوط باشد چه نباشد، بايد رفت.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;چندتا ساندويچ، يک من خرما و مقداری نان می‌خرم و با خودم می‌برم. از ميله‌های پشت دانشگاه وارد می‌شوم.&lt;br /&gt;درست مثل يک تابلو، همان طور که حدس زده بودم.&lt;br /&gt;نان و خرما و ساندويچها را می‌دهم به يکی از مسئولين و يک گوشه می‌ايستم.&lt;br /&gt;برف،&lt;br /&gt;هنوز برف.&lt;br /&gt;و بعد "پيک" می‌آيد. خبری می‌آورد.&lt;br /&gt;نماينده‌ای از طرف بچه‌ها صحبت می‌کند. و آن يکی از بيرون جواب می‌دهد.&lt;br /&gt;مثل اينکه بچه‌ها نپذيرفته‌اند.&lt;br /&gt;من فقط می‌شنوم که: "جواب ما منفی است".&lt;br /&gt;چه چيز را نپذيرفته‌اند؟ يعنی من هيچ‌وقت نبايد بفهمم؟&lt;br /&gt;می‌پرسم: چه خبر است؟&lt;br /&gt;يکی می‌گويد: پيشنهاد اين است که بشکنيم.&lt;br /&gt;می‌پرسم: از طرف کی اين پيشنهاد آمده است؟&lt;br /&gt;می‌گويد: از طرف خودمان. شورا.&lt;br /&gt;می‌پرسم: يعنی چه؟ يعنی خودمان خودمان را بشکنيم؟&lt;br /&gt;می‌گويد: تازه آمده‌ای؟&lt;br /&gt;می‌گويم: بله. بودم، اما رفتم نان و خرما بياورم. پادرد دارم، نمی‌توانم بايستم.&lt;br /&gt;می‌گويد: آها! حرف سر اين است که اگر ما برويم، يعنی فقط در صورتی که ما برويم، خواسته‌هايمان برآورده می‌شود. آنها خودشان با هم مذاکره کرده‌اند.&lt;br /&gt;می‌گويم: خوب، پس برويم ديگر.&lt;br /&gt;جواب می‌دهد: به همين سادگی هم نيست. ممکن است کلکی در کار باشد.&lt;br /&gt;می‌گويم: بله... ممکن است.&lt;br /&gt;فکر می‌کنم که آخر چه کلکی؟ مذاکره کرده‌اند، توافق کرده‌اند. حتماً قول داده‌اند. مگر کافی نيست. خوب، شايد کافی نباشد. "پيک" می‌رود و بعد از مدتی يکی ديگر می‌آيد. اين يکی ديگر پيک نيست. از بزرگان است. عزيز است، محترم است. آقاست. لای در را برايش باز می‌کنند می‌آيد تو. می‌آيد ميان بچه‌ها. روی شانه‌هايشان دست می‌گذارد. با محبت به آنها تعظيم می‌کند. حالا نزديک من است. چقدر بزرگوار، چقدر آقا. سينه‌اش را صاف می‌کند و می‌گويد: رفقا و دوستان! عظمت اقدامی که شما کرده‌ايد بر هيچ‌کس پوشيده نيست ...&lt;br /&gt;من همين را که می‌شنوم کنار می‌کشم. جمله‌اش به نظرم توخالی و بادکنکی می‌آيد. به نظرم، در تمام راه، توی اتومبيلش فکر می‌کرده که چطور حرفش را شروع کند. و تازه - چه جمله‌ای! بی‌روح، بی‌خاصيت، دروغ. اين جمله فقط يک توهين است به زبان فارسی، به زبانی که قدرت دارد، رنگ دارد، زندگی و حرارت دارد.&lt;br /&gt;فکر می‌کنم که تحولْ زبان خاص خودش را می‌خواهد. تحولْ لغت می‌خواهد. و بعد فکر می‌کنم که نه ... اين اشتباه است. اين يک انحراف فکری است. تحولْ فقط روح می‌خواهد، روح. ديگر به حرفهای هيچ کدام‌شان گوش نمی‌کنم.&lt;br /&gt;سر و صدا، فرياد، اعتراض.&lt;br /&gt;انکار&lt;br /&gt;سکوت&lt;br /&gt;قبول، قبول، قبول...&lt;br /&gt;برف&lt;br /&gt;برف&lt;br /&gt;برف&lt;br /&gt;درهای باز&lt;br /&gt;جمعيت متحرک&lt;br /&gt;زمزمه‌ی برف&lt;br /&gt;زمزمه‌ی آرام مرگ&lt;br /&gt;زمزمه‌ی دلگير برف.&lt;br /&gt;سنگينی شب.&lt;br /&gt;سنگينی برف&lt;br /&gt;سنگينی فکر&lt;br /&gt;خيابان&lt;br /&gt;لباسهای خيس&lt;br /&gt;تاريکی&lt;br /&gt;و ارواح مرطوب ...&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;من ديگر نمی‌روم. اطمينان دارم که نمی‌روم.&lt;br /&gt;برای چه بروم؟&lt;br /&gt;صدای آن مرد نشان می‌داد که پشتش چيزی نيست؛ اما اينها زبان همديگر را می‌فهمند. اينها می‌دانند سياست يعنی چه. اينها می‌توانند فکر کنند و برای هر مسئله‌ای هم راه حلی پيدا می‌کنند. اما من چه؟ من چه کاره‌ام؟&lt;br /&gt;من خنگم. من کودنم.&lt;br /&gt;با اين وجود دوست دارم که «ال» سوم هميشه پر از پرنده باشد؛ پر از جنجال، پر از غوغا، پر از گفت و گو و برخورد.&lt;br /&gt;اصلاً این‌جا را دوست دارم.&lt;br /&gt;این‌جا مثل حوض ميدان بزرگ شهر من نيست.&lt;br /&gt;این‌جا مثل تالار تشريح نيست.&lt;br /&gt;بوی ماندگی و رکود نمی‌آيد.&lt;br /&gt;چرا نروم؟&lt;br /&gt;من که نمی‌خواهم سياستمدار باشم.&lt;br /&gt;من فقط می‌خواهم "باشم".&lt;br /&gt;پس، گاهی می‌روم.&lt;br /&gt;و گاهی نمی روم.&lt;br /&gt;•&lt;br /&gt;"آن‌ها" فشار بيشتری آورده‌اند.&lt;br /&gt;می‌گويند: کار را بايد يکسره کرد.&lt;br /&gt;تعطیل!&lt;br /&gt;ما صبح تا شب کنج اتاقهايمان نشسته‌ايم، کتاب می‌خوانيم، شطرنج می‌زنيم، بحث می‌کنيم و گاه به امتحانات فکر می‌کنيم: «چطور می‌شود؟ يعنی يک سال زحمت ما به باد می‌رود؟ يعنی واقعاً امتحان نمی‌کنند؟ نه ... نمی‌شود. بايد راه حلی پيدا کرد. مذاکره! خوب. اين هم فکری است؛ اما مرده‌شوی مذاکره را ببرد. آن دفعه ديديم که نتيجه‌اش چه بود. ولی امتحانات؟ آخر چه کارش کنيم؟»&lt;br /&gt;خیلی‌ها نيستند. ن‌ها که می‌توانند راه حلی پيدا کنند در ميان ما نيستند.&lt;br /&gt;پس منتظر می‌نشينيم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;برگرفته از: «بازآفرینی واقعیت»، مجموعه داستان به انتخاب محمد علی سپانلو- کتاب زمان&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7547130-3987636726052238216?l=ravayt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ravayt.blogspot.com/feeds/3987636726052238216/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7547130&amp;postID=3987636726052238216' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7547130/posts/default/3987636726052238216'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7547130/posts/default/3987636726052238216'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ravayt.blogspot.com/2009/07/blog-post.html' title='باد، باد مهرگان- نادر ابراهیمی'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SlFBiuZFRbI/AAAAAAAAAzM/amaFpZYmk8A/s72-c/Ahmad_Shah_Qajar_Parliament_Majlis1.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7547130.post-258152485518142952</id><published>2009-03-17T11:54:00.000-07:00</published><updated>2009-03-17T12:04:39.228-07:00</updated><title type='text'>شکنجه‌ی سال نو، آنتون چخوف</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/Sb_TZc2ND5I/AAAAAAAAAus/QYZkOv0qj_c/s1600-h/424px-Chekhov_family.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5314198519514206098" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 226px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/Sb_TZc2ND5I/AAAAAAAAAus/QYZkOv0qj_c/s320/424px-Chekhov_family.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;center&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;&lt;big&gt;شکنجه‌ی سال نو&lt;/big&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;( چند کلمه‌ای از جدیدترین شکل تفتیش عقاید)&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;big&gt;آنتوان چخوف&lt;/big&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;ترجمه: سروژ استاپانیان&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شما فراک تنتان می‌کنید، نشان «استانیسلاو»-البته اگر چنین نشانی داشته باشید- به گردن می‌آویزید، چند قطره عطر روی دستمال جیبی‌تان می‌چکانید، سیبل‌تان را با بطری‌بازکن می‌تابانید و این همه را آن‌قدر سریع و چنان خشم‌آلود انجام می‌دهید که انگار فراک را نه بر تن خود که برتن کین‌توزترین دشمن‌تان می‌پوشانید. و در همان حال، زیر لب غرولند می‌کنید:&lt;br /&gt;-مرده شور این زندگی را ببرد! نه در روزهای عادی راحتم می‌گذارند، نه در ایام عید! سر پیری از بام تا شام سگ‌دو می‌زنم! صد رحمت به پستچی‌ها!&lt;br /&gt;همسرتان«وروشکا» که با اجازه‌ی شما می‌خواهم او را«شریک زندگی»تان بنامم کنار شما ایستاده است و یک‌بند ور می‌زند:&lt;br /&gt;- آقارو! می‌گوید: «عید دیدنی نمی‌روم!» آخر این هم شد حرف؟ قبول دارم که عید دیدنی، رسمی بی معنی و ابلهانه است، قبول دارم که انسان نباید مرتکب حماقت‌هایی از این دست شود ولی اگر جرأت کنی و از دید و بازدید منصرف شوی، از تو جدا می‌شوم... از خانه‌ات می‌روم... برای همیشه! اصلاً می‌میرم! آخر مگر ما چندتا عمو داریم؟ فقط یکی.. و تو زورت می‌آید که سال نو را به او تبریک بگویی! یا خواهرزاده‌ام &lt;strong&gt;لنوچکا&lt;/strong&gt; را بگو که آن همه دوستمان دارد و تو... آدم بی شرم، نمی‌خواهی این افتخار را به او بدهی که به دیدنش بروی! &lt;strong&gt;فیودور نیکولایویچ&lt;/strong&gt; به تو پول قرض داده، برادرم &lt;strong&gt;پیتا&lt;/strong&gt;، ما را دوست دارد، &lt;strong&gt;ایوان آندره‌ییچ&lt;/strong&gt; تو را سر کار گذاشته و تو!... تو این چیزها را درک و احساس نمی‌کنی! خدای من، راستی که موجود بدبختی هستم! راستش را بخواهی تو آدم خیلی احمقی هستی! تو به یک زن دیوصفت احتیاج داری تا دم به ساعت روزگارت را سیاه کند نه به زن محجوبی مثل من، بله! بی... وجد...ان! از تو متنفرم! چشم ندارم ببینمت! تو باید همین حالا راه بیفتی! این هم فهرست کوتاهی که برایت تهیه کرده‌ام... باید به تک تک این‌ها سر بزنی! اگر حتی یکی‌شان را از قلم بندازی، صلاحت نیست به خانه برگردی!&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;وروچکا&lt;/strong&gt; نه دعوا و مرافعه می‌کند، نه با چنگ و ناخن چشم می‌درد. اما شما این همه بزرگواری‌اش را درک نمی‌کنید و هم‌چنان به غرولندتان ادامه می‌دهید. بعد از آن‌که از کار آرایش‌تان فارغ شدید و پالتو پوست تنتان کردید، شما را تا دم در بدرقه می‌کند و از پشت سرتان می‌گوید:&lt;br /&gt;- ظالم! بلای جان! بی رحم!&lt;br /&gt;از آپارتمان واقع در بولوار &lt;strong&gt;زوبوسکی&lt;/strong&gt;، بیرون می‌روید و درشکه‌ای می‌گیرید و با صدایی که به آوای &lt;strong&gt;سلونین&lt;/strong&gt; هنرپیشه، در لحظه‌ی مرگش در نمایش‌«دلیله» شباهت دارد می‌گویید:&lt;br /&gt;-برو &lt;strong&gt;لفورتور&lt;/strong&gt;، نزدیکی‌های «پادگان سرخ»&lt;br /&gt;درشکه‌های مسکو این روزها به بادگیر چرمی مجهزند اما شما قدر این نعمت را نمی‌شناسید و گمان می‌کنید که سردتان نیست... منطق همسرتان، ازدحام و شلوغی شب گذشته در بالماسکه‌ی بالشوی تئاتر، خماری ناشی از باده گساری‌های شب عید، میل شدیدتان به افتادن و خوابیدن، سوزش معده پس از پرخوری‌های شب گذشته- همه‌ی این‌ها درهم می‌آمیزد و به هرج و مرج واقعی مبدل می‌شود و حالتان را به هم می‌زند... دلتان آشوب می‌شود، درشکه‌چی هم آن‌قدر آهسته می‌راند که انگار به قتل‌گاه می‌رود...&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;سیمیون استپانیچ&lt;/strong&gt; عموی همسرتان در &lt;strong&gt;لفورتور&lt;/strong&gt; منزل دارد. او در شمار مردان بسیار نیک روزگار است شما و وروشکا را دیوانه‌وار دوست می دارد و بعد از مرگش کلیه دارایی اش به شما و وروشکا می‌رسد ولی... ولی مرده شور خودش و علاقه اش و ارث و میراثش را ببرند! از بخت بلندتان درست در لحظه‌ای به خانه‌اش پا می‌گذارید که سخت سرگرم کشف اسرار و رموز دنیای سیاست است . به استقبال‌تان می‌آید و می‌پرسد:&lt;br /&gt;-عزیز من، جان من، هیچ می‌دانی &lt;strong&gt;باتنبرگ&lt;/strong&gt; چه نقشه‌هایی در سر دارد؟ آدم فوق‌العاده‌ای است، مگر نه؟ و آلمان را بگو!!&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;استپانیچ&lt;/strong&gt; از شیفتگان شخصیت باتنبرگ است. او هم مثل هر فرد عادی روسی در باره‌ی مسائل بالکان نقطه‌نظرهای شخصی‌اش را دارد و البته اگر در ید قدرتش می‌بود این مسائل را به بهترین وجه ممکن حل می‌کرد... سپس در حالی که رندانه چشمک می‌زند ادامه می‌پرسد:&lt;br /&gt;-نه برادر، در این قضیه نه موتکورکا تقصیر دارد، نه استامبولکا! هرچه هست زیر سر انگلیسی‌هاست! خدا سه بار لعنتم کند اگر دست انگلیسی‌ها در کار نباشد!&lt;br /&gt;به ناچار حدود یک ربع ساعت به حرف‌های استپانیچ گوش دادید و حالا قصد دارید خداحافظی کنید اما او آستین‌تان را چنگ می‌اندازد و از شما می‌خواهد که باز هم بمانید و همه‌ی حرف‌هایش را بشنوید، از کوره در می‌رود، داغ می‌کند، آب دهانش را به صورت شما می‌پاشد، انگشتش را زیر بینی‌تان تکان می‌دهد، تمامی سر مقاله‌ی یک روزنامه را برایتان می‌خواند، از جایش می‌جهد، دوباره می‌نشیند... به حرف‌هایش گوش می‌دهید و کش آمدن دقایق طولانی را حس می‌کنید و از بیم آن‌که چرت‌تان بگیرد چشمان‌تان را فراخ می‌گشایید... آن‌قدر گیج و منگ می‌شوید که مغزتان به خارش می‌افتد... باتنبرگ و موتکورف و استامبولف و انگلستان و مصر- همه‌ی این‌هاـ مانند شیطانک‌های ریز بنا می‌کند در برابر چشم‌های‌تان به ورجه ورجه کردن.&lt;br /&gt;نیم ساعت می گذرد... نیم ساعت دیگر... اوف!&lt;br /&gt;حدود یک ونیم ساعت بعد، از منزل او خارج می‌شوید، درشکه‌ای می‌گیرید و آه کشان می گویید:&lt;br /&gt;- بالاخره دست از سرم برداشت! پست‌فطرت پاک کله‌‌پام کرده بود!&lt;br /&gt;درشکه! برو به &lt;strong&gt;خامونیکی&lt;/strong&gt;! مردکه‌ی لعنتی با آن بحث‌های سیاسی‌اش نزدیک بود روحم را از کالبدم بیرون بکشد.&lt;br /&gt;در خامونیکی دیدار با سرهنگ &lt;strong&gt;فیودور نیکولاییچ&lt;/strong&gt;- همان کسی که از پارسال ۶۰۰ روبل به او بدهکارید- در انتظار شماست. بعد از آنکه تبریک‌ها و شادباش‌هایتان را می شنود نگاه پر مهرش را به چشم‌هایتان می دوزد و می گوید:&lt;br /&gt;-متشکرم که به دیدنم آمدید، متشکرم عزیزم!&lt;br /&gt;من هم سال نو را متقابلا به شما تبریک عرض می‌کنم... خوشحالم، واقعا خوشحالم! مدت‌ها بود که منتظر این دیدار بودم... گمان کنم از پارسال حساب مختصری با شما دارم... فکر نمی کنم مبلغش زیاد باشد... البته مهم نیست، همین‌طوری گفتم... منظوری نداشتم. راستی چطور است گلویی تر کنیم؟&lt;br /&gt;و همان موقع که شما نگاه‌تان را به زمین می‌دوزید و تته پته کنان اعلام می‌کنید والله و بالله در حال حاضر پولی که آزاد باشد در بساط ندارید و با لحنی گریه‌آلود از او تقاضای یک ماه مهلت می‌کنید، بازوانش را از هم می‌گشاید و قیافه‌ی غم‌انگیزی به خود می‌گیرد و پچ پچ‌کنان می‌گوید:&lt;br /&gt;-آخر عزیز من، بنا بود این پول را شش ماهه به من پس بدهید! اگر خودم احتیاج مبرم به پول نداشتم غیرممکن بود شما را به یاد بدهی‌تان بندازم! عزیزم باور کنید که دارید تباهم می کنید... یک هفته بعد کلی سفته دارم که موعد سررسیدشان است... باید پول این سفته ها را پرداخت کنم ولی شما...&lt;br /&gt;خدای من! خیلی عذر می‌خواهم اما ناچارم بگویم که نهایت بی شرمی است...&lt;br /&gt;و سرهنگ مدتی موعظه می خواند و پند و اندرزتان می‌دهد؛ با چهره ای برافروخته و خیس از عرق، از منزل او بیرون می‌روید،&lt;br /&gt;سورتمه ای می‌گیرید و بانگ می‌زنید:&lt;br /&gt;- ایستگاه &lt;strong&gt;گورودسکایا&lt;/strong&gt;، احمق!&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;لنوچکا&lt;/strong&gt; را که خواهرزاده‌ی زن‌تان باشد سخت آشفته حال می‌یابید. در اتاق پذیرایی آبی رنگ خانه‌اش روی کاناپه‌ای دراز کشیده است. از سردرد می‌نالد و مایعی را که معلوم نیست چه آشغالی است بو می‌کشد. چشم‌هایش نیمه‌بسته است، به طرف شما دست دراز می‌کند و آه‌کشان می‌گوید:&lt;br /&gt;-آه، شما هستید میشل؟ ... بیایید این‌جا، کنار من بنشینید...&lt;br /&gt;حدود پنج دقیقه پلک‌هایش را می‌بندد و بعد چشم‌هایش را کمی باز می‌کند و با صدایی که انگار در حال نزع است می‌پرسد:&lt;br /&gt;-&lt;strong&gt;میشل&lt;/strong&gt;، آیا خوش‌بخت هستید؟&lt;br /&gt;آن‌گاه کیسه‌های زیر چشمش متورم می‌شود و قطره‌های اشک مژه‌هایش را خیس می‌کند... از جایش برمی‌خیزد و دست بر سینه‌ی متلاطم خود می‌نهد و می‌گوید:&lt;br /&gt;-میشل، آخر چطور ممکن است... بین ما... همه چیز تمام شده باشد؟&lt;br /&gt;محال است گذشته‌مان به کلی فراموش شود! آه، نه!&lt;br /&gt;شما عبارات نامفهومی بر زبان می‌آورید و درمانده به پیرامون‌تان می‌نگرید تا مگر مفری بیابید اما در همین هنگام بازوان لنوچکا مثل مار به دور گردن‌تان می‌پیچد و یک لایه از پودر و کرمِ صورتش در یک چشم به هم زدن دور یقه و سینه‌ی فراک‌تان می‌ماسد. بیچاره فراکِ بردبار و باگذشت‌تان!&lt;br /&gt;اشکِ چشم لنوچکا سینه‌تان را آب‌یاری می‌کند و او آه‌کشان ادامه می‌دهد:&lt;br /&gt;-میشل آخر چطور ممکن است آن لحظه‌های شیرین‌مان دیگر تکرار نشوند؟ آخر قسم‌های‌تان چه شد، آن وعده‌ی عشق ابدی‌تان کجا رفت؟&lt;br /&gt;اوف! اگر دقیقه‌ای دیگر به همین منوال بگذرد خودتان را با سر توی زغال‌های گداخته‌ی بخاری خواهید انداخت اما در همان موقع، از بختِ بلندتان، صدای پایی به گوش می‌رسد و مردی با کلاه تاشو و چکمه‌های پنجه باریک وارد اتاق پذیرایی می‌شود... شما دیوانه‌وار از جای‌تان می‌جهید، دست &lt;strong&gt;لنوچکا&lt;/strong&gt; را من باب خداحافظی می‌بوسید، در دل‌تان تازه وارد را دعا می‌کنید و مثل تیری که از کمان رها شده باشد به کوچه می‌دوید و داد می‌زنید:&lt;br /&gt;-درشکه! برو به دروازه زاستاوسکایا!&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پتیا،&lt;/strong&gt; برادر زن‌تان جزو آدم‌هایی است که به سنّت دید و بازدید عید اعتقاد ندارند، از این رو معمولا در ایام عید از خانه‌اش بیرون نمی‌رود. همین که شما را می‌بیند بانگ می‌زند.&lt;br /&gt;- هورا! چه عجب! و چه به موقع!&lt;br /&gt;سه بار با شما روبوسی می‌کند، به پیاله‌ای کنیاک مهمان‌تان می‌کند، با دو دخترخانم ناشناسی که پشت تیغه‌ی اتاقش نشسته‌اند و زیر لب می‌خندند آشنای‌تان می‌کند؛ از این سر تا آن سر اتاق شلنگ تخته می‌اندازد و جست و خیز می‌کند، آن‌گاه قیافه‌ی جدی به خود می‌گیرد و شما را به گوشه‌ای می‌کشد و می‌گوید:&lt;br /&gt;-بدجوری گرفتار شده‌ام برادر... پیش از عید کلی ول‌خرجی کردم و حالا یک آس و پاس شده‌ام... امید فقط به همت توست... اگر ۲۵ روبل به من قرض بدهی مثل آن خواهد بود که سرم را بی چاقو بریده باشی... تا جمعه‌ی آینده هم پس می‌دهم...&lt;br /&gt;شما بنا می‌کنید به قسم خوردن:&lt;br /&gt;-باورکن &lt;strong&gt;پتیا&lt;/strong&gt;، ندارم... به خدا که جیب من هم خالی است!&lt;br /&gt;-بس کن برادر! این قدر پست نباش!&lt;br /&gt;-ولی باورکن..&lt;br /&gt;-آقاجان بی رودربایستی بگو که داری ولی نمی‌خواهی بدهی، والسلام!&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پتیا&lt;/strong&gt; دل‌خور می‌شود، شما را «حق نشناس» می‌نامد و تهدید می‌کند که پته‌تان را نزد &lt;strong&gt;وروچکا&lt;/strong&gt; روی آب بندازد... پنج روبل به او می‌دهید اما رضایت نمی‌دهد... پنج روبل دیگر از شما می‌گیرد و شما را مرخص می‌کند به شرط آن‌که صبح روز بعد، پانزده روبل دیگر برایش بفرستید.&lt;br /&gt;-درشکه! دروازه &lt;strong&gt;کالوژسکایا&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;دیاتلف پدر تعمیدی فرزندتان که کارمند دولت است در حوالی دروازه کالوژسکایا سکونت دارد. تا شما را می‌بیند بغل‌تان می‌کند و شما را یک راست به طرف میزی پر از مزه‌های گوناگون می‌کشاند یک لیوان پر از عرق کاسنی به دست‌تان می‌دهد و عربده می‌کشد:&lt;br /&gt;-اصلا حرفش را نزن! تو حق نداری دست مرا رد کنی! می‌رنجم، تا دم مرگم می‌رنجم! تا این لیوان را نخوری نمی‌گذارم از این‌جا بروی! سریوژکا! پاشو در را قفل کن!&lt;br /&gt;چاره ندارید. مشروب را بر خلاف میل‌تان سر می‌کشید.&lt;br /&gt;پدر تعمیدی سر ذوق می‌آید و می‌گوید:&lt;br /&gt;-ممنونم! حالا که این‌قدر معرفت داری باید یک گیلاس دیگر هم بزنیم...&lt;br /&gt;اصلا حرفش را نزن! می‌رنجم! نمی‌گذارم از این‌جا بیرون بروی.&lt;br /&gt;به ناچار لیوان دوم را هم سر می‌کشید.&lt;br /&gt;پدر تعمیدی تحسین‌تان می‌کند:&lt;br /&gt;-ممنونتم دوست عزیز! به خاطر این‌که یاد من بودی باید یک گیلاس دیگر هم بزنیم.&lt;br /&gt;و قس علیهذا... مشروبی که در خدمت پدر تعمیدی فرزندتان می‌نوشید جان تازه‌ای در کالبدتان می‌دمد به طوری که در عید دیدنی بعدی‌تان یعنی در محله‌ی &lt;strong&gt;سوکولنیتسکایا&lt;/strong&gt;، کلفت‌خانم را به جای خانم صاحب‌خانه می‌گیرید و دستش را با صمیمیت و حرارت می‌فشارید...&lt;br /&gt;شب، خسته و مچاله و از پا افتاده، به منزل‌تان باز می‌گردید. عیال‌تان ـ ببخشید شریک زندگی‌تان ـ از شما استقبال می‌کند و می‌پرسد:&lt;br /&gt;-خوب&lt;br /&gt;-خوب، پیش همه رفتی؟ همه را دیدی؟ چرا جواب نمی‌دهی؟ ها؟ بالاخره تعریف می‌کنی یا نه؟ چرا حرف نمی‌زنی؟ خرج درشکه‌ات چقدر شد؟&lt;br /&gt;-پنج...پنج روبل و هشتاد کوپک...&lt;br /&gt;-چی...ی...ی؟ مگر دیوانه شده‌ای مرد؟ تو مگر میلیونری که‌ آن همه پول درشکه بدهی؟ خدایا این مرد می‌خواهد ما را به روز سیاه بنشاند!&lt;br /&gt;بعد نوبت به موعظه می‌رسد. وروچکا مدعی است که شما بوی شراب می‌دهید، که شما بلد نیستید لباسی را که تن لنوچکا بود به دقت تشریح کنید، که شما جبار و ستمگر و آدمکش هستید... آخر سرهم درست در لحظه‌ای که خیال می‌کنید بتوانید کپه‌ی مرگ‌تان را بگذارید و دمی بیاسایید ناگهان سراپای‌تان را بو می‌کند و با چشم‌هایی وحشت‌زده نعره می‌زند:&lt;br /&gt;-گوش کنید آقا، کور خوانده‌اید! نمی‌توانید کلاه سرم بگذارید! بفرمایید که غیر از عید دیدنی کجاها تشریف برده بودید؟&lt;br /&gt;-هیچ.. هیچ‌جا...&lt;br /&gt;-دروغ می‌گویید، دروغ! موقعی که تشریف بردید بیرون بوی « ویولت دوپارم» می‌دادید ولی حالا از شما بوی « اوپاپاناکس» می‌آید. من از تما کارهایت سر در می‌آورم، بدبخت بی‌نوا! حالا بفرمایید حرف بزنید! برپا! وقتی با شما حرف می‌زنم حق ندارید بخوابید! با کی بودید؟ «او» کیست؟ ا&lt;br /&gt;اسمش چیست؟&lt;br /&gt;سرفه‌تان می‌گیرد، با چشم‌های از حدقه درآمده، گیج و منگ سر تکان می‌دهید.&lt;br /&gt;اما او هم‌چنان بانگ می‌زند:&lt;br /&gt;-جواب نمی‌دهید؟ حرف نمی‌زنید؟ نه؟ وای قلبم! د...کتر! این مرد... مرا... کشت! می...می...رم!&lt;br /&gt;و حالا، ای مرد نازنین لباس‌تان را تن‌تان کنید و بدوید پی دکتر، سال نوتان مبارک&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۱۸۸۷&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;برگرفته: مجموعه آثار چخوف، جلد ۳&lt;br /&gt;ممنون از بهاره و مهرداد برای تایپ و ارسال داستان.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7547130-258152485518142952?l=ravayt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ravayt.blogspot.com/feeds/258152485518142952/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7547130&amp;postID=258152485518142952' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7547130/posts/default/258152485518142952'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7547130/posts/default/258152485518142952'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ravayt.blogspot.com/2009/03/blog-post.html' title='شکنجه‌ی سال نو، آنتون چخوف'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/Sb_TZc2ND5I/AAAAAAAAAus/QYZkOv0qj_c/s72-c/424px-Chekhov_family.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7547130.post-8443911470987129700</id><published>2009-02-07T02:42:00.000-08:00</published><updated>2009-02-07T06:38:48.843-08:00</updated><title type='text'>دیدار با شاعر(داستان)- روبرتو بلانیو، نیویورکر  دسامبر ۲۰۰۸</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SY1phVQ87nI/AAAAAAAAAsQ/YA2dS29QdUo/s1600-h/1rb.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5300008357849788018" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 233px; CURSOR: hand; HEIGHT: 267px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SY1phVQ87nI/AAAAAAAAAsQ/YA2dS29QdUo/s400/1rb.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;center&gt;&lt;big&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;دیدار با شاعر &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;روبرتو بولانیو&lt;/span&gt;&lt;/big&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;center&gt;&lt;a href="http://www.newyorker.com/fiction/features/2008/12/22/081222fi_fiction_bolano"&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;نیویورکر ۲۲ دسامبر ۲۰۰۸&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;ترجمه:علی لاله‌جینی&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سال ۱۹۹۹، پس از بازگشت از ونزوئلا، خواب دیدم مرا به آپارتمان &lt;strong&gt;اِنریکه لینِ&lt;/strong&gt; شاعر می‌برند، در کشوری که می‌توانست شیلی باشد و شهری که می‌توانست سانتیاگو باشد، فراموش نفرمایید که شیلی و سانتیاگو روزگاری شبیه به جهنم بود، شباهتی که، درلایه‌ی زیرین شهرِ واقعی و شهرِ تخیلی، همیشه به قوت خود باقی خواهد ماند. البته می‌دانستم لین مرده است، ولی وقتی پیش‌نهاد کردند مرا به دیدار ایشان ببرند بی‌درنگ پذیرفتم. شاید فکر کردم دارند با من شوخی می‌کنند، یا شاید معجزه‌ای رخ داده است. ولی شاید فقط فکرنکرده بودم یا این پیش‌نهاد را بد فهمیده بودم. به هر رو، ما به ساختمانی هفت طبقه با نمای زردِ کم‌رنگ و باری در طبقه‌ی هم‌کف وارد شدیم، بار ابعاد چشم‌گیری داشت، با پیش‌خوانی دراز و چندین اتاقک، و دوستان من (هرچند به نظرغریب می‌رسد آن‌ها را دوست توصیف کنم؛ اجازه بدهید فقط بگوییم دوستداران، کسانی که پیش‌نهاد دادند مرا به دیدن شاعر ببرند) مرا به اتاقکی راهنمایی کردند، و لین آن‌جا بود.&lt;br /&gt;ابتدا، به زحمت او را به‌جا آوردم، چهره‌ای نبود که من در کتاب‌هایش دیده بودم؛ لاغرتر، جوان‌تر و خوش‌تیپ‌تر شده بود، و چشم‌هایش براق‌تر از عکس‌های سیاه و سفید رو جلد کتاب‌هایش بود. در حقیقت،&lt;strong&gt; لین&lt;/strong&gt; به هیچ وجهه شبیه لین نبود؛ شبیه یکی ازهنرپیشه‌های هالیوود، هنرپیشه‌ای درجه دو، از آن تیپ‌هایی که در فیلم‌های تله‌ویزیونی یا سینمایی بازی می‌کنند که هرگز در سینماهای اروپا به نمایش در نمی‌آیند و مستقیما ویدیو می‌شوند. ولی هم‌زمان او لین بود؛ در این باره هیچ تردید ندارم. دوستداران به او سلام گفتند و با سلام و علیکی پر از دروغ ، او را &lt;strong&gt;اِنریکه&lt;/strong&gt; خطاب کردند، و پرسش‌هایی از او کردند که من سر در نیاوردم، بعد ما را به یک‌دیگر معرفی کردند، هرچند من نیازی به معرفی نداشتم، برای این‌که مدت زمانی بود، مدتی کوتاه، با ایشان نامه‌نگاری داشتم، و نامه‌های او به نوعی به من قوت قلب می‌داد در خصوصِ سال‌های ۱۹۸۱ یا ۱۹۸۲ صحبت می‌کنم، زمانی که من مثل آدمی منزوی در خانه‌ای بیرون از گرونا زنده‌گی می‌کردم، نه پول و پله‌ای داشتم و نه امیدی به این که روزگاری پول‌دار شوم، و ادبیات میدانِ وسیعِ مینی بود در اشغالِ دشمنان. به استثنای چند تن ازنویسنده‌های کلاسیک (فقط چند تن)، و من هر روز مجبور بودم از آن میدانِ عبور کنم جایی که هر حرکتِ نادرست می‌توانست سرنوشت‌ساز باشد و راهنمای من شعرهای آرکیلوکس بود.&lt;br /&gt;انگار برای همه‌ی نویسنده‌های جوان این‌طوری است. زمانی پیش می‌آید که آدمی پشتیبانی ندارد، حتی از طرفِ دوستان،- مرادان و استادان را فراموش کن- و هیچ‌کس نیست دستت را بگیرد؛ چاپ آثار، جایزه و کمک مالی از آن دیگران است، آن‌هایی که پشت سر هم «بله، قربان» گفتند، یا کسانی که از صاحب‌ منصبان ادبی تعریف و تمجید کردند، گلّه‌ی تمامی‌ناپذیر که بستگی به استعدادشان برای تنبیه و تأدیب تشخیص داده می‌شدند؛ هیچ‌چیز ازنظر آن‌ها پنهان نمی‌ماند و از هیچ‌چیز صرف‌نظر نمی‌کردند. به هر تقدیر، همان‌طور که گفتم همه‌ی نویسنده‌های جوان در مقطعی از زنده‌گی‌شان چنین حسی دارند. ولی وقتی من بیست و هشت سال داشتم تحت هیچ شرایطی نتوانستم خودم را نویسنده‌ای جوان به حساب بیاورم. آواره بودم. به لطف چند شغل تشریفاتی دولتی، نمونه‌ی بارز نویسنده‌ی امریکای لاتینی‌ای نبودم که در اروپا زنده‌گی می‌کرد. من یک لا قبا بودم و تمایلی هم نداشتم تقاضای بخشش کنم یا آن‌ لا قبا را نشان دهم، بعد شروع کردم به نامه‌نگاری با &lt;strong&gt;اِنریکه لین&lt;/strong&gt;. مسلما این من بودم که مکاتبه را شروع کردم. برای دریافت پاسخ از جانب ایشان زیاد منتظر نماندم.&lt;br /&gt;یک نامه‌ی تفننی‌ بلند بالا، همان‌طور که احتمالا در شیلی این‌طوری می‌گوییم: نامه‌ای تند و ملال‌آور. در پاسخ نامه برایش از زنده‌گی‌ خودم، از خانه‌ام درخارج از شهر، بر فراز یکی از تپه‌های &lt;strong&gt;گرونا&lt;/strong&gt; گفتم، رو به رویم شهری قرون وسطایی و پشت سرم طبیعت یا فضای خالی. همین‌طور از سگم لایکا گفتم، و گفتم که به گمان من ادبیات شیلی، جز یک یا دو استثنا، به لعنت خدا نمی‌ارزد. از نامه‌ی بعدی‌ش روشن بود ما نادیده با هم دوست شده‌ایم. ادامه‌ی این رابطه چیزی بود که طبق معمول بین شاعری مشهور با آدمی گمنام اتفاق می‌افتد. شعرهای مرا خواند و چندتایی را انتخاب کرد برای نوعی جلسه‌ی شعرخوانی، که ترتیب داده بود، جلسه‌ای در معرفی آثار نسل جوان‌تر در انجمن شیلی وآمریکای شمالی. درنامه‌اش گروهی امیدبخش-آن‌گونه که او فکر می‌کرد- را شناسایی کرده بود که شش ببرِ شعر شیلی در سال۲۰۰۰ بودند. این شش ببر عبارت بودند از برتونی، ماکوییرا، گونزالو مونوز، مارتینز، رودریگو لیرا و من. شاید هفت ببر . ولی فکر می‌کنم فقط شش ببر بودند. برای ما شش تن دشوار بود که سال۲۰۰۰ کاره‌ای شویم، چون پیشاپیش رودریگو لیرا، بهترین چهره‌ی این گروه، خودش را کشته بود، و باقی‌مانده‌اش یا در گورستانی در حال پوسیدن بود یا خاکسترش را باد در خیابان‌ها با خود می‌برد و با گند و گُه سانتیاگو در هم می‌آمیخت. گربه‌ها می‌توانست عنوان مناسب‌تری از ببرها باشد. برتونی، تا جایی‌ که اطلاع دارم، به نوعی هیپی شده و کنار دریا زنده‌گی می‌کند و مشغول جمع‌آوری صدف و خزه‌های دریایی است. ماکوییرا بررسی دقیقی از گزیده‌های شعر امریکای شمالی به کوششِ کاردنال و کورونل اورتکو به عمل آورد، دو کتاب به چاپ رساند و بعد کونش را گذاشت زمین و مشغول عرق‌خوری شد. شنیدم گونزالو مونز به مکزیک رفت و همان‌جا فراموش شد، نه در فراموشی مشروب مثل کنسولِ لاوری، بل‌که در صنعت تبلیغات. مارتینز تحلیلی انتقادی از «دوشامپ دو سینه» مارسل دوشامپ به عمل آورد و بعد مُرد. خوب در مورد رودریگو هم قبلا توضیح دادم چه بر سرش آمد. به هر طریقی که می‌خواهید توجه کنید ببری در کار نبود بل‌که گربه‌ها بودند. بچه گربه‌هایی از ولایتِ دور افتاده.&lt;br /&gt;به هر حال، آن‌چه می‌خواستم بگویم این است که لین را می‌شناختم، پس معرفی لازم نبود. با این وصف، دوستداران به معرفی من ادامه دادند، نه من و نه لین ایرادی نگرفتیم. پس ما آن‌جا بودیم، در اتاقکی، و صداها می‌گفتند، این روبرتو بلانیو است، و من دستم را دراز کردم، بازویم درتاریکی اتاقک دیده نمی‌شد، و دستِ لین را محکم گرفتم، دستی نسبتا سرد، که برای چند ثانیه دست مرا فشرد. فکر کردم، دستِ انسانی غمگین، دست دادنی که کاملا با چهره‌ای وفق داشت که مرا به دقت بررسی می‌کرد بی آن‌که نشانی از آشنایی در آن باشد. این وفق ایمایی و بدنی بود، و در به روی سخنوری پیچیده می‌گشود که چیزی برای گفتن نداشت، یا لااقل برای من نداشت. به محض این که معارفه تمام شد، مشتاقان دوباره شروع به صحبت کردند و سکوت را شکستند؛ آن‌ها همه‌گی از نظراتِ لین راجع به ناهمگون‌ترین روی‌دادها و مقولات جویا می‌شدند، در آن لحظه کوچک شمردن آن‌ها  فراموش ‌شد زیرا دریافتم من هم  روزگاری مثل آن‌ها بودم: شاعران جوان بی‌پشتیبان، بچه‌هایی که حکومت چپ میانه‌ی شیلی به آن‌ها راه نداده بود، نه دل‌گرمی داشتند و نه حمایتی، همه‌ی آن چه داشتند لین بود، &lt;strong&gt;لینی&lt;/strong&gt; که شبیه اِنریکه لینِ واقعی درعکس‌های رو جلد کتاب‌هایش نبود بل‌که لینی خوش‌تیپ‌تر و جذاب‌تر، لینی که شبیه شعرهایش بود، و در ساختمانی می‌زیست که آن هم شبیه شعرهایش بود، و لینی که قادر بود به شیوه‌ای ظریف و قاطع ناپدید شود مثل شعرهایش که گاهی این چنین بودند.&lt;br /&gt;به یاد دارم، وقتی این را فهمیدم، حالم بهتر شد. منظورم این است که موقعیت را حس کردم و برایم سرگرم کننده شد. از چیزی ترس به دل راه ندادم، در خانه بودم، با دوستانم، با نویسنده‌ای که همیشه تحسینش کرده بودم. فیلمی ترسناک نبود. بل‌که فیلمی بود ترسناک با مایه‌ای فراوان از طنز سیاه. درست همان لحظه که به طنز سیاه فکر می‌کردم لین یک شیشه کوچک قرص از جیبش بیرون آورد. گفت، باید هر سه ساعت یک قرص بخورم. مشتاقان دوباره ساکت شدند. پیش‌خدمتی یک لیوان آب آورد. قرص درشت بود. یا وقتی قرص افتاد داخل لیوانِ آب من این‌طوری فکر کردم. ولی در واقع درشت نبود. غلیظ بود. لین با یک قاشق شروع کرد به خرد کردن قرص داخلِ لیوان، و من دریافتم که قرص به پیازی با لایه‌های بی‌شمار می‌ماند. به جلو خم شدم و با دقت به لیوان نگاه کردم. برای لحظه‌ای کاملا مطمئن بودم که قرصی نامتناهی است. لیوان هلالی مثل عدسی بود و تاثیر بزرگ‌نمایی داشت: داخل لیوان، قرصِ صورتی کم‌رنگ متلاشی می‌شد. انگار مشغول زایش کهکشان یا جهان بود. ولی کهکشان‌ها به ناگهان متولد می‌شوند یا به ناگهان می‌میرند (کدام یک را فراموش می‌کنم)، و آن‌چه از خلال سویه‌ی هلالی آن لیوان می‌توانسم ببینم با دورِ کُند در شرف وقوع بود، و همان‌طور که تماشا می‌کردم هر مرحله‌ی غیرقابلِ فهم، هر تکان خوردن و جمع‌شدن قرص داخل لیوان کش می‌آمد بعد خسته شدم پس کشیدم و نگاهم از لیوان کنده شد، و به نگاهِ لین افتاد، که به نظر داشت می‌گفت، نظری ندارم، قورت دادن این معجون هر سه ساعت یک‌بار به اندازه‌ی کافی بد است، دنبال معناهای نمادین آن نباش---آب، پیاز، حرکتِ آرام ستاره‌ها. مشتاقان میزِ ما را ترک کرده بودند. چند نفرشان جلو بار بودند. بقیه‌شان را نمی‌توانستم ببینم. ولی وقتی دوباره نگاهم به لین افتاد یکی ازمشتاقان با او بود، قبل از این‌که اتاقک را برای یافتن دوستانش که متفرق شده بودند ترک کند، داشت درِگوشی با او حرف می‌زد. و در آن لحظه دانستم که لین به مرگِ خودش آگاه است. گفت: قلبم یاری نمی‌کند. دیگر قلبی در کار نیست. فکر کردم، چیزی در این‌جا کامل نیست. لین از سرطان مرد نه از حمله‌ی قلبی. سنگینی عظیمی بر وجودم آوار شد. برخاستم و رفتم تا قدمی بزنم، البته نه در بار، بل‌که در خیابان. پیاده‌رو خاکستری و ناهموار بود، و آسمان شبیه آینه‌ای بود بدون جیوه، جایی‌که همه چیز می‌بایست منعکس می‌شد ولی کجا؟ دستِ آخر، چیزی نبود.&lt;br /&gt;سرانجام، حسی از حالت عادی بر من غالب شد و آن حالت توهم از بین رفت. وقتی حس کردم به اندازه‌ی کافی هوای تازه خورده‌ام و وقتش رسیده که برگردم به بار، از پله‌ها به طرفِ در بالا رفتم (پله‌های سنگی، سنگ‌هایی به سختی سنگِ خارا و درخشان چون جواهر) و به مردی برخوردم کوتاه‌تر از من که شبیه گانگسترهای دهه‌ی پنجاه لباس پوشیده بود، مردی که کاریکاتورِ چیزی بود، آدم‌کشِ دوست‌داشتنی کلاسیک، به من سلام کرد، مرا با کسی که می‌شناخت اشتباه گرفته بود. جوابِ سلامش را دادم، هرچند مطمئن بودم که او را نمی‌شناسم و او مرا اشتباهی گرفته است، ولی طوری رفتار کردم انگار او را می‌شناسم، انگار من هم او را با کس دیگری اشتباه گرفته‌ام، بنابراین، همان‌طور که بی‌خیال از آن پله‌های درخشان (و در عینِ حال عمیقا محقر) بالا می‌رفتیم، هر دو به هم سلام کردیم .منتهی سردرگمی آدم‌کشِ حرفه‌ای بیش‌تر ازچند ثانیه طول نکشید، به زودی دریافت مرا با کسی عوضی گرفته است، و بعد یک طورِ دیگر به من نگاه کرد، انگار ازخودش بپرسد آیا من هم او را عوضی گرفته‌ام، یا برعکس، از همان ابتدا او را سرِ کار گذاشته بودم، و از آن‌جا که مشنگ و مشکوک بود (اگرچه برعکسِ رفتارش تیزهوش بود) از من سوآل کرد کی هستم، با لب‌خندی معنی‌دار از من سوآل کرد، و من گفتم، ای بابا،&lt;strong&gt; خارا&lt;/strong&gt;، منم، بولانیو، از لب‌خندش پیدا بود که او خارا نیست، ولی به بازی ادامه داد، انگار به ناگهان فرود آمده باشد صاعقه‌ای بر او (نه، از یکی از شعرهای لین نقلِ قول نمی‌کنم، بگی نگی یکی از شعرهای خودم است)، برای یک یا دو دقیقه ایده‌ی زیستن به جای خارای ناشناس را مجسم کرد، به جای &lt;strong&gt;خارایی&lt;/strong&gt; که هرگز نمی‌توانست باشد، مگر درست در همان‌جا، بر رویِ پله‌های درخشان، و او از زنده‌گی‌ام پرسید، پرسید (حسابی مشنگ بود) چه کسی هستم، در واقع قبول کرده بود که خارا است، منتهی خارایی که وجود محضِ بولانیو را فراموش کرده بود، همه چیز به کنار این کاملا قابل فهم بود، بنابراین برایش توضیح دادم چه کسی هستم، در حین توضیح، او نیز  در حال خلق &lt;strong&gt;خارایی&lt;/strong&gt; بود که مناسب من و او باشد، یعنی مناسب آن لحظه باشد---خارایی نامحتمل، با هوش، جسور، ثروتمند و سخاوتمند که عاشقِ زنی زیباست و زن هم در عوض عاشقِ او است---و بعد گانگستر لب‌خند زد، عمیقا متقاعد شد که او را سرِکارگذاشته‌ام ولی قادر نبود داستان را هم بیاورد، انگار تصویری که من برایش ساخته بودم به ناگهان فکر و ذکرش را به خود مشغول داشته بود، و مرا شیر می‌کرد به داستان ادامه دهم و نه تنها درباره‌ی خارا بل‌که درباره‌ی دوستان و خانواده و جهانِ &lt;strong&gt;خارا&lt;/strong&gt; بگویم، جهانی که حتی برای خودِ خارا خیلی گل و گشاد به نظر می‌رسید، جهانی که در آن خارای کبیر مورچه‌ای بود که مرگش بر روی پله‌های درخشان به هیچ وجهه برای احدی مهم نبود، و بعد، بالاخره، دوستانش سررسیدند، دو آدم‌کشِ حرفه‌ای بلند قد که کت و شلوار روشن شش دکمه پوشیده بودند، به من و خارای قلابی نگاه کردند انگار از او بپرسند این مرد دیگر کیست، و او هیچ گزیری نداشت مگر این که بگوید، این آقا بولانیو است، و دو آدم‌کش حرفه‌ای به من سلام کردند. با آن‌ها دست دادم (انگشترها، ساعت‌های گران‌قیمت و دست‌بندهای طلایی)، و وقتی از من دعوت کردند تا با آن‌ها لبی تر کنم گفتم، نمی‌توانم، با دوستی هستم، با زور از کنارِ خارا گذشته و داخلِ ساختمان شدم. لین هنوز در اتاقک بود. ولی حالا دور و برِ او هیچ دوستداری دیده نمی‌شد. لیوان خالی بود. دارو را خورده بود و انتظار می‌کشید. بی آن‌که کلامی بگوید، رفتیم بالا به آپارتمان او. در طبقه‌ی هفتم زنده‌گی می‌کرد، و ما سوار آسانسورشدیم، آسانسوری خیلی جادار که بیش از سی نفر در آن جا می‌گرفتند. آپارتمان او نسبتا کوچک بود، به ویژه برای نویسنده‌ای شیلیایی، و هیچ کتابی در آن‌جا نبود. در پاسخ سوآل من گفت به ندرت چیزی می‌خواند. و اضافه کرد کتاب همیشه آن‌جا هست. بار را می‌شد از آپارتمانِ او دید. انگار کف اتاق از شیشه باشد. برای مدتی زانو زدم و مردم آن پایین را تماشا کردم، دنبال دوستداران یا دنبال سه گانگستر گشتم، ولی فقط توانستم آدم های نا‌آشنا را ببینم که می‌خوردند یا می‌نوشیدند، ولی اغلب از میزی یا اتاقکی به میز یا اتاقک دیگر در حرکت بودند، یا بالا و پایینِ بار رفت و آمد می‌کردند، و همه را هیجانی تب‌دار فرا گرفته بود، مثلِ رمانی متعلق به نیمه‌ی اول قرن بیستم.&lt;br /&gt;پس از مدتی، به این نتیجه رسیدم که یک جای کار لنگ است. اگر کف آپارتمان لین شیشه‌ای بود سقفِ بار هم شیشه‌ای است، پس طبقات دوم تا ششم چی بود؟ آن‌ها هم شیشه‌ای بود؟ بعد دوباره به پایین نگاه کردم و دریافتم بین طبقه‌ی اول و طبقه‌ی هفتم چیزی نیست جز فضایی خالی. این کشف مرا اندوهگین کرد. فکر کردم، خدای من، لین، مرا کجا آورده‌ای، هرچند زود به فکرم رسید، خدای من، لین، ترا به کجا آورده‌اند؟ با احتیاط سرِ پا ایستادم، برای این‌که می‌دانستم در آن مکان، بر خلاف جهان عادی، اشیا شکننده‌تر از آدمیان بودند، و دنبالِ لین، که ناپدید شده بود، در اتاق‌های مختلف آپارتمان گشتم، که دیگر، مثل آپارتمان نویسنده‌ای اروپایی، کوچک به نظر نمی‌رسید، بل که مثل آپارتمان نویسنده‌ای در شیلی و در جهان سوم، جادار و بزرگ بود، با نوکر و کلفت ارزان و اشیاء ظریف و گران‌قیمت، آپارتمانی سرشار از سایه‌های سرگردان و اتاق‌های نیمه تاریک که در آن‌ها دو کتاب یافتم، یکی کتابی کلاسیک، مثل سنگی نرم و دیگری کتابی مدرن، جاودانی، مثل گُه، و من همان‌طور که دنبال لین می‌گشتم، سردم شد، بیش از پیش سردم شد و حالت جنون به من دست داد. حس کردم حالم خوب نیست، انگار آپارتمان بر محوری خیالی می‌چرخید، ولی بعد دری باز شد و من استخری دیدم، لین آن‌جا بود در حال شنا، و قبل از این‌که بتوانم دهانم را باز کنم و چیزی در مورد آنتروپی بگویم لین گفت بدی این دارو، دارویی که می‌خورد تا زنده بماند، این است که به نوعی او را برای شرکت داروسازی به موش آزمایشگاهی تبدیل می‌کرد، کلماتی که تا اندازه‌ای انتظار داشتم بشنوم، انگارکل ماجرا نمایش‌نامه‌ای بود و من به ناگهان حرف‌های خودم و سایر بازیگران را به یاد آورده بودم، و بعد لین از استخر بیرون آمد و ما به طبقه‌ی هم‌کف رفتیم، و راهمان را از میان شلوغیِ بار باز کردیم ، و لین گفت، ببرها تمام شدند و لحظه‌ی تمام شدنشان شیرین بود، و تو این را باور نخواهی کرد بولانیو، ولی در این همسایه‌گی تنها مرده‌گان به پیاده‌روی می‌روند. و در آن لحظه به جلوِ بار رسیدیم و کنارِ پنجره‌ای ایستادیم و بیرون خیابان‌ها و نماهای ساختمان‌ها را در آن همسایه‌گی خاص تماشا کردیم جایی که تنها آدم‌هایی که قدم می‌زدند مرده‌گان بودند. و ما تماشا کردیم و تماشا کردیم، و نماها به روشنی نماهای زمان دیگری بود، مثل پیاده‌روهای پر از اتومبیل‌های پارک‌شده که آن‌ها نیز به زمان دیگری تعلق داشتند، زمانی که ساکن بود و در عین حال متحرک (لین شاهد حرکت آن بود)، زمانی وحشت‌زا که بی هیچ دلیلی ادامه داشت مگر برای سکونِ محض.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;داستان دیگری از روبرتو بلانیو (مترجم: علی لاله‌جینی):&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;◄&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;&lt;a href="http://www.ravayt.blogspot.com/2008_12_21_archive.html#3503377700463058090#3503377700463058090"&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;کلارا&lt;/span&gt; &lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7547130-8443911470987129700?l=ravayt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ravayt.blogspot.com/feeds/8443911470987129700/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7547130&amp;postID=8443911470987129700' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7547130/posts/default/8443911470987129700'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7547130/posts/default/8443911470987129700'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ravayt.blogspot.com/2009/02/blog-post.html' title='دیدار با شاعر(داستان)- روبرتو بلانیو، نیویورکر  دسامبر ۲۰۰۸'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SY1phVQ87nI/AAAAAAAAAsQ/YA2dS29QdUo/s72-c/1rb.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7547130.post-3503377700463058090</id><published>2008-12-21T03:48:00.001-08:00</published><updated>2008-12-21T09:17:14.187-08:00</updated><title type='text'>کلارا(داستان)- روبرتو بلانیو، نیویورکر اوت ۲۰۰۸</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SU4nNjUN-MI/AAAAAAAAAqw/TTrOgTyrXrQ/s1600-h/clara.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5282202526723995842" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 178px; CURSOR: hand; HEIGHT: 200px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SU4nNjUN-MI/AAAAAAAAAqw/TTrOgTyrXrQ/s200/clara.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;center&gt;&lt;big&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;کلارا &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;روبرتو بولانیو&lt;/span&gt;&lt;/big&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;center&gt;&lt;a href="http://www.newyorker.com/fiction/features/2008/08/04/080804fi_fiction_bolano"&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;نیویورکر ۴ اوت ۲۰۰۸&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;ترجمه:علی لاله‌جینی&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سینه‌های درشت، پاهای لاغر و چشمانی آبی داشت. دوست دارم او را این‌طوری به یاد بیاورم. نمی‌دانم چرا دیوانه‌وار عاشقش شدم، ولی شدم. اوایل ، همان روزهای اول، همان ساعات اول ، اوضاع بر وفق مراد بود؛ بعد کلارا برگشت به شهری که زند‌گی می‌کرد، شهری در جنوبِ اسپانیا ( برای تعطیلات به بارسلون آمده بود)، و همه چیز شروع کرد به درهم ریختن.&lt;br /&gt;یک شب خوابِ فرشته‌ای را دیدم: وارد باری بزرگ و خالی شدم و او را دیدم نشسته در گوشه‌ای با آرنج‌ها روی میز و فنجانی شیر قهوه در مقابلش. به من نگاه کرد و گفت: او عشق زندگی توست. نگاه نافذ و آتشِ چشمانش مرا به آن سوی اتاق پرتاب کرد. فریاد زدم، گارسن، گارسن، بعد چشم‌هایم را باز کردم و از آن خواب لعنتی نجات یافتم. شب‌های بعد خوابِ هیچ‌کس را ندیدم ولی با چشم‌های خیس از اشک برخاستم. در این مدت، کلارا و من با هم نامه‌نگاری داشتیم. نامه‌های او کوتاه بود. سلام، چطوری، هوا بارانیه، دوستتِ دارم و خدا حافظ. اوایل، آن نامه‌ها مرا می‌ترساند. فکر کردم این رابطه تمام شده است. با وجود این، بعد که با دقت بیش‌تر نامه‌ها را بررسی کردم، به این نتیجه رسیدم که نامه‌های کوتاه او به خاطر پرهیز از اشتباه‌های دستوری است. کلارا مغرور بود. نمی‌توانست خوب بنویسد و نمی‌خواست این نقص را آشکار کند، حتی اگر این بی‌اعتنایی ظاهری باعث رنجش من می‌شد.&lt;br /&gt;در آن زمان هیجده سال داشت. دبیرستان را رها کرده بود و در یک دانشکده‌ی خصوصی موسیقی می‌خواند، و با یک نقاشِ‌ بازنشسته نقاشی می‌کرد، ولی زیاد به موسیقی علاقه نداشت و هم‌چنین به نقاشی: دوست داشت، ولی شور و هیجان آن‌ را نداشت. یک روز، نامه‌ای از او دریافت کردم، با همان روش کوتاه‌نویسی، مبنی بر این‌که قصد دارد در یک مسابقه‌ی زیبایی شرکت کند. جوابِ من، سه صفحه‌ی پشت و رو، پر از ستایش بیش از حد زیبایی پر وقار، حلاوت نگاه و کمالِ‌اندام او بود. نامه خدای بد سلیقه‌گی بود، و وقتی تمامش کردم حیران بودم باید بفرستم یا نه، ولی دستِ آخر فرستادم.&lt;br /&gt;چند هفته‌ای گذشت تا ازش خبردار شدم. نوشته بود، می‌بایست زنگ می‌زدم، ولی نخواستم مزاحم بشوم، ولی در عینِ حال آه هم در بساط نداشتم. کلارا در مسابقه نفرِ دوم و برای یک هفته دچار افسرده‌گی شد. با کمال تعجب، برای من تلگراف فرستاد، با این مضمون: «نفرِ دوم. نقطه. نامه‌ات را دریافت کردم. نقطه. به دیدنم بیا.»&lt;br /&gt;یک هفته بعد، قطاری را به مقصد شهری که در آن زند‌گی می‌کرد گرفتم، اولین قطاری که آن روز می‌رفت. قبل از این، البته—منظورم بعد از تلگراف—تلفنی با هم صحبت کرده بودیم و من داستانِ مسابقه‌ی زیبایی را چند بار شنیده بودم. از قرار معلوم تاثیر زیادی بر کلارا گذاشته بود. بنابراین به سرعت بار و یندیل را بستم، سوار قطار شدم و صبح زود روز بعد وارد آن شهر غریب شدم. بعد از نوشیدن قهوه در ایستگاه راه آهن و کشیدن چند سیگار برای وقت‌کشی، ساعت نه و نیم به آپارتمان کلارا رسیدم. زنی چاق با موی به‌هم ریخته در را به‌ رویم باز کرد، وقتی به او گفتم آمدم کلارا را ببینم نگاهی به من کرد که انگار بره‌ای بودم در راه کشتارگاه. برای چند دقیقه در اتاق نشیمن نشستم و منتظر کلارا شدم (در آن لحظه، دقیقه‌ها به طرز عجیبی طولانی به نظر می‌آمدند، بعد که دوباره همه چیز را مرور کردم دریافتم واقعا طولانی به نظر می‌آمدند)، اتاق نشیمن، بی هیچ دلیل خاصی، به نظر دل‌پذیر می‌رسید، خیلی به‌هم‌ریخته ولی دل‌پذیر و پرنور. وقتی کلارا وارد شد، انگار الهه‌ای ظاهر شد. می‌دانم چنین فکری ابلهانه و یا گفتنش ابلهانه است ولی این‌طوری بود.&lt;br /&gt;روزهای بعد دلپذیر بود و نبود . فیلم‌های زیادی دیدیم، تقریبا روزی یک فیلم؛ عشق‌بازی کردیم (اولین مردی بودم که کلارا با او می‌خوابید، حساب نشده یا مثل حکایتی خنده دار، ولی دست آخر برای من خیلی گران تمام می‌شد)، دور و بر قدم زدیم؛ دوست‌های کلارا را ملاقات کردم؛ به دو مهمانی وحشتناک رفتیم؛ و از او خواستم بیاید و در بارسلون با من زندگی کند. البته، در آن مرحله می‌دانستم جواب او چه خواهد بود. بعد از یک ماه، قطار شب را گرفتم و برگشتم به بارسلون؛ فراموش نمی‌کنم که سفرِ افتضاحی بود.&lt;br /&gt;مدتی بعد کلارا در نامه‌ای، بلندترین نامه‌ای که تا به آن روز برای من فرستاده بود، توضیح داد که چرا نمی‌تواند به این رابطه ادامه دهد: من او را تحتِ فشار طاقت‌فرسایی قرار داده‌ام (با این پیش‌نهاد که با هم زندگی کنیم)؛ بین ما هرچه بود تمام شد. بعد از این ماجرا، سه یا چهار بار تلفنی حرف زدیم. فکر می‌کنم نامه‌ای هم برایش نوشتم سرشار از فحش و ناسزا و اظهار عشق. یک بار، وقتی به مراکش سفر می‌کردم، از هتلی که در آن اقامت داشتم، در بندرِ &lt;strong&gt;آلجسیراس&lt;/strong&gt;، به او زنگ زدم، و آن بار توانستیم مثل بچه‌ی آدم با هم حرف بزنیم. حد اقل، کلارا فکر کرد که مثل آدم‌های با فرهنگ با هم حرف زدیم. یا من فکر کردم.&lt;br /&gt;سال‌ها بعد، کلارا درباره‌ی زندگی‌ش چیزهایی گفت که من فرصت دانستنش را از دست داده بودم. و بعد، سال‌ها بعد از آن، هم او و هم دوستانش بارها و بارها داستانِ زندگی او را برای من گفتند، از اول یا از روزی که از هم جدا شده بودیم از آن‌جا که من نقش فرعی داشتم، دیگر گفتن این چیزها تفاوتی برای آن‌ها نداشت، یا در واقع برای من، گرچه قبولش چندان ساده نبود. همان‌طور که انتظار می‌رفت، چندی پس از پایان نامزدی‌مان (می‌دانم «نامزدی» مبالغه آمیز است، ولی این بهترین واژه‌ای است که می‌توانم به کار ببرم) کلارا ازدواج کرد، و مرد خو‌شبخت، به لحاظِ منطقی، یکی از دوستانی بود که من او را در نخستین سفرم به شهر کلارا ملاقات کرده بودم.&lt;br /&gt;ولی قبل از ازدواج، کلارا مشکلات روانی پیدا کرده بود: خوابِ موش‌ها را می‌دید؛ شب‌ها در اتاقِ خوابش صدای آن‌ها را می‌شنید، و برای ماه‌ها، ماه‌هایی که به ازدواجش منجر شد، مجبور بود در اتاق نشیمن رو مبل بخوابد. به گمانم آن موش‌های لعنتی بعد از عروسی ناپدید شدند.&lt;br /&gt;باری، کلارا ازدواج کرد. و شوهر، شوهر عزیزکلارا، همه را شگفت‌زده کرد، حتی کلارا را. بعد از یک یا دو سال، دقیقا مطمئن نیستم-کلارا به من گفت، ولی فراموش کرده‌ام- از هم جدا شدند. جدایی مسالمت‌آمیزی نبود. مردک داد کشید، کلارا داد کشید، کلارا سیلی زد و او با مشت پاسخ داد طوری که فکِ کلارا جا به جا شد. گاهی وقت‌ها، که تنها هستم و خوابم نمی‌برد و حالش را ندارم چراغ را روشن کنم، به کلارا فکر می‌کنم که در آن مسابقه‌ی زیبایی که نفرِ دوم شد، با فک در رفته و آویزان، و این که به تنهایی قادر نیست آن را جا بیندازد، دارد با یک دست رو فرمان اتومبیل و با دست دیگر بر استخوان فک به طرف نزدیک‌ترین بیمارستان راننده‌گی می‌کند. دلم می‌خواهد این موضوع را خنده‌دار کنم، ولی نمی‌توانم.&lt;br /&gt;خنده‌دار شب عروسی کلارا است. او روز قبل از عروسی بواسیرش را عمل کرده بود، پس حدس می‌زنم هنوز کمی بی‌حال بوده. یا شاید نبوده. هرگز از او نپرسیدم توانسته با آن وضعیت با شوهرش عشق‌بازی کند. فکر می‌کنم قبل از عمل این کار را کرده بودند. به هر حال، چه فرقی می‌کند؟ همه‌ی این جزئیات خود مرا برملا می‌کند تا او را.&lt;br /&gt;به هر تقدیر، کلارا یک یا دو سال بعد از عروسی از شوهرش جدا شد و شروع به تحصیل کرد. نمی‌توانست به دانش‌گاه برود چون دبیرستان را تمام نکرده بود، ولی چیزهای دیگر را امتحان کرد: عکاسی و دوباره نقاشی (نمی‌دانم چرا، ولی او همیشه فکر می‌کرد نقاش خوبی خواهد شد)، موسیقی، ماشین‌نویسی، کامپیوتر. همه‌ی آن دوره‌های دیپلم یک‌ساله احتمالا به فرصت‌های شغلی منجر می‌شد که جوانان سرخورده با اشتیاق می‌پذیرفتند یا گول می‌خوردند. و گرچه کلارا خوشحال بود که از دستِ شوهری که او را کتک می‌زد در رفته است، ته دلش سرخورده و ناامید بود.&lt;br /&gt;موش‌ها برگشتند، و افسرده‌گی و بیماری‌های مرموز. برای دو یا سه سال به خاطر زخم معده تحت مداوا بود تا این‌که پزشکان در نهایت تشخیص دادند هیچ مرگش نیست، حداقل در شکمش. در همان زمان لوئیس را ملاقات کرد، یک مقام اداری؛ عاشق و معشوق یک‌دیگر شدند، و لوئیس او را تشویق کرد چیزی در مورد امور اجرایی بخواند. طبق گفته‌های دوستانِ کلارا، بالاخره او عشقِ زندگی‌ش را پیدا کرده بود. مدتی طولانی با هم زندگی کرده بودند؛ کلارا در یک اداره شغلی پیدا کرد، یک دفتر حقوقی یا نوعی شرکت-کلارا، بدون کنایه، گفت واقعا کارِ با حالیه- و زندگی‌ش انگار، این بار برای همیشه، روی غلتک افتاده بود .لوئیس مردی حساس(هرگز کلارا را کتک نمی‌زد) و با فرهنگ (معتقدم یکی از ملیون اسپانیایی‌هایی بود که مجموعه‌ی کامل آثار موزارت را قسطی خریده بود) و در عین حال صبور بود ( هر شب و آخر هفته‌ها به حرف‌های کلارا گوش می‌داد). کلارا حرف زیادی برای گفتن نداشت، ولی هرگز از حرف‌زدن خسته نمی‌شد. دیگر دلواپس مسابقه‌ی زیبایی نبود، گرچه هر از گاهی حرفش را پیش می‌کشید؛ حالا همه‌ی حرف‌ها راجع به دوره‌های افسرده‌گی، عدم تعادل روانی و تصاویری بود که قصد داشته آن‌ها را نقاشی کند ولی نکرده بود. نمی‌دانم چرا بچه‌دار نشدند؛ شاید وقتِ بچه‌داری نداشتند، هرچند به گفته‌ی کلارا، لوئیس دیوانه‌ی بچه‌ها بود. کلارا وقتش را با درس و گوش‌دادن به موسیقی (موزارت و بعدا به سایر موسیقی‌دان‌ها) و عکاسی می‌گذراند، عکسی‌هایی که هرگز به کسی نشان نمی‌داد. خلاصه با این روش بی‌فایده و نامعلوم تلاش می‌کرد از آزادی فردیش دفاع کند، سعی می‌کرد چیزی یاد بگیرد.&lt;br /&gt;کلارا در سنِ سی و یک ساله‌گی با یکی از هم‌کارهاش خوابید. چیزی که همین‌طوری پیش آمده بود، شق‌القمر نکرده بودند، حداقل بین خودشان، ولی او با گفتن این موضوع به لوئیس مرتکب اشتباه شد. دعوای وحشت‌ناک. لوئیس صندلی یا تابلویی را که خریده بود کوبید زمین و خرد کرد، مست کرد و برای یک ماه با کلارا حرف نزد. به گفته‌ی کلارا، از آن روز به بعد همه چیز به هم ریخت، با وجود این که با هم آشتی کرده بودند، با وجود سفری که به یک شهر ساحلی داشتند، سفری که غمگین و ملال‌آور از آب در آمد.&lt;br /&gt;به سن سی و دو ساله‌گی که رسید، شورجنسی‌ش تقریبا از بین رفت. لوئیس، کمی قبل از این که کلارا سی و سه ساله شود، به او گفت که او را دوست داشته، برایش احترام قائل بوده و هرگز او را فراموش نخواهد کرد، منتهی چند ماهی‌ست که با یکی از هم‌کارهایش رابطه برقرار کرده، زنی که طلاق گرفته و بچه دارد، زنی خوب و فهمیده، و او برنامه‌ریزی کرده که با آن زن زندگی کند.&lt;br /&gt;کلارا در ظاهر با این پیشنهاد برخورد خوبی کرد (اولین بار بود کسی او را ترک می‌کرد). ولی چند ماه بعد دوباره دچار افسرده‌گی شد و مجبور شد برای مدتی سر کار نرود و تحت نظر روان‌پزشک باشد که کمک زیادی به حالش نکرد. قرص‌هایی که دکتر برایش تجویز کرده بود جلو میل جنسی‌اش را می‌گرفت، با وجود این او تلاش‌های تعمدی ولی ناشایست برای خوابیدن با مردهای دیگر، از جمله من، به کار می‌گرفت. دوباره شروع کرد درباره‌ی موش‌ها صحبت کردن؛ این که او را تنها نمی‌گذارند. وقتی عصبی می‌شد مرتب به دست‌شویی می‌رفت. (شب اولی که با هم خوابیدیم، ده بار بلند شد و رفت دست‌شویی بشاشد.) درباره‌ی خودش از منظر سوم شخص صحبت می‌کرد. در حقیقت، یک‌بار به من گفت سه کلارا در روح او وجود دارند: یک دختر کوچولو، یک عجوزه‌ی پیر که اسیر خانواده است و یک زن جوان، کلارای واقعی، که می‌خواست برای همیشه شهر را رها کند، نقاشی کند، عکاسی کند و مسافرت و زندگی کند. چند روز اولی که دوباره با هم بودیم نگران زندگی او شدم. گاهی اوقات حتی برای خرید از خانه بیرون نمی‌رفتم چون می‌ترسیدم برگردم و ببینم مرده است، ولی با گذشت روزها هراس من به تدریج از بین رفت و دریافتم (یا شاید بدون زحمت خودم را قانع کردم) که کلارا قصد خودکشی ندارد؛ قصد ندارد خود را از مهتابی آپارتمانش به پایین پرت کند، قصد ندارد کاری انجام دهد.&lt;br /&gt;چندی بعد او را ترک کردم، ولی تصمیم گرفتم زود زود به او زنگ بزنم و با یکی از دوستانش، که می‌توانست مرا در جریان بگذارد، در تماس باشم. از این طریق به چند چیز پی بردم، شاید راحت‌تر بود که به آن‌ها پی نمی‌بردم، داستان‌هایی که کمکی به آرامش فکری‌ام نمی‌کرد، نوعی خبر که یک خودخواه همیشه باید مراقب باشد از شنیدن آن دوری کند.&lt;br /&gt;کلارا برگشت سرِ کار (قرص‌های جدیدی که مصرف می‌کرد دیدگاه او را حسابی عوض کرده بود)، و کمی بعد، مدیریت اداره، به خاطر غیبت طولانی حق او را کف دستش گذاشت و او را به شعبه‌ای در یک شهر دیگر، گرچه نه چندان دور، منتقل کرد. او اسباب‌کشی کرد و شروع کرد به ورزش (دیگر در سن سی و چهار ساله‌گی آن زیبایی را نداشت که من در هفده‌ ساله‌گی‌ام دیده بودم )، و دوستان جدیدی پیدا کرد. از این رهگذر پاکو را ملاقات کرد که او هم مثل خودش طلاق گرفته بود.&lt;br /&gt;طولی نکشید که با هم ازدواج کردند. اوایل، پاکو با هر کسی که مایل بود نظر او را در مورد تابلوها و عکس‌های کلارا بشنود حرف می‌زد. و کلارا فکر می‌کرد پاکو با هوش و خوش سلیقه است. زمان که گذشت، پاکو علاقه‌اش را به تلاش‌های زیباشناختی کلارا از دست داد و دلش بچه خواست. کلارا سی و پنج ساله بود و ابتدا به این پیش‌نهاد روی خوش نشان نداد، ولی دستِ آخر تسلیم شد و صاحب بچه شدند. طبق گفته کلارا، بچه تمام آرزوهای او را برآورده کرد، این جمله‌ای بود که او به کار برد. دوستانش، منظورشان هرچه بود، می‌گفتند کلارا مرتب بدتر می‌شد.&lt;br /&gt;یک بار، به دلایلی که زیاد هم به این داستان مربوط نیست، مجبور بودم شبی را در شهر کلاارا سر کنم. از هتل به او زنگ زدم، به او گفتم کجا هستم، قرار گذاشتیم روز بعد او را ببینم. ترجیح می‌دادم او را همان شب ببینم، منتهی کلارا، بعد از ملاقات آخری که داشتیم، مرا شاید با حسن نیت به چشم یک دشمن می‌دید، بنابراین زیاد اصرار نکردم.&lt;br /&gt;کلارا تقریبا غیرقابل تشخیص بود. وزنش زیاد شده بود، و چهره‌اش علی‌رغم آرایش داغون بود، البته نه به خاطر گذر عمر بلکه به خاطر ناکامی، و این مرا متعجب کرد چرا که من در واقع هیچ‌گاه فکر نمی‌کردم کلارا در سرشوقی داشته باشد. و اگر آدمی آرزومند چیزی نباشد چگونه می‌تواند سرخورده و ناکام شود؟ لبخندش هم تغییر کرده بود. پیش‌تر، گرم و قدری مبهم بود، لبخندِ زنی جوان اهل پایتخت، ولی حالا به لبخندی تلخ و دردآور بدل شده بود، می‌شد در پس این لبخند به ساده‌گی انزجار، خشم و رشک را خواند. گونه‌های یک‌دیگر را مثل دو آدم ابلهه بوسیدیم و بعد نشستیم؛ برای مدتی نمی‌دانستیم چه بگوییم. من سکوت را شکستم. از پسرش پرسیدم؛ گفت در مهد کودک است، و بعد او حال پسر مرا پرسید. گفتم، خوب است. هر دو دریافتیم اگر کاری نکنیم این دیدار به طور غیرقابل تحملی غم‌انگیز خواهد شد. کلارا پرسید، قیافه‌ام چه ریختی است؟ انگار از من می‌خواست به او سیلی بزنم. مثل همیشه، بدون فکر جواب دادم. به یاد دارم قهوه نوشیدیم و بعد در خیابانی مشجر قدم زدیم که یک راست به ایستگاه راه آهن ختم می‌شد. قطار من داشت حرکت می‌کرد. دم در ایستگاه از هم خداحافظی کردیم، و این آخرین باری بود که او را دیدم.&lt;br /&gt;قبل از این‌که بمیرد تلفنی با هم صحبت می‌کردیم. هر سه یا چهار ماه به او زنگ می‌زدم. به تجربه یاد گرفته بودم انگشت رو موضوعات شخصی و خصوصی آدم‌ها نگذارم (مثل این‌که همیشه بچسبی به مسابقات، وقتی داری در بارها با غریبه‌ها گپ می‌زنی)، بنابراین ما درباره‌ی خانواده‌اش صحبت کردیم، که در آن مکالمات شکلی انتزاعی داشت مثل شعرهای کوبیستی، یا از مدرسه‌ی پسرش حرف می‌زدیم، یا کارش. هنوز به همان اداره می‌رفت، و در طول این سال‌ها در مورد همکارها و زندگی‌شان خیلی زیاد می‌دانست، و همه‌ی مشکلاتی که مدیران‌ اداره داشتند---دانستن آن همه اسرار به او لذتی پر شور یا شاید بیش از حد می‌داد. یک بار، سعی کردم او را وادار کنم چیزی در مورد شوهرش بگوید ولی او دم نزد. گفتم، تو سزاوار بهترین‌ها هستی. کلارا پاسخ داد، عجیب است. پرسیدم، چه چیزی عجیب است؟ گفت، عجیب است از بین همه‌ی آدم‌ها تو این را می‌گویی. تندی سعی کردم موضوع صحبت را عوض کنم، گفتم که پول خُردم دارد تمام می‌شود (هرگزخودم تلفن نداشتم و هرگز هم نخواهم داشت---همیشه از باجه‌ی تلفن عمومی زنگ زدم)، با عجله خداحافظی کرد و گوشی را گذاشت. فهمیدم دیگر نمی توانم با کلارا وارد بحث و گفت‌وگو شوم؛ نمی‌توانستم به توجیه‌های همیشه‌گی‌اش گوش دهم.&lt;br /&gt;چند وقت پیش، شبی به من گفت سرطان دارد. صدایش مثل همیشه بی‌روح بود، همان صدایی که او همیشه با آن زندگی‌اش را با بی‌علاقگیِ یک قصه‌گوی بد بازگو می‌کرد، علامت‌های تعجب را در جاهای غلط می گذاشت، و از رو موضوع‌هایی که باید به آن‌ها می‌پرداخت می‌پرید، بخش‌هایی که او را به شدت اذیت کرده بود. یادم می‌آید از او پرسیدم پیش پزشک رفته، انگار سرطان را خودش تشخیص داده بود (یا به کمک پاکو). گفت، البته که رفته. از آن سوی خط صدایی شبیه خس خس به گوشم می‌رسید. داشت می‌خندید. خیلی کوتاه راجع به بچه‌های‌مان صحبت کردیم،&lt;br /&gt;بعد (شاید احساس تنهایی کرده یا حوصله‌اش سر رفته باشد) از من پرسید چیزی درباره‌ی زنده‌گی خودم برایش بگویم. در لحظه چیزی برایش بافتم و بهش گفتم تو همین هفته به او زنگ خواهم زد. آن شب خیلی بد خوابیدم. پشت سر هم کابوس داشتم، و ناگهان فریادزنان بیدار شدم، متقاعد شدم کلارا به من دروغ گفته و سرطانی در کار نبوده است؛ حتما اتفاقی برایش افتاده، همان چیزهایی که در عرض بیست سال گذشته اتفاق افتاده بود، چیزهای کوچک و تخمی، چیزهایی پر از کُس وشعر و لبخند، ولی سرطان نداشته. ساعت پنج صبح بود. برخاستم و قدم‌زنان رفتم به طرف پاسئو ماریتیمو، باد از پشت سر می‌وزید، عجیب بود، چرا که باد معمولا از جانب دریا، و بندرت از جهت مخالف، می‌وزد. نایستادم تا به باجه‌ی تلفنی نزدیکِ بزرگ‌ترین کافه‌ی پاسئو رسیدم. تراس کافه خالی بود و صندلی‌ها را به میزها زنجیر کرده بودند. کمی آن سوتر، درست نزدیک دریا، مردی بی خانمان با زانوهای جمع‌شده روی نیمکتی خوابیده بود، و هر از گاهی بدنش می‌لرزید انگار خواب‌های بد می‌دید.&lt;br /&gt;دفترچه‌ی تلفنم حاوی تنها یک شماره‌ی دیگر در شهرِ کلارا بود. به آن شماره زنگ زدم. بعد از مدتی طولانی، صدای زنی جواب داد. گفتم چه کسی هستم، ولی ناگهان دریافتم نمی‌توانم چیز بیش‌تری بگویم. فکر کردم گوشی را می‌گذارد، ولی صدای تیلیکِ فندکی را شنیدم و دود سیگاری که از میان لب‌ها به درون کشیده می‌شد. زن پرسید، هنوز آن‌جا هستی؟ گفتم، آره. پرسید، با کلارا صحبت کرده‌ای؟ گفتم، آره. به تو گفته که سرطان دارد؟ گفتم، آره. گفت، خوب، واقعیت دارد.&lt;br /&gt;همه‌ی این سال‌ها، از وقتی که کلارا را ملاقات کرده بودم به ناگهان بر سرم خراب شد، همه‌ی زندگی‌ام که بیش‌تر آن ربطی به او نداشت. نمی‌دانم آن زن دیگر چه چیزهایی از آن سوی خط گفت، صدها فرسنگ آن ورتر؛ فکر می‌کنم علی‌رغم میل باطنی‌ام، زدم زیر گریه، شبیه شعری از روبن داریو. تو جیب‌هایم دنبال سیگار گشتم، به بخش‌هایی از داستان گوش دادم: پزشکان، عمل‌های جراحی، پستان‌برداری، بحث‌ها، نقطه نظرات متفاوت، مشورت‌ها، فعالیت‌های کلارایی که من نمی‌توانستم بدانم، لمس کنم یا کمک کنم، نه حالا. کلارایی که حالا هرگز نمی‌توانست مرا نجات دهد.&lt;br /&gt;وقتی گوشی را گذاشتم، مرد بی خانمان چند متری آن طرف‌تر ایستاده بود. نشنیده بودم دارد نزدیک می‌شود. خیلی بلند قد بود، لباس‌های گرم به تن داشت که مناسب این فصل نبود، و به من خیره شده بود انگار نزدیک بین باشد یا شاید نگران بود از من حرکتی غیرمترقبه سر زند. آن‌ قدر غمگین بودم که حتی نترسیدم، اگرچه بعدا وقتی از خیابان‌های پر پیچ و خم مرکز شهر می‌گذشتم، فهمیدم با دیدن او برای لحظه‌ای، برای اولین بار و فقط برای اولین بار، کلارا را فراموش کرده بودم.&lt;br /&gt;بعد از آن اغلب اوقات با هم تلفنی صحبت می‌کردیم. بعضی هفته‌ها روزی دو بار به او زنگ می‌زدم. مکالمات ما کوتاه و احمقانه بود، برای گفتن چیزهایی که واقعا می‌خواستم بگویم هیچ راهی نبود، بنابراین هرچی به دهانم می‌آمد می‌گفتم، چیزهای مزخرف، به این امید که بخندانمش. یک بار، احساساتی شدم و سعی کردم از روزهای رفته صحبت کنم، ولی کلارا زره یخین به تن کرد و من خیلی زود پیام را گرفتم و حسرت‌مندی را رها کردم. تاریخ عمل که نزدیک‌تر می‌شد، تلفن‌های من هم زیاد شد. یک‌ بار، با پسرش حرف زدم. یک بار دیگر با پاکو. هر دو آن‌ها ظاهرا خوب بودند، به نظر خوب می‌آمدند، حداقل به اندازه‌ی من عصبی و نگران نبودند. اگرچه ممکن است در این مورد اشتباه کنم. در واقع حتما اشتباه می‌کنم. کلارا در یک بعد از ظهر گفت، همه نگران من هستند. فکر کردم منظورش شوهر و پسرش است، ولی «همه» شامل خیلی آدم‌های دیگر، بیش‌تر از آن چه من فکر کنم، بود. روز قبل از این‌که قرار بود به بیمارستان برود، من بعد از ظهر زنگ زدم. پاکو جواب داد. کلارا آن‌جا نبود. دو روز بود هیچ‌کس نه او را دیده بود و نه از او خبر داشت. از لحن صدای پاکو حس کردم او مشکوک شده بود که شاید پیشِ من است.&lt;br /&gt;رو راست به او گفتم، پیش من نیست، ولی آن شب با تمام وجودم آرزو می کردم به آپارتمان من بیاید. با چراغ‌های روشن منتظرش ماندم، و ناگهان رو مبل خوابم برد و خواب زن خیلی زیبایی را دیدم، که کلارا نبود: زنی لاغر و بلند قامت با سینه‌های کوچک، با پاهای کشیده و چشمانی قهوه‌ای سیر که کلارا نبود و هرگز کلارا نمی‌شد، زنی که حضورش یادِ کلارا را از ذهن آدمی می‌زدود، و او را به زنی چهل و چند ساله‌ی مفلوک، از دست رفته و لرزان فرو می‌کاست.&lt;br /&gt;به آپارتمان من نیامد.&lt;br /&gt;روز بعد به پاکو زنگ زدم. و دو روز بعد دوباره زنگ زدم. هنوز هیچ خبری از کلارا نشده بود. بار سومی که به پاکو زنگ زدم، از پسرش حرف زد و از رفتار کلارا شکوه کرد. گفت، هر شب فکر می‌کنم کجا می‌تواند باشد. از صدا و از چرخشی که مکالمات به خود می‌گرفت می‌توانستم بگویم آن‌چه از من می‌خواهد، یا از هر کسی، دوستی است. ولی من در موقعیتی نبودم بتوانم به او تسلی دهم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7547130-3503377700463058090?l=ravayt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ravayt.blogspot.com/feeds/3503377700463058090/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7547130&amp;postID=3503377700463058090' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7547130/posts/default/3503377700463058090'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7547130/posts/default/3503377700463058090'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ravayt.blogspot.com/2008/12/blog-post.html' title='کلارا(داستان)- روبرتو بلانیو، نیویورکر اوت ۲۰۰۸'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SU4nNjUN-MI/AAAAAAAAAqw/TTrOgTyrXrQ/s72-c/clara.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7547130.post-3729852781117365150</id><published>2008-11-26T07:13:00.000-08:00</published><updated>2008-12-01T00:06:38.506-08:00</updated><title type='text'>بیداری (دادستان)- توبیاس وولف، ترجمه: مرضیه ستوده</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SS1ULksRsYI/AAAAAAAAApo/BE6_xHBj1lA/s1600-h/our_story_begins.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5272963296525398402" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 216px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SS1ULksRsYI/AAAAAAAAApo/BE6_xHBj1lA/s320/our_story_begins.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;center&gt;&lt;big&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;بیداری&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Tobias_Wolff"&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;توبیاس وولف&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/big&gt;&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Tobias_Wolff"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;ترجمه: مرضیه ستوده&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;"ادیسه پشت به بندر کرد و از راهی صعب العبور که از میان جنگل می‌گذشت و بر صخره‌ها صعود می‌کرد، رفت به سوی مقرٌی که آتنه به او گفته بود..."&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;ریچارد به خواندن ادامه داد. بی‌قرار و کلافه بود اما سعی کرد با علاقه ادیسه بخواند. سفر به خانه‌ی "خوک چران" وفادارش. این دیگر چه لغتی است. این دیگر چه جور زندگی کردن بوده است! – که البته دیگر او را به جا نمی‌آورد. اصلا در این کتاب‌های قدیمی هیچکس هیچکس را به جا نمی‌آورد و نمی‌شناسد. و تا همین جا هم زیادی وقت صرف ادیسه کرده بود و با غرغر کتاب را بست. هرازگاهی به آنا که کنارش خوابیده بود نگاه می‌کرد. هی دلش می‌خواست آنا را بیدار کند تا آنا برگردد به طرفش و آغوشش را باز کند – کو شانس و کو اقبال. مأیوس و بی‌حوصله باز رفت سراغ ادیسه. آنا کتاب را باز روی میز پای تخت گذاشته بود، باز روی همین فصل که به نظر ریچارد خسته کننده و غیرممکن می‌آمد. ورق ورق زد رسید به آن بخشی که ادیسه کمان‌اش را می‌کشد و تمام خواستگاران و مدعیان را کشتار می‌کند. اما آن روایت که در کودکی خوانده بود و حالا یادش می‌آمد جالب‌تر و خیال‌انگیزتر نقل شده بود. چند سال پیش هم سال اول دبیرستان باید دوباره ادیسه می‌خواندند، جزو درس‌شان بود ولی ریچارد نتوانست چون سرما خورد و مریض شد.&lt;br /&gt;کتاب مال کتابخانه بود ریچارد تاریخ رفت و برگشت و فاصله‌ی زیاد بین‌شان را نگاهی کرد و کتاب را بست.&lt;br /&gt;وقتی ریچارد چراغ را روشن کرد، آنا فقط کمی وول خورد. بعد زود خاموش کرد، بالش‌اش را قلمبه کرد، لبه‌ی لحاف را کشید و تا زد، منتظر ماند شاید این کلک بگیرد اما آنا همانطور رو به دیوار خواب و نفس‌اش آرام به شماره بود. تخت باریک بود، توی تاریکی گرمای آنا را از پشت بیشتر حس می‌کرد بخصوص گرمای ران‌هایش را. زانوهاش را مالید به نرمه‌ی پشت زانوهای آنا. آنا کنار کشید و ریچارد را دلخور و دمغ و بی قرار به جای گذاشت. ریچارد حواس‌اش بود که نباید دلخور و دمغ باشد چون از سر شب تا همین وقت آنا دو بار آغوش گشوده و عشقبازی کرده بودند و صبح زود هم باید از خواب بیدار می‌شد و گارسونی تو رستوران تمام وقت کار می‌کرد. خودش بعد ازظهر فقط یک کلاس داشت. ولی دانستن این، از شدت تمنٌا و خواستن‌اش کم نمی‌کرد. و هیچی جوابگوی این خواستن نبود به جز این‌که حتما باید بغلتد روی آنا و آنا با دهان باز، دهانش به جنبش جا به جا تو گردن و بناگوش، انگشت‌هاش را کنده کنده فرو کند تو پشت‌اش. –&lt;br /&gt;ای داد! باید به چیز دیگری فکر کرد.&lt;br /&gt;اما به چی؟ به هر چیز دیگر فکر می‌کرد می‌دانست که دارد حواس خودش را پرت می‌کند و آن فکر باز برمی‌گشت توی همین تخت‌ کنار آنا. کنار نفس‌اش، گرماش. شاید هم انقدر که بیدار مانده بود، خود به خود خوابش می‌برد یا همانطور آماده، بیدار می‌ماند تا ساعت آنا زنگ بزند. اما بهش فشار نمی‌آورد چون آن‌وقت باید عجله می‌کردند که آنا دوست نداشت و باید دوش نگرفته و صبحانه نخورده، می‌رفت سر کار. پس فقط نگاهش می‌کرد. همان نگاه مخصوص که آنا می‌دانست برای چیست و بعد می‌گذاشت آنا هر کار دل خودش خواست بکند. و اگر آنا دلش نمی‌خواست، او هم دلخور و ناراحت نمی‌شد. نه دیگر این بار نمی‌رنجید از آنا.&lt;br /&gt;خیلی خب! به چیز دیگر فکر کن مثلا "جن گیر" این رمان قدیمی را توی خوابگاه دانشکده پیدا کرده بود. فیلم‌اش را قبل از آن دیده بود. دخترکی جن‌زده که سرش روی گردنش مثل فرفره می‌چرخید. آن‌وقت نمی‌دانست که فیلم از روی کتاب ساخته شده. گرچه آن کتاب جزو ادبیات محسوب نمی‌شد اما هنوز جالب بود و مخاطب داشت. نویسنده کلی تحقیق کرده بود روی جن‌گیری و چند موردش آن قدر ترسناک و وحشتناک بود که آدم به وجود شیطان باور کند، حداقل تا وقتی داشت کتاب را می‌خواند. و از قرار معلوم، کشیش‌هایی آزموده و مجرٌب‌اند تا طلسم ارواح خبیثه را باطل کنند. این شغل‌شان است. از این راه زندگی می‌کنند مثل مأمور آتش‌نشانی این طرف آن طرف، منتظرند تا آژیر کشیده شود. و دِ بدو. زن خانه‌دار جنیٌ در اوهایو. راننده اتوبوس جن‌زده در دلوار! چه عجیب و غریب و ترسناک. انگار کشیش خودش کم عجیب و غریب و عوضی است.&lt;br /&gt;در نوجوانی ریچارد کمی مذهبی بود. قبل از غذا دعا می‌خواند و یکشنبه‌ها به کلیسای مدرسه می‌رفت. کلیسا خوب بود. همیشه بعدش حس خوبی داشت. ممکن بود باز در آینده روزی مذهبی شود، وقتی حسابی پیر می‌شد. اما این کشیش‌ها! دور زن را خط بکشی؟ هرگز زنی را نبوسی، هیچوقت پاهای زن دور کمرت نباشد –&lt;br /&gt;بلند شد نشست و دست کرد لیوان آبی را که آنا براش گذاشته بود روی میز کنار تخت، برداشت. هفته‌ی گذشته، زد لیوان را انداخت و آب را ریخت و سر و صدا راه انداخت تا آنا را بیدار کرد. اما این بار فکر کرد که این کار را نکند. با مراقبت لیوان را برداشت، آب خورد و باز لیوان را گذاشت سر جاش.&lt;br /&gt;به بالش تکیه داد و چشم‌هاش را بست. آنا خرٌه‌ای کشید و کمی وول خورد به طرف ریچارد و موجی از گرمای تن داغ اش منتشر کرد. بوی دلچسب رختخواب آنا مثل بوی نان تازه مشام‌اش را پر کرد، منقبض و عصبی منتظر ماند، اما آنا دیگر تکان نخورد. صدای تیک تیک ساعت و صدای هن هن نفس‌های خودش را به شماره می‌شنید.&lt;br /&gt;به بالا نگاه کرد، شعاع باریک نور لامپ توی خیابان از لای پرده افتاده بود به سقف. نه دیگر به کشیش‌ها فکر کردن فایده ندارد. خیلی خب. پس ادیسه. باید دوباره آن را بخواند. حتما باید بخواند. این بار روایت ادیسه برای بزرگ‌سالان را می‌خواند. از طریق شرح و توصیف و نقل‌قول‌ها سریع به فصل آخرش، به قسمت خوب‌اش برسد. بخصوص کشتار بخش پایانی. ریچارد این فکر و نقشه‌ی ادیسه را می‌پسندید که بعد از همه‌ی گشت و گذارها و دوره گردی‌ها و گندزدن‌ها، آن‌وقت همه چیز را رفع و رجوع کند و زن و خانه‌اش را پس بگیرد. بی حرف و سخن، بی کثافت کاری.&lt;br /&gt;بعد از آن ایلیاد می‌خواند. و بعد جنگ و صلح و برادران کارامازوف، همه‌ی این کتاب‌ها که در قفسه‌ی آناست، و آنا حقیقتا آن‌ها را دوست دارد. ریچارد یک رشته‌ی تخصصی می‌خواند و برای مطالعه‌ی آزاد دیگر وقت نداشت اگر هم کتاب می‌خواند میان تمثیل و ایهام و ابهام و گاهی هم صحنه‌های ترسناک، دست و پا می‌زد. خیلی خب... اصلا این بابا اهل ادبیات نیست. بفرمایید ازش شکایت کنید! ریچارد دلش می‌خواست با یک آدم دلسوز برخورد کند که بتواند در برگزاری سمینار "وضعیت اقتصادی ِ محیط زیست بین الملل" که عهده دارش بود، کمک‌اش کند. استراتژیِ کاهش قطعات پیش ساخته. معیار انتخاب سود ویژه. پژوهش و تحلیل برخورد توازن همگانی. بفرما و حداقل یک شرکت کننده‌ی مادر به خطا در این سمینار باش.&lt;br /&gt;نه آنا اینطور نبود. دماغ بالا و افاده‌ای بود. نه افاده‌ی هم نبود، آنا واقعا به این کتاب‌ها علاقمند بود و این کتاب‌ها برایش ارزشمند بودند و ریچارد می‌دانست وقتی آن اوایل با هم آشنا شدند، در مورد سلیقه‌ و تمایلاتش با خودش اصلا روراست نبوده. گذاشت تا آنا خیال کند که او کلاسیک خوان قهٌاری است. و آنا هم باور کرد چون فکر می‌کرد دانشجوهای دانشگاه کلمبیا فقط باهوش نبودند بلکه با فرهنگ هم بودند و فقط برای این به دانشگاه نمی‌رفتند که در آینده یک شغل پردرآمد کسب کنند ‌بلکه در جستجوی معرفت و معنویات هم بودند برای این که انسان‌های بهتری شوند. چه ساده‌لوح بود آنا. ریچاردهمین ساده‌گی و معصومیت‌اش را دوست داشت و در کنار آنا حس خوب نیک‌خواهی بهش دست می‌داد. آنا چند سالی از او بزرگتر بود و برای متعادل کردن قضیه، ریچارد با شوخ طبعی می‌گذاشت حرف حرف آنا باشد. این مال روزهای اول بود اما بعد از دو ماه ریچارد دست‌اش آمد که در کنار آنا چقدر خام و بی‌تجربه‌ست. خانواده‌ی آنا اهل روسیه بودند اما سال‌ها در چچن زندگی کرده بودند. پدرش مدیر یک کارخانه‌ی کنسروسازی بود. زمان جنگ کارخانه تخریب و برادر بزرگتر آنا کشته شد. و همه‌ زندگی‌شان را از دست دادند. آنا و مادرش را - زن بیوه‌ای انگار جادوگر قصه‌ها، فرستادند تل آویو. حالا هم آنا این‌جا نزد خاله‌ای در &lt;strong&gt;کویینز&lt;/strong&gt; اقامت دارد و در رستورانی در آمستردام، غیرقانونی کار می‌کند. در همین رستوران ریچارد با آنا آشنا شد. آنا داشت با یک پیشخدمت دیگر روسی حرف می‌زد و بعد که آمد سرمیزش ریچارد سعی کرد چندتا جمله روسی که در دبیرستان یاد گرفته بود به کار برد که آنا از ذوق و شوق اشک‌اش درآمد.&lt;br /&gt;آنا با تیپ‌ ریچارد جور نبود. به هم نمی‌آمدند. آنا کمی درشت و یغور بود، صورتش گرد و روی پیشانی‌اش جای جای آبله بود. انگلیسی‌اش خوب بود اما حسابی لهجه داشت. ریچارد اول قصد نداشت که از آنا بخواهد با هم بروند بیرون اما همان فرداشب‌اش با آنا قرار گذاشت و تا هفته‌ی بعد آنا او را برد خانه‌اش توی همین اتاق زیرشیروانی منزل خاله. خوش بودند دوتایی باهم. خوش بودند و تفریح می‌کردند. اوقات خوشی داشتند تا بعد که دیگر هر کس برود دنبال زندگی‌اش. کاری که همه می‌کردند. در سن و سال او کسی خود را مقیٌد نمی‌کرد. یک زندگی پیش رو داری و هنوز نمی‌دانی چه شانس‌ها وماجراهایی‌ دیگر سر راه‌ات قرار می‌گیرد.&lt;br /&gt;قصد و هدف این بود چند صباحی خوش بگذرد، همین. نه آویزان شدن به هم. اما بعد از یکی دو ماه، ریچارد دید که آنا رابطه را جدٌی گرفته. گر چه آنا سعی می‌کرد وانمود کند که جدٌی نگرفته اما ریچارد این را می‌فهمید و در این فکر بود تا تصمیم بگیرد و بعد از هم جدا شوند. کار درستی نبود اگر از آنا سوءاستفاده می‌کرد. در ضمن راه طولانی از خوابگاه دانشگاه را هم با مترو باید می‌آمد و می‌رفت. اما بعد دید که نمی‌تواند از آنا جدا شود. دلش تنگ می‌شد. وقت‌هایی که با دوست‌هاش بود، حتی وقتی با دخترهای دیگر حرف می‌زد، دلش آنا را می‌خواست. دلتنگ صدای خش‌دارش می‌شد، دلتنگ غریب‌آشنا بودنش و رک و راست حرف زدنش، دلتنگ لذٌت دادن به او و دیدن شعف تو چشم‌هاش می‌شد. درمانده و بیچاره بود شب‌هایی که تنها تو اتاقش تو خوابگاه می‌خوابید.&lt;br /&gt;صدای بلند از بیرون – صدای چند مرد، اسپانیایی حرف می‌زدند. آنا جا به جا شد و زیر لب چیزی گفت. صدا دور شد. سکوت. ریچارد صاف نشست و یک قلپ دیگر آب خورد.&lt;br /&gt;حالا دیگر احساس می‌کرد دور بودن از آنا زورکی و غیرطبیعی است. روزها سر کلاس بشیند. شب برای پدر و مادرش ایمیل بفرستد. تنها توی تخت درمانده، به آنا فکر می‌کرد و بی‌تاب می‌شد. ولی طولی نخواهد کشید، خودش می‌دانست که این رابطه ادامه نمی‌یافت. و این را هم می‌دانست، این آنا بود که رابطه را به هم می‌زد و جدا می‌شد. آنا همان آدمی که می‌خواست باشد شده بود تا حالا، اما ریچارد نه. آنا یک زن کامل بود. اما او مرد نشده بود. البته به نظر مرد می‌آمد، آن هم مردی خوش تیپ و جذٌاب با قیافه‌ای متفکٌر، پوستی یک هوا تیره و تن و بدنی کشیده. اما ظاهر آقاش با آن چه خودش در درون ‌احساس می‌کرد، نمی‌خواند. گاهی که از خیابان رد می‌شد در شیشه‌ی قدی مغازه‌‌ها نگاهی به خودش می‌انداخت و خود را در کت و شلوار مجسم می‌کرد.&lt;br /&gt;دخترها خوششان می‌آمد از ریچارد. آن‌ها تلقٌی و برداشتی خاص از ریچارد داشتند و او هم یاد گرفته بود مطابق با آن مفروضات نقش خود را درست بازی کند. ولی می‌دانست در طولانی مدت با آنا نمی‌شود این حالت را حفظ کرد. نه برای این که آنا چند سالی بزرگتر بود، برای این‌که ریچارد بینش و طرز فکرش کوچک و حقیر بود. او به اندازه‌ی آنا کنجکاو نبود. آنطور که آنا به مردم اعتماد داشت و آدم‌ها را دوست داشت، ریچارد بی‌اعتنا بود. آنا با آن همه سختی و رنجی که در زندگی کشیده بود، هیچ وقت شکایت نمی‌کرد. ریچارد یکسر غر می‌زد و شکایت می‌کرد. آنا از هیچی گله نداشت. و گرچه ریچارد حاضر نبود از آنا دور باشد اما وقتی با هم می‌رفتند در و بیرون، به زن‌های دیگر، نگاه نظردار می‌کرد و گاهی هم خیال‌شان را با خود می‌آورد توی همین تخت. گاهی آنا متوٌجه نگاه سرد و بی‌روح ریچارد می‌شد – دلش می‌خواست آنا وزن کم کند و لاغر شود – یک فکری برای جاهای آبله بکند – و همینطور که آنا تلخ می‌شد و رنگ‌اش می‌پرید، در ضمن ریچارد حقارت و سطحی بودن خودش را هم حالی‌اش بود.&lt;br /&gt;به زودی ِ زود آنا او را به وضوح می‌دید و به اشتباهش پی می‌برد. ریچارد از همین حالا منتظر نشانه‌های عقب نشینی بود: بی‌حوصله‌گی، منٌت‌گذاری و خسته‌گی ِ مدام. قبلا این حالت‌ها را در یکی دو دختری که با آن‌ها نزدیک شده بود دیده بود.&lt;br /&gt;یعنی آنا هنوز متوجٌه نشده بود؟ چطور می‌توانست پی نبرده باشد؟ یا فقط برای این که آقا جذٌاب و خوش تیپ است؟ و همیشه آماده؟&lt;br /&gt;یا برای این که یک امریکایی است و شاید روزی برای کارهایی به درد بخورد؟&lt;br /&gt;نه! آنا اینطوری فکر نمی‌کرد. و چقدر باید آدم پست باشد که آنا را بشناسد و اینطوری خیال کند؟ ای داد! خیله خب. آنا زنی اصیل و با شخصیت بود. انگار زنی از توی همان کتاب‌ها، اما حقیقت داشت... آنا زنی بود که او باید دیرتر باهاش برخورد می‌کرد و آشنا می‌شد. زمانی دیرتر تا بعد از تحمٌل رنج و مشقٌت از دست دادن‌ها بتواند سرش را بالا بگیرد، بعد از آن که گندکاری‌هاش را بکند و بعد خوب که دهانش سرویس شد و دیگر خودش نبود و ول شد – و وقتی که این روح و روان حقیر و ناشی پوست بیندازد و در قالبی استوار و مردانه به خود بیاید، آن‌وقت می‌تواند با چشم‌های خودش نگاه کند نه با حس پنهان یک پسربچٌه پشت یک ماسک. بعد از آن که به خود آمد، کمان‌اش را بکشد، ترس و تردیدهای بی‌جا را از خود دور کند، آن‌وقت آنطور که شایسته و محقٌ است به سوی آنا برود و طلب عشق کند.&lt;br /&gt;شعاع باریک نور روی سقف کم‌کم رنگ باخت. صدای شرشر آب از لوله‌های پایین می‌آمد حتما خاله داشت دوش می‌گرفت. صدای بوق ماشین تو خیابان بلند شد. آنا وول خورد، چرخید تو بغل ریچارد. ریچارد دست آنا را روی لمبرش حس کرد. آنا به نجوا صداش کرد. ریچارد چشم‌هاش را بست و جواب نداد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7547130-3729852781117365150?l=ravayt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ravayt.blogspot.com/feeds/3729852781117365150/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7547130&amp;postID=3729852781117365150' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7547130/posts/default/3729852781117365150'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7547130/posts/default/3729852781117365150'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ravayt.blogspot.com/2008/11/blog-post_26.html' title='بیداری (دادستان)- توبیاس وولف، ترجمه: مرضیه ستوده'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SS1ULksRsYI/AAAAAAAAApo/BE6_xHBj1lA/s72-c/our_story_begins.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7547130.post-4845841734292956922</id><published>2008-11-02T12:30:00.000-08:00</published><updated>2008-11-02T12:31:33.098-08:00</updated><title type='text'>خوابیدن و آنگاه در خواب دیدن</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SQ4K0gF5GKI/AAAAAAAAAo8/tWx60MNqO1M/s1600-h/station.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5264156911526811810" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 210px; CURSOR: hand; HEIGHT: 156px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SQ4K0gF5GKI/AAAAAAAAAo8/tWx60MNqO1M/s320/station.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;center&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;&lt;big&gt;خوابیدن و آنگاه در خواب دیدن&lt;/big&gt;&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;برای کامران&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در راه بودم. پیاده به سمت &lt;strong&gt;هودینگه&lt;/strong&gt; می‌رفتم. ابری بود آسمان مثل بیشتر وقتای اینجا اما هیچ نگران باران نبودم. داشتم می‌رفتم سراغ کامران. انگار نه انگار که کامران در هامبورگ است انگار که او همین‌جاست در استکهلم.&lt;br /&gt;نمی‌دانم ناگهان از کجا &lt;strong&gt;کیم&lt;/strong&gt; و &lt;strong&gt;استینا&lt;/strong&gt; سر راهم سبز شدند. هر دو لباس جشن به تن داشتند و خیلی خوشحال به نظر می‌آمدن. تا رسیدند با خنده و تقریباً با همدیگه گفتن:"ما داریم می‌ریم مراسم پایان ترم تو نمی‌آی؟" بعد استینا نزدیکتر آمد:"بعد جشن من ‌و تو باهم برمی‌گردیم خونه". باورم نمی‌شد. بعد یه مدت روزهای خالی با خبرهای سیاه این بهترین چیزی بود که می‌شد برام اتفاق بیافته. دستمو انداختم دور شانه‌های استینا و هر سه راه افتادیم طرف آموزشگاه. توی مسیر انگار یادم آمد که من هیچوقت با این دو همکلاس نبودم، اصلاً این دو همدیگرو نمی‌شناسند. کیم را من از جایی دیگر می‌شناختم با استینا هم مدتی در یک کتابفروشی همکار بودم. اما حالا هیچکدام این چیزها، نه دیدنشون اینجا توی راه، نه جشن پایان ترم، هیچ برام عجیب نبود. فقط می‌دانستم به خاطر استیناست که قبول کردم بروم جشن. بعد همان‌طور که با استینا شانه به شانه هم می‌رفتیم سعی کردم ببوسمش. زیرلاله گوش روی گردنشو می‌خواستم ببوسم اما هر چه گردن می‌کشیدم نمی‌توانستم، نمی‌رسیدم. جثه‌ای ندارد استینا قدش هم از من بلندتر نیست اما حتی وقتی روی پنجه پا هم بلند شده بودم باز نمی‌توانستم ببوسمش. حالا رسیده بودیم به خیابان پشت آموزشگاه که یک سربالایی آسفالته است و دو طرفش زمین چمن ورزش. قدم‌هایم کند و سنگین شده بود. آن دو جلو افتاده بودند. حسی ناخوش همراهم بود. یادم آمده بود می‌خواستم بروم سراغ کامران. ایستادم. آن دو هم ایستادند بعد هر دو برگشتند و باز هردو باهم گفتن:"چی شد، چرا نمی‌آی". راهمو کج کردم و از وسط چمنا زدم برگشتم و برگشتم رو به اونا:"شما برید شما برید من بعداً می‌‌یام". بعد آن‌ها نبودند. خودم تنها بودم که در راه می‌رفتم. راه ادامه‌ی همان راه هودینگه بود اما جغرافیا کاملا عوض شده بود. شده بود شبیه بیابان‌های کناره جاده‌های خارج از شهر ایران. پستی بلندی‌های خاک بی‌حاصل بود و بوته‌های خار. آسمان اما همین آسمان نیمه شب تابستانی اسکاندیناوی بود، نه روشن نه تاریک. خلیل را دیدم که کوله‌اش به دوشش بود و با همان قیافه‌ی مهربان و متبسم داشت از روبه رو می آمد. از همان‌جا به طرفم اشاره‌ای کرد و وقتی رسید با خنده گفت:"تو شدی کاپیتان سیاه پوشان". خواستم بپرسم تو کوروش‌و کجا دیدی که خلیل باز خندید و با انگشت اشاره کرد. نگاه کردم به اشاره‌اش. یه بازوبند سیاه بسته به بازویم بود. گفتم:"دارم می‌رم کامران‌و ببینم". گفت:"تو به کامران هنوز زنگ نزدی". دلم می‌خواست می‌شد برایش گفت آسان نیست نمی‌شود یعنی من نمی‌توانم همینطوری گوشی ‌را بردارم و آن چند کلمه‌ی تسلی‌بخش را بگویم یا تشریفات‌ بجا بیاورم. یعنی وقتی می‌شه این کارو کرد که آدم باورش شده باشه نه مثله این ذهن پکیده‌ی ما هی خاطره، تصویر، هی بی‌خوابی کابوس هی‌ خواب خراب. گفتم:"هی دست دست می‌کنم بلکه زنگ نزنم بهش". خلیل صداش عوض شد، افتاد. دیگه نمی‌خندید صداش:"شایدم این‌طوری بهتر باشه". گفتم:"چرا". گفت:"نمی‌دونوم". بعد دیگر خلیل نبود. گذشته بود یا رفته بود؛ رفته بود، نبود و من باز داشتم در همان راه بیابانی می‌رفتم.&lt;br /&gt;رسیده بودم به یک شیب خاکی که از کنار خیابان اصلی جدا شده بود و پیچ خورده بود و پایین رفته بود. با خودم گفتم از این طرف کوتاه‌تر می‌شود راه، دیگر هم لازم نیست از وسط سنتروم هودینگه بگذرم. شبیه این راه‌های توی کوه‌های درکه بود. از شیب پایین رفتم. اشتباه کرده بودم خاکی نبود راه، ریگ‌زار بود. شن بود و خرده سنگ. با هر قدمی که برمی‌داشتم سنگ و ریگ‌های بیشتری پایین می‌ریخت. راه رونده شده بود و داشت مرا با خودش می‌برد. سعی کردم آرام‌تر قدم بردارم اما نمی‌شد. دوام نداشت. لحظه‌ای می‌ماندم اما باز خالی می‌شد زیر پایم و سُر می‌خوردم پایین. هراس پرت شدن با من بود. ترسیده بودم و با بیچاره‌گی چنگ می‌زدم به بوته‌های خشک لای سنگ‌های صخره‌ای که حالا مثل دیواره‌ی یک پرتگاه قد افراشته بود کنار راه. دستام زخمی، سینه‌ام می‌سوخت از زخم سنگ، می‌ترسیدم از سقوط و داشتم می‌لغزیدم پایین، بی‌ پا بی‌ اختیار بی‌ جا. فکر کردم پیرهنم حتماً پاره شده. سرم را تا آن‌جا که می‌شد عقب کشیده بودم از دیواره سنگی تا صورتم سالم بماند از زخم. بیخود بود این احتیاط. یک‌دفعه تمام شد راه پشت یک دیواره‌ی سنگ چین.&lt;br /&gt;می‌ترسیدم از سقوط از ارتفاع از تلاشی استخوان و پوستم بر سنگ. بیخود خیالی بود این. دور بودم من فرسنگ‌ها از مرگ از سنگ. اما این، این دلشوره‌ی لامصب هراس از کجا می‌آمد آخر. از بستر کدام مرگ کدام رفیق. چرا هوای گریه داشتم من، من که دور بودم دور، من که حالا در تخمی‌ترین حال در امن‌ترین نقطه این کره‌ی خاکم پس چرا هوای گریه برم داشته بود زار.&lt;br /&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;به شما گفته بودم بگذارید در این کشتزار گریه کنم&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;br /&gt;"خاموش کن این کاست‌و بذار بخوابیم جان مادرت"&lt;br /&gt;"جان مادرت تو فقط ئی کاسیو رو نذاری رو زنگ بیژن"&lt;br /&gt;"صبح بهت میگم وزارت‌ مسکن مجله‌ آبادی"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پشت دیوار پر از خاک و خرده سنگ بود یه کپه. هراسی همراهم نبود و ایستاده بودم بالای دیوار. آن پایین پیاده رو بود شبیه خیابان ولی عصر. پیاده رو سایه بود و جوی پهن آب و درخت‌های دو طرف جوی. از آن بالا، دو متر هم بیشتر بود ارتفاع دیوار. پریدم پایین. نه مثل همیشه پریدن بود در خواب که بی وزن و آرام است پریدن در خواب. نه. سریع بود و سنگین .عین بیداری.&lt;br /&gt;توی پیاده رو وقت ویران بود. زمان و مکان را گم کرده بودم . گمان می‌کردم این سه راه خیابان &lt;em&gt;Vasa&lt;/em&gt; است و اگر به سمت شمال ادامه بدهم می‌رسم به &lt;em&gt;centralstation&lt;/em&gt; از طرفی اما. شبیه سه راه تخت طاووس بود. ترافیک و شلوغیش هم همان بود. اصلا خودش بود. ظهر بود صلات ظهر. آفتاب داغ و کلافه‌ی تابستان تهران بود و تصویر پوسته رنگ پوسته شده آیت الله بر سر سه راه. حالا ایستاده بودم سرخیابان به هیئت همان سال‌های اوایل هفتاد. یک‌جور خوشحال بودم. خوشحال بودم که ایستاده‌ام سر تخت طاووس و انگار زمانِ دیگریست. برگشته به آن سال‌ها که هنوز همه چیز این‌قدر ارزان نشده بود، دستمالی نشده بود. نه عشق نه ادبیات نه انسان. نه این‌که حالا آن سال‌ها سال‌های خوشی بود. نع. بیست و چند ساله جوان بودیم . از درگیری و جنگ و زندان جان بدر برده بودیم، گویی مرگ را مات کرده باشیم، گریخته یا پرتاب شده بودیم وسط شهر بزرگ. بی خانمانی و بی پناهی آن سال‌ها عین خیالمان نبود. نه این‌که نبود اما خورده بودیم به جان یه شاهکارکه جانش داستان بود، زیبا و با شعور. و حضورش شرف انسان بود در آن سال‌های سالوس. می‌سوخت تا به سر چو شمع و باز نمی‌ماند از این روشنان تا آن خانه و باز فرز و قبراق می‌بردمان از این جلسه تا آن قصه. گلشیری خودش اصلا یک جور سر پناه بود برای ما و برای ادبیات آن سال‌ها. آن سال‌ها این همه مجاز مجاز نبود. آن سال‌ها شایان هنوز خودکشی نکرده بود کامبیز توی کیش کار می‌کرد و آقای گلشیری زنده بود.&lt;br /&gt;سر سه راه مثل همیشه ترافیک بود. دو سه تا ماشین مسافرکش زده بودند کنار و ایستاده بودند منتظر مسافر. مسافرکش‌ها لای در نیمه باز ماشین‌هاشون ایستاده بودند و رو به آدم‌های پیاده رو دست تکون می‌دادند. هر بار که دستشون بالا می‌رفت صداشونو می‌شنیدم."قصر". صدا انگار از کف دستشون بیرون می‌آمد."قصر". توی پیاده رو چند قدم بیشتر نرفته بودم که برخوردم به عظیم . به طرفم آمد. "تو این‌جا چیکار می‌کنی". صداش خس‌دار از ته سینه از دلواپسی هاش می‌آمد. گفتم:"گلشیری قراره امروز یه داستان از خودش بخونه می‌رم جلسه". عظیم داشت انگار با نگاهش روی زمین دنبال چیزی می‌گشت. گفت:"تو این‌جا نبودی گلشیری‌و خوابوندن بیمارستان". سرشو که بالا کرد عظیم نور افتاد توی شیشه‌های عینکش. برق می‌زدند سفید سفید. شدت نور نمی‌گذاشت عظیم را ببینم. عظیم گفت:"تو بیا رگ‌های دست کامبیزو ببین". بعد دست کرد از جیبش یک دفترچه یادداشت بیرون آورد، بازش کرد و گرفتش رو به من. :"ببین چه به روز خودش آورده کامبیز". از این دفترچه‌های کوچک بود قد نصفه کف دست با جلد پلاستیکی از همان‌ها که مجتبی یه‌ وقتی یه‌ جایی توی یه صحافی که کار می‌کرد به هرکداممان یکی داده بود. دفترچه انگار توی آب افتاده باشد، از زیر خط‌های نازک و بریده جوهری قرمزرنگ نشت کرده بود توی صحفه و ناخوانا شده بود کلمات. بعد صدای عظیم را شنیدم."پادافره پادافره" هی تکرار می‌کرد"پادافره". بی اختیار بغض کردم. گره و سفتی بغض را توی گلویم حس می‌کردم. پشت پلک‌هایم می‌سوخت. "پادافره". انگار کسی کفش و کلاه کرده توی تخت بالای سرم ایستاده بود. کفش سنگینش روی سینه‌ام بود و فشار می‌داد سخت. سینه سنگینی می‌کرد اما نمی‌خواستم بیدار شوم از خواب. سال‌ها بود نگریسته بودم سال‌ها بود که به قول اخوان شهریار شهر سنگستان بودم و حالا توی خواب داشتم گریه می‌کردم بی صدا برای خودم و هم‌زمان در پیاده رو تخت طاووس ایستاده بودم و نمی‌دانم چرا یاد &lt;strong&gt;راسکولنیکوف&lt;/strong&gt; افتاده بودم و صدای خودم را می‌شنیدم در خواب" &lt;em&gt;خب که چی مقابل یه مشت آدم مادر قحبه زانو می زنه که چی&lt;/em&gt;". بعد همین‌طور که هق هقم همراهم بود لحظه‌ای سقف نیمه روشن و اتاق خاموشم را دیدم و ابرهای کبود پشت پنجره. یادم هست تلاش می‌کردم که بیدار نشوم.&lt;br /&gt;حالا در ایستگاه مرکزی استکهلم بودم. وارد سالن اصلی که شدم سالن پر رفت و آمد بود مثل ساعت‌های پر مسافر. یک‌دفعه آن طرف سالن در راه پله‌ها آقای گلشیری را دیدم. با اینکه فاصله بسیار بود و آقای گلشیری تقریباً به آخرین پله‌ها رسیده بود اما به وضوح می‌دیدمش. چهره‌اش مثل سال‌های گالری کسرا بود. یک کت چهار فصل گل باقالی تنش بود و همان کیف چرمی سر دوشش بود و چالاک بود و داشت پله‌ها را تیز بالا می‌رفت. دویدم آن طرف سالن. یکی دو پله را بالا رفته بودم که کوروش را دیدم. نشسته بود روی یکی از پله‌ها، پشت سرش، بالاتر از کوروش، کامبیز و حسین(برماییون) نشسته بودند. تا رسیدم پرسیدم:"شما چی می‌گید آقای گلشیری مرده خودم الان دیدمش از این پله‌ها رفت بالا". کوروش با دلخوری گفت:"ما می‌گیم؟".&lt;br /&gt;بعد انگار باورخواب هوشیارم کرده باشد به خودم آمدم که اینجا استکهلم است که این بچه ها باید خیلی راه آمده باشند این‌ها هیچوقت استکهلم نبوده‌اند که باید خیلی خسته باشند خیلی غریب باشند این‌جا.&lt;br /&gt;پرسیدم:"شما کی آمدید چرا زنگ نزدید"&lt;br /&gt;کوروش بلند شد ایستاد، پشت شلوارشو تکاند و پرسید:"این‌جا می‌شه سیگار کشید". حالا کامبیز و حسین هم بلند شده بودن و هر چهارتایی ایستاده بودیم توی راه پله‌ها. کامبیز پرسید:" تو خونه‌ات کجاست". گفتم :"پس بیژن کجاست". حسین گفت:"اون کونده کاناداست". بعد با کوروش از پله‌ها رفت پایین. کامبیز یک پیراهن زرد آستین بلند و یک شلوار سیاه پارچه‌ای پوشیده بود، لاغر و تکیده می‌زد. روی کمرش یک لکه‌ی خیس سیاه بود.&lt;br /&gt;" کامبیز چته چقدر عرق کردی تو"&lt;br /&gt;" شیمی درمانی می‌کنم خونه‌ی تو خیلی دوره از اینجا"&lt;br /&gt;" باید &lt;em&gt;Pendel&lt;/em&gt; سوار بشیم بیست دقیقه‌ای می‌شه"&lt;br /&gt;یک ساک دراز و سیاه کنار پای کامبیز روی پله‌ها بود که تا آن‌موقع نبود. شبیه جعبه جلدهای ویولونسل اما خیلی گنده. مانده بودم کامبیز این را چطوری توی راه پله‌ها جا داده، حالا چطوری ببریمش پایین.&lt;br /&gt;"تو جاز می‌زنی کامبیز"&lt;br /&gt;برگشت به من نگاه کرد که چند پله بالاتر ایستاده بودم. بی رمق بود نگاهش. خسته خندید. ساک را برداشت و با دست دیگر حفاظ پله‌ها را گرفت و یله شد سمت حفاظ و از پله‌ها پایین رفت پله پله. ساک هیچ مزاحم آن‌هایی که بالا یا پایین می‌رفتند نبود اما من تا می‌آمدم به کامبیز نزدیک شوم ساک نمی‌گذاشت. مانع می‌شد. می‌خواستم بروم جلو، ته ساک می‌خورد به ساق پایم یا لنگر برمی‌داشت می‌آمد بالا توی سینه‌ام. لعنتی نمی‌گذاشت. مدام چند پله عقب بودم . کامبیز ایستاد:" سبکه خودم می‌تونم فقط باید برسیم جایی تا یه چرتی بزنم".&lt;br /&gt;حالا هر چهارتایمان ایستاده بودیم جلوی ورودی سالن مرکزی و دیگر از ساک کامبیز هم اثری نبود. قرار شده بود مستقیم برویم خانه که باز یادم آمد به کامران. کلید خانه را از جیب بیرون آوردم و دادمش به کوروش. گفتم :" باید بروم کامران‌و ببینم". انگار که آن سال‌ها باشد در ایران، خانه خیابان ساسان یا مرتضوی، که آدرس را خودشان می‌دانند، می‌روند خانه بعد من می‌آیم. کامبیز گفت:" نرو کامران خونه نیست بعد از کار می‌ره طرف یارعلی".&lt;br /&gt;"بیا بریم بعد باهم برمی‌گردیم کافه شوکا"&lt;br /&gt;"فقط خدا کنه بارون نزنه مثه اونشب"&lt;br /&gt;حالا در &lt;em&gt;Flemingsberg&lt;/em&gt; در خانه من بودیم و حسین همراهمان نبود دیگر. اتاق به‌هم ریخته بود. کلی کاغذ A4 سفید، بی حتی یک خط نوشته، پخش و پلا ریخته بود کف اتاق. خسته بودم. آخر شب یا نیمه شب بود انگار. کامبیز گفت:"هوس می‌کنه آدم بخوابه تو دل ئی سفیدی". مراقب بودم پا روی کاغذها نگذارم با احتیاط از کناره می‌رفتم. رفتم تا پنجره را باز کنم. "مرسی چشم انداز" کوروش گفت. یک لایه ضخیم ابر سقف آسمان را کوتاه کرده بود که لحظه‌ای تا از ذهنم گذشت "کلیشه" دیدم ابر موج برداشت و مثل جانوری غول پیکر کند و سنگین جنبید و دیدم دارد ورم می‌کند و پایین و پایین‌تر می‌آید رو به پنجره. پنجره را بستم. برگشتم رو به اتاق. کوروش نشسته بود توی مبل پا روی پا انداخته بود و سیگار در دستش بود. سکوت و لبخندش داد می‌زد که دیده مرا و هراسم را. خواستم ازشان بپرسم خسته نیستید شما خوابتان نمی‌آید که دیدم کامبیز رو به روی قفسه کتاب‌ها ایستاده و انگار دارد دنبال چیزی می‌گردد. بعد دست کرد از پشت کتاب‌ها، یک جعبه چوبی در آورد اندازه یک کتاب.&lt;br /&gt;"این دف مال کامرانه توی جابجایی‌های جنگ یه خورده پوستش پاره شد اما هنوز می‌شه زد باهاش".&lt;br /&gt;بعد که گرفتش طرف ما دیگر جعبه نبود دف بود. یک دف واقعی بود با پوستی به رنگ کهربا زیر نور چراغ و جا به جا رگه‌های سیاه ترک و خشکی پوست. کامبیز گردن خم کرده بود و گوشش را گرفته بود طرف پرده پوست.هی تلنگرکی هی تلنگرکی می‌زد به پوست. داشت امتحانش می‌کرد انگار.&lt;br /&gt;کوروش گفت:"کامبیز داری کوکش می‌کنی کونده بزن خب". من نگاهم به پنجره بسته و لایه خاکستری ابر بود که حالا کاملاً پایین آمده بود و قاب پنجره را پر کرده بود کبود. یادم آمد از نیما "ددی شکافته پشت". کامبیز ضربه‌ای به دف زد. دوباره زد. یکی و یکی دیگر زد. دف را بالا گرفته بود کامبیز و چهره‌اش پشت پوست پنهان بود. پنجه‌اش انگار گرم شده بود. هی زد و زد. سر و شانه را با دف پایین و بالا می‌برد، کون کج می‌کرد و قر می‌داد. گرم شده بود کامبیز. عرق کرده بود، موهای لختش ریخته بود روی پیشانیش و عینکش سُریده بود نوک دماغش. بی خیال ما داشت می‌نواخت. کامبیز با جوراب آمده بود روی سفیدی کاغذهای پخش و پلای اتاق، می‌چرخید و می‌چرخید. خیس عرق شده بود کامبیزو پیراهن به تنش چسبیده بود. لکه روی کمرش باز آمده بود سیاه سیاه. نشان کوروش دادم.&lt;br /&gt;گفت:"یعنی ئی قد مریضه"&lt;br /&gt;گفتم:"می‌بینی خیلی ضعیف شده کامبیز"&lt;br /&gt;کامبیز ایستاد. دیگر دف نمی‌زد. خسته بود. بعد دیگر دف در دستش نبود خیس عرق بود و نفس نفس می‌زد. رفت طرف پنجره اتاق. من و کوروش نشسته بودیم توی مبل و کامبیز را می‌پاییدیم. در را باز کرد و نشست لبه باریک و سنگی پنجره رو به ما. خواستم برخیزم بروم طرف کامبیز اما نمی‌توانستم. هر چقدر سعی می‌کردم بیشتر فرو می‌رفتم توی مبل. کامبیز دو طرف قاب پنجره را گرفته بود، سر و شانه‌هاش را عقب می‌کشید رو به بیرون و باز می‌آمد و هر بار پاهای آویزانش را تکان می‌داد در هوا. "چیکار می‌کنی کامبیز داری تاب می خوری". آمد توی اتاق رو به ما خندید اما نه خوشحال:"پیچم می‌خوریم کا" و رفت بیرون. کوروش داد زد:"مواظب باش پس". دوباره باز آمد:"خنکای خوبیه اما تمام تنم می‌سوزه چرا" و باز رفت بیرون قاب. باز بغضم همراهم بود در خواب. کامبیز هر بار که رو به بیرون می‌رفت، می‌رفت توی کبودای ابری که حالا پا سست کرده بود پشت پنجره و مانده بود ساکن سنگین منتظر. پنجره شکلش داشت ویران می‌شد. لق بود و لرزان چارچوب و لبه‌اش. و کرکره‌هاش ریخته بود آویزان."دست بردار کامبیز وقت گیر آوردی تو هم". عین خیالش نبود یا نمی‌شنید شاید. هر بار که می‌آمد تند برمی گشت تا به دور، دور توی دل کبود. ایستاده بودیم من و کوروش جای خالی پنجره ویران منتظر کامبیز. بی‌تابمان کرده بود این تاب تباه. می‌آمد و نیامده می‌رفت. دیگر نمی‌رسید به اتاق به ما حتی. دیگر فقط رنگ زرد پیرهنش را می‌دیدیم که نیامده دور می‌شد دور توی آبی و خاکستری ابرها. نباید می‌گذاشتیم تنهایی برود، بپرد تا آن همه دور، تنهایی خیلی نامردی بود. چه می‌توانستیم بکنیم اما. هر کدام پرت گوشه‌ای شده بودیم ما. گوشه گرفته بودیم از روزهای ارزان سال‌های بخیل رفتارهای حقیر. یکی پرید به سوی شرق یکی پرید به سوی غرب. و حالا داشت بی جان و بی جان‌تر می‌شد زرد درآن‌همه سیاهی و کبود. پیچیده بود به بر و بالاش. زده بود به جانش. خیلی ضعیف شده بود. دیگر حتی به رنگ خودش نبود. لختی بود اما نپایید آن دور و قاطی خاکستری و کبودها شد و فرو شد درسیاهی. تمام. باورمان نمی‌شد. کامبیز رفته بود. مبهوت ایستاده بودیم نه کوروش چیزی می‌گفت نه من. هی هربار کسی گم می‌شد کسی از ما کم می‌شد هی هر بار جغرافیای خاطراتمان کوچک و کوچک‌تر می‌شد. خبر آخر خاطره شد. دیگر نمی‌بینیمش صدایش را نخواهیم شنید، خنده‌اش را و نگاهش را. دیگر با او به شادخواری به شعرخوانی نخواهیم نشست. دیگراز او خبری نخواهیم داشت، ازدواج کرد نکرد موفق شد یا نشد گرفتاراست خوشحال است آیا تن داد آیا سفری رفت شعردیگری نوشت، اصلا زنده است یا مرده.&lt;br /&gt;کوروش نشسته بود توی مبل و صورتش را با دو دست پوشانده بود. یک کداممان باید چیزی می‌گفت تا بشکند بغض اتاق.&lt;br /&gt;"حالا چطوری به کامران بگیم"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;اوت ۲۰۰۸- استکهلم&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;br /&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;عنایت پاک نیا&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7547130-4845841734292956922?l=ravayt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ravayt.blogspot.com/feeds/4845841734292956922/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7547130&amp;postID=4845841734292956922' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7547130/posts/default/4845841734292956922'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7547130/posts/default/4845841734292956922'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ravayt.blogspot.com/2008/11/blog-post.html' title='خوابیدن و آنگاه در خواب دیدن'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SQ4K0gF5GKI/AAAAAAAAAo8/tWx60MNqO1M/s72-c/station.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7547130.post-3451206568891304435</id><published>2008-08-27T11:53:00.000-07:00</published><updated>2008-08-27T12:46:46.250-07:00</updated><title type='text'>مهمان- آنتوان چخوف</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SLVmenxkIgI/AAAAAAAAAeI/kigZOlMLM70/s1600-h/Anton_Chekhov_in_Tomsk.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5239206417774420482" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SLVmenxkIgI/AAAAAAAAAeI/kigZOlMLM70/s200/Anton_Chekhov_in_Tomsk.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;center&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;&lt;big&gt;مهمان&lt;/big&gt;&lt;/span&gt;- &lt;span style="color:#3366ff;"&gt;&lt;big&gt;آنتوان چخوف&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;نجف دریابندری&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;زلترسکی&lt;/strong&gt; که وکیل عدلیه بود چشم‌هایش باز نمی‌شد. طبیعت در تاریکی فرو رفته بود"باد فرونشسته و نغمه‌سرایی مرغان به پایان رسیده بود و چهارپایان آرمیده بودند." زنِ زلترسکی مدتی پیش به رختخواب رفته بود و خدم و حشم، همه در خواب بودند. فقط زلترسکی نمی‌توانست به اتاق خواب خود برود هرچند که پلک هر چشمش به قدر یک خروار سنگینی می‌کرد.&lt;br /&gt;حقیقت قضیه این بود که زلترسکی مهمان داشت. مهمانش یک سرهنگ بازنشسته بود به نام &lt;strong&gt;پرگارین&lt;/strong&gt; که در همسایگی زلترسکی در ویلای خود می‌زیست. پرگارین بعد از شام آمده بود و از آن وقت تا کنون روی کاناپه نشسته و از جایش جنب نمی‌خورد. انگار به جایش میخکوب شده بود. هم‌آنجا نشسته بود و با صدای دو رگه‌ی تودماغی‌اش، داشت تعریف می‌کرد چگونه در سال ۱۸۴۲ سگ هاری او را در &lt;strong&gt;کرمنچوک&lt;/strong&gt; گاز گرفته بود. داستان که به پایان رسید دوباره آن را از سرگرفت.&lt;br /&gt;مهمان این چیزها سرش نمی‌شد و همین‌طور در باره‌ی سگ هار حرف می‌زد. زلترسکی دیگر حوصله‌اش سر رفت. یعنی چه؟ مردکه‌ی احمق خیال دارد تا صبح این‌جا بنشید! عجب خری است! خیلی خوب حالا که اشاره سرش نمی‌شود می‌دانم چطور خدمتش برسم. زلترسکی گفت: راستی می‌دانید من از چه چیز زندگی در بیرون شهر خوشم می‌آید؟&lt;br /&gt;- نخیر.&lt;br /&gt;من از اینش خوشم می‌آید که انسان آن‌جا می‌تواند زندگی منظم و مرتبی داشته باشد. در صورتی که این‌جا کاملا برعکس است. ساعت نه از خواب برمی‌خیزیم. ساعت سه ناهار می‌خوریم. ساعت ده شام می‌خوریم و نیمه شب که شد دیگر توی رختخواب هستیم. من همیشه ساعت دوازده توی رختخواب هستم. خدا ‌آن شب را نیاورد که من دیرتر بخوابم فرداش از سردرد نمی‌توانم چشم باز کنم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-راست می‌گویید؟ البته بسته به عادت است. می دانید من دوستی داشتم به نام &lt;strong&gt;کلیوشکین&lt;/strong&gt; که سروان بود. من در &lt;strong&gt;سریوخوف&lt;/strong&gt; با او آشنا شدم. عرض می‌کنم که کلیوشکین....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و سرهنگ هم‌چنان که هی سکسکه می‌کرد و زبانش را دور لب‌هایش می کشید و انگشت‌های خپله‌اش را حرکت می‌داد شروع کرد به نقل داستان. مدتی از نیمه شب گذشته بود و عقربکِ ساعت داشت به طرف دوازده و نیم سرازیر می‌شد اما سرهنگ به داستانش ادامه می‌داد. تن زلترسکی به عرق نشسته بود. نخیر نمی‌فهمد! مردکه‌ی الاغ! واقعا خیال می‌کند من از مصاحبتش لذت می‌برم؟ خدایا چطور خودم را از شر این آدم خلاص کنم؟ زلترسکی میان حرف سرهنگ دوید:&lt;br /&gt;راستی تکلیف من چیست؟ گلویم بدجوری درد می‌کند. رفته بودم به دیدن دوستی که بچه‌اش خناق گرفته بود گمان کنم من هم گرفته باشم. بله خیال می‌کنم گرفته باشم. من خناق گرفته‌ام!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پرگارین با کمال راحتی با صدای تودماغی‌اش گفت: "بله از این اتفاقات زیاد می‌افتد"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیماری خطرنکی است! تنها موضوع خودم نیست ممکن است اشخاص دیگر را هم مبتلا کنم. خناق به شدت واگیر دارد. جناب سرهنگ خدا کند شما را مبتلا نکنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- من؟ هاها! بنده قربان در بیمارستان‌های پر از مرض زندگی کرده‌ام و هیچ مرضی نگرفته‌ام. حالا شما می‌ترسید من از شما خناق بگیرم! ها ها! نخیر قربان خاطرجمع باشید من دیگر از خناق گرفتم گذشته است. آدم که پیر می‌شود جان‌سخت می‌شود. ما در هنگ خودمان پیرمردی داشتیم به اسم سرهنگ &lt;strong&gt;تره بین&lt;/strong&gt;. اصلش فرانسوی بود عرض کنم که این &lt;strong&gt;تره بین&lt;/strong&gt; ...و پرگارین شروع کرد به تعریف از جان سختی تره بین.&lt;br /&gt;ساعت دوازده و نیم نواخته شد.&lt;br /&gt;زلترسکی نالید: شکر تو کلام شما، راستی شما چند ساعت می‌خوابید؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-گاهی ساعت دو گاهی ساعت سه گاهی اصلا نمی‌خوابم. مخصوصا اگر هم صحبت خوبی داشته باشم یا اگر پادرد اذیتم کند. مثلا امشب ساعت چهار خواهم خوابید برای این که قبل از شام یک خواب حسابی رفتم. امشب می‌توانم اصلا نخوابم. زمان جنگ گاهی می‌شد که تا چند هفته اصلا خواب به چشمانم نمی‌رفت. یادم می‌آید یک وقتی نزدیک &lt;strong&gt;اخالتسیخ&lt;/strong&gt; اردو زده بودیم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;معذرت می‌خواهم . من همیشه ساعت دوازده می‌خوابم. من ساعت نُه از خواب برمی‌خیزم و بنابراین خواه ناخواه زود خوابم می‌گیرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- البته مسلم است. اتفاقا برای صحت مزاج مفید است. بله چه دردسرتان بدهم ما در حوالی اخالتسیخ اردو زده بودیم ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چیز عجیبی است... تنم دارد می‌لرزد. تب دارم. من همیشه قبل از حمله این‌جور می‌شوم. باید به شما بگویم من گاهی دچار حمله‌های عصبیِ عجیبی می‌شوم غالبا در حدود ساعت یک بعد از نیمه‌شب. این حمله‌ها هرگز در روز به من دست نمی‌دهد. ناگهان صدایی تو کله‌ام وزوز می‌کند... آن‌وقت من مشاعرم را از دست می‌دهم و از جایم می‌پرم و هرچه دمِ دستم باشد به اطراف پرت می‌کنم اگر صندلی باشد صندلی را پرت می‌کنم. الان تنم دارد می‌لرزد. حمله‌ی من همیشه بعد از لرز دست می‌دهد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- راستی؟ باید معالجه کنید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;معالجه کرده‌ام فایده ندارد من فقط به دوستانم و نزدیکانم تذکر می‌دهم قبل از شروع حمله از من دور شوند. معالجه را مدت‌هاست ترک کرده‌ام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- جای خیلی تاسف است... ببیند آدم در این دنیا به چه بیماری‌هایی دچار می‌شود! طاعون وبا&lt;br /&gt;و انواع و اقسام حمله...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فکری به نظر زلترسکی رسید. چطور است کتابم را برایش بخوانم؟ آن کتابم باید دم دست باشد. وقتی شاگرد مدرسه بودم این رمان را نوشتم... ممکن است حالا به درد بخورد. زلترسکی افکار پرگارین را قطع کرد: میل دارید من یک چیزی را که نوشته‌ام برایتان بخوانم؟ در اوقات فراغتم چیزی سرهم کرده‌ام. رمانی است در پنج قسمت با یک مقدمه و یک مؤخره. و زلترسکی بدون آن‌که منتظر پاسخ بشود از جایش پرید و یک کتاب خطیِ زرد رنگِ کهنه از کشو میزش در‌آورد. روی کتاب این عنوان نوشته شده بود: "&lt;strong&gt;آماس&lt;/strong&gt;"، داستانی در پنج قسمت.&lt;br /&gt;زلترسکی در حالی که کتاب خود را ورق می‌زد اندیشید: حالا دیگر گورش را گم می‌کند آن‌قدر خواهم خواند که دادش بلند شود... خوب جناب سرهنگ گوش کنید...&lt;br /&gt;زلترسکی شروع کرد به خواندن. سرهنگ پا روی پا انداخت و جا خوش کرد و قیافه‌ای جدی گرفت به طوری که پیدا بود می‌خواهد مدت درازی با دقت گوش دهد. زلترسکی داستان خود را با توصیف طبیعت آغاز کرد. وقتی ساعت یک نواخته شد طبیعت جای خود را به توصیف قلعه‌ای داد که قهرمان داستان در آن زندگی می‌کرد. اسم قهرمان داستان«&lt;strong&gt; کُنت والنتینی بلنسکی&lt;/strong&gt;» بود. پرگارین آهی کشید و گفت: کاشکی من در چنین قلعه‌ای زندگی می‌کردم چقدر هم شیوا نوشته شده است! آدم دلش می‌خواهد ساعت‌ها بنشیند و گوش بدهد. زلترسکی اندیشید: یک کمی صبر کن! الان حوصله‌ات سر می‌رود!&lt;br /&gt;ساعتِ یک و نیم، قلعه جای خود را به توصیف شکل و شمایل زیبای قهرمان داستان داد... درست سر ساعت دو، زلترسکی داشت با صدای آهسته و خفه این سطور را می‌خواند:&lt;br /&gt;"&lt;em&gt;می‌پرسی چه آرزو می‌کنم؟ آه، من آرزو می‌کنم آن‌جا در آن نقطه‌ی دوردست در زیر دخمه‌های آسمانیِ جنوب آری در آن‌جا دستان کوچکِ تو معصومانه در دست من به لرزه درآید. آن‌جا، فقط آن‌جا ضربان قلب من در زیر دخمه‌های روح من سریع‌تر خواهد شد، عشق ای عشق!..."&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;ببخشید جناب سرهنگ دیگر نمی‌توانم ادامه بدهم از نفس افتادم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- خوب ولش کنید فردا تمامش می‌کنیم خوب حالا قدری صحبت کنیم... برایتان تعریف نکردم که در&lt;br /&gt;آخالتسیخ چه داستانی رخ داد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زلترسکی دیگر از حال رفته بود خودش را به پشت کاناپه انداخت و چشم‌هایش را بست و شروع به گوش‌دادن کرد. اندیشید: من که هرچه از دستم برمی‌آمد کردم. حتی یک تیر من هم به این غول بی شاخ و دم نخورد. حالا دیگر تا ساعت چهار همین جا خواهد نشست... خدایا حاضرم صد روبل بدهم و الان توی رختخواب خودم بپرم. آه ، چطور است ازش پول قرض بخواهم! فکری عالیست.&lt;br /&gt;توی کلام سرهنگ دوید: راستی جناب سرهنگ باز هم شکر تو کلامتان می‌خواستم از شما خواهش کنم... راستش این است من اخیرا که این‌جا خارج از شهر زندگی می‌کنم خیلی ول‌خرجی کرده‌ام و دیگر یک شاهی پول ندارم. اما امیدوارم هستم آخر تابستان به دستم برسد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پرگارین گفت: "ولی ... من امشب خیلی مزاحم شما شدم الان ساعت از دو گذشته است" و برای یافتن کلاهش به اطراف نگاه کرد . بعد پرسید: چه فرمودید؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من می‌خواستم دویست سی‌صد روبل از کسی قرض بگیرم...شما کسی را سراغ ندارید که این پول را به من قرض بدهد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- من از کجا سراغ دارم؟ وانگهی حالا وقت خواب شما است. خداحافظ. سلام مرا به خانم برسانید. سرهنگ کلاهش را برداشت و به طرف در رفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زلترسکی پیروزمندانه گفت: کجا تشریف می‌برید؟ من می‌خواستم از شما خواهش کنم... چون از نظر لطف جناب‌عالی اطلاع داشتم. امیدوار بودم که...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- فردا. فعلا باید بروم منزل خانم تنها است. قدم رو! لابد خانم حالا مدت‌هاست که انتظار شوهرجانش را می‌کشد. هاهاها! خداحافظ دوست عزیز . بروید بخوابید. پرگارین با عجله با زلترسکی دست داد کلاهش را به سر گذاشت و بیرون رفت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7547130-3451206568891304435?l=ravayt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ravayt.blogspot.com/feeds/3451206568891304435/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7547130&amp;postID=3451206568891304435' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7547130/posts/default/3451206568891304435'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7547130/posts/default/3451206568891304435'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ravayt.blogspot.com/2008/08/blog-post.html' title='مهمان- آنتوان چخوف'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SLVmenxkIgI/AAAAAAAAAeI/kigZOlMLM70/s72-c/Anton_Chekhov_in_Tomsk.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7547130.post-3087182148200426395</id><published>2008-05-25T12:13:00.000-07:00</published><updated>2008-05-27T23:52:22.513-07:00</updated><title type='text'>در مضرات دخانیات</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SDm-Rx_3IRI/AAAAAAAAAaI/_SvsxwnEOlI/s1600-h/chehov_42.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5204400057091563794" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SDm-Rx_3IRI/AAAAAAAAAaI/_SvsxwnEOlI/s320/chehov_42.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;center&gt;&lt;big&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;در مضرات دخانیات&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;آنتوان چخوف&lt;/span&gt;&lt;/big&gt;&lt;/center&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;مترجم: سروژ استپانیان&lt;/span&gt; &lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خانم‌های محترم و به شکلی، آقایان محترم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به خانم من پیشنهاده شده بود که من در این‌جا به نفع انجمن خیریه کنفرانس ساده و عامه‌فهمی بدهم. خوب، کنفرانس باید داد؟ بسیار خوب، می‌دهم. برای من اصلا فرق نمی‌‌کند. البته بنده استاد نیستم و هیچ عنوان دانشگاهی هم ندارم، مع‌ذلک سی سال تمام است که بدون کوچکترین وقفه و حتی می‌شود گفت بی‌توجه به سلامت خودم و غیره و غیره روی موضوع‌های کاملا علمی مطالعه می‌کنم، می‌اندیشم و تصورش را بفرمایید حتی گاهی اوقات می‌نویسم. مقاله‌های علمی می‌نویسم، یعنی نه آنکه مقاله‌های علمی بل‌که، با عرض معذرت از لحن ِ بیانم، شبه‌علمی می‌نویسم. همین چندی پیش مقاله‌ی خیلی مفصلی نوشته بودم تحت عنوان" در مضار پاره‌ای از حشرات". دخترهایم از این مقاله، به خصوص از قسمتی که به ساس مربوط می‌شد، خیلی خوش‌شان آمد، اما وقتی که آن را دوباره خواندم پاره پاره‌اش کردم. آخر این کارها چه فایده دارد؟ آدم هرچه هم که بنویسد باز ناچار است دست به دامن گرد حشره‌کش شود. ما حتی پیانوی خانه‌مان هم ساس دارد... . باری موضوعی که برای سخنرانی امروز انتخاب کرده‌ام، موضوعی‌ست در باره‌ی به اصطلاح ضرری که از استعمال دخانیات متوجه بشر می‌شود. البته بنده خودم سیگاری هستم اما از آن‌جایی که همسرم دستور داده است که امروز در باره‌ی مضار توتون کنفرانس بدهم، حرف روی حرف‌اش نمی‌آورم. در باره‌ی توتون؟ باشد، در باره‌ی توتون، برای من اصلا فرق نمی‌کند، قویا توصیه می‌کنم به سخنرانی بنده با دقت لازم بذل توجه بفرمایید و گر نه می‌ترسم حرف در بیاید. اما چنا‌چه کسی از کنفرانس خشک علمی بترسد یا کسی از آن خوش‌اش نیاید، خوب اصلا گوش ندهد و حتی این تالار را ترک کند. به خصوص از آقایان پزشکان حاضر در این جلسه استدعای بذل توجه دارم، زیرا آن‌ها می‌توانند از سخنان بنده اطلاعات به اندازه‌ی کافی سودمند کسب کنند. زیرا توتون، گذشته از اثرات مضرش، در علم طب نیز کاربرد دارد. مثلا چنا‌چه مگسی را توی انفیه‌دان محبوس کنیم به یقین بر اثر ابتلا به اختلال عصبی می‌میرد. توتون به طور عمده یک گیاه است. من هر وقت کنفرانس می‌دهم موقع خواندن متن سخنرانی‌ام، معمولا  بی اختیار با چشم راست‌ام چشمک می‌زنم، اما شما به این مسله اهمیت ندهید، این از هیجان است. به طور کلی باید بگویم آدمی هستم فوق‌العاده عصبی. چشمک زدن بنده هم از تاریخ سیزده سپتامبر ۱۸۸۹، یعنی درست همان روزی که واروارا، دختر چهارمم پا به دنیا گذاشت شروع شد. باری(به ساعت خود نگاه می‌کند)با توجه به کمبود وقت، اجازه بدهید از اصل موضوع خارج نشوم. در این‌جا لازم می‌دانم خاطرنشان کنم که همسرم مدیریت یک آموزشگاه موسیقی و یک پانسیون خصوصی، یعنی نه پانسون بل‌که چیزی شبیه پانسیون را به عهده دارد. بین خودمان بماند، او عاشق آن است که از کمبودها نق بزند و گله گزاری کند. اما یک چیزهایی دور از چشم ما کنار گذاشته، چیزی حدود چهل یا پنجاه هزار روبل، حال آن‌که من، آه هم در بساط ندارم ولی گفتن این حرف‌ها چه فایده دارد؟ در پانسیون زن‌ام، بنده سمت ِ ناظر خرج را دارم، خواربار می‌خرم، بر کار خدمه‌ نظارت می‌کنم، حساب هزینه‌ها را دارم. دفترها را به هم می‌دوزم، ساس می‌کشم، سگ کوچولوی همسرم را می‌گردانم، موش شکار می‌کنم. دیشب جزو سایر وظایفم می‌بایست به آشپز پانسیون آرد و روغن می‌دادم ،چون قرار بود بلینی درست کند. خلاصه وقتی بلینی حاضر شد زن‌ام به آشپزخانه آمد و خبر داد که سه نفر از دخترهای پانسیون به علت ابتلا به تورم لوزتین بلینی نخواهند خورد. به این ترتیب چند تا بلینی زیادی پخته شده روی دست‌مان ماند. خوب، می‌فرمایید آن‌ها را می‌بایست چه می‌کردیم؟ زن‌ام اول دستور داد آن چند تا بلینی راببریم سرداب، بعد فکر کرد و فکر کرد و برگشت به من گفت:"خودت بخور،مترسک". او وقتی سرحال نباشد مرا مترسک یا کفچه‌مار یا ابلیس می‌نامد. ولی ‌آخر من چه شباهتی به ابلیس دارم؟ بگذریم، او هیچ‌وقت سرحال نیست. البته من بلینی‌ها را نخوردم بل‌که بی‌آن‌که بجوم درسته قورت‌شان دادم زیرا بنده همیشه‌ی خدا گرسنه هستم. مثلا همین دیروز زن‌ام اجازه نداد ناهار بخورم و گفت:"لزومی ندارد شکم مترسک را سیر کنیم..." اما(به ساعت‌اش نگاه می‌کند) چانه‌مان گرم شد و تا حدودی از موضوع بحث‌مان منحرف شدیم. برگردیم سر اصل مبحث. گرچه می‌دانم که حالا با کمال میل ترجیح می‌دادید به یک رمانس گوش دهید یا به یک سمفونی یا قطعه آوازی از یک اپرا..(می‌خواند)" نلرزد دست ما در گرماگرم نبرد". راستش یادم نیست این آواز را کجا شنیدم... در ضمن یادم رفت بگویم که در آموزش‌گاه موسیقی زن‌ام گذشته از اداره‌ی امور مالی‌، تدریس ریاضیات، فیزیک وشیمی، تاریخ و جغرافی، ادبیات و غیره نیز به عهده‌ی من است. با ‌آن‌که رقص و آواز را هم من تدریس می‌کنم ولی اضافه پولی که شاگردها بابت درس رقص و آواز و نقاشی می‌پردازند، توی جیب زن‌ام سرازیر می‌شود. می‌دانید، آموزش‌گاه موسیقی ما در کوچه پیاتی سوباچی، پلاک ۱۳واقع شده و شاید از نحوست همین عدد۱۳باشد که زندگی‌ام تا این اندازه فلاکت‌بار است. تازه نه فقط دخترهایم‌همه‌شان در روز سیزدهم ماه متولد شده‌اند بل‌که نمای خانه‌مان هم سیزده پنجره دارد...بگذریم، فایده این حرف‌ها چیست! با زن‌ام جهت انجام مذاکره یا هرگونه کسب اطلاع، می‌توان در تمام ساعات روز در خانه‌مان ملاقات کرد، اما اگر کسی علاقه‌ای به دانستن برنامه‌ی آموزش‌گاه داشته باشد می‌تواند هر نسخه از برنامه‌ی چاپی را به قیمت سی کوپک از دربان آموزش‌گاه بخرد. بفرمایید، اگر علاقه‌مند باشید، بنده هم می‌توانم در اختیارتان بگذرم. نسخه‌ای سی کوپک! جای تاسف است! بله، خانه‌ی شماره ۱۳! در هیچ کاری موفق نمی‌شوم، پیر شده‌ام، خرفت شده‌ام... مثلا همین حالا که دارم کنفرانس می‌دهم به نظر می‌رسد که شاد و شنگول باشم حال آن‌که دلم می‌خواهد با تمام حنجره‌ام فریاد بکشم و پرواز کنم و به پشت کوه قاف پناه ببرم. کسی را هم ندارم که با‌هاش درددل کنم، حتی گریه‌ام می‌گیرد... ممکن است بگویید: پس دخترهات... زن‌ام هفت دختر دارد...نه، ببخشید انگار شش دختر... نه، هفت تا! آننا، دختر بزرگ‌ ِ زن‌ام بیست و هفت سال دارد و دختر کوچک‌اش هفده سال، آقایان محترم! من آدم بدبختی هستم، به موجودی ناچیز و احمق مبدل شده‌ام اما در واقع شما، در برابر خود، یکی از خوشبخت‌ترین پدران دنیا را می‌بینید. در حقیقت باید این طور باشد و من جرأت نمی‌کنم خلاف آن را بگویم. کاش می‌دانستید! سی و سه سال، سرشار از خوشبختی در چشم به هم‌زدنی سپری شد ولی راستش را بخواهید مُرده شورش را ببرد(به اطراف خود نگاه می‌کند) در ضمن انگار زن‌ام هنوز نیامده، من نمی‌بینمش، بنابراین می‌توانم هر چه دلم بخواهد بگویم... من ازش خیلی می‌ترسم... وقتی نگاهم می‌کند وحشت‌ام می‌گیرد. بله، داشتم چه می‌گفتم؟ دخترهایم شاید به این علت تا حالا شوهر نکرده‌اند که هم خجالتی هستند و هم چشم هیچ مردی به آن‌ها نمی‌افتد، آخر زن‌ام دوست ندارد مهمانی بدهد، او کسی را به شام دعوت نمی‌کند، نمی‌دانید چقدر خسیس و عصبی و ایرادگیر و غُرغُروست! و به همین سبب است که کسی به خانه‌مان نمی‌آید ولی .. می‌خواهم رازی را با شما در میان بگذارم...(به جلوی صحنه می‌رود) دخترهای زن‌ام را در روزهای عید، در خانه‌ی خاله‌شان ناتالیا سیمیونونا می‌شود دید، منظورم همان خاله‌ایست که رماتیسم دارد و پیراهن زردرنگی با خال‌های سیاه تنش می‌کند که آدم خیال می‌کند روی لباس‌اش یک مشت سوسک پاشیده‌اند. سفره‌ی این خاله در ایام عید پر از انواع مزه‌ها و خوراکی‌هاست... موقعی هم که زن‌ام آن‌جا نباشد می‌شود گیلاسی بالا انداخت...بجاست بگویم که بنده با یک پیک شراب ‌مست می‌کنم، روح‌ام شاد می‌شود و در همان حال ‌غصه‌ام می‌گیرد که زبانم از وصف‌اش قاصر است، در چنین مواقعی نمی‌دانم چرا به یاد سال‌های جوانی‌ام می‌افتم و نمی‌دانم چرا دلم می‌خواهد فرار کنم، آه، کاش می‌دانستید چقدر دلم می‌خواهد فرار کنم!(با شوق و ذوق)فرار کنم، دست از همه چیز بردارم و بی آن‌که به پشت سرم بنگرم، فرار کنم...کجا؟ مهم نیست کجا... فقط از این زندگی آشغال و کثافت و مبتذلی که مرا به احمقی پیر و رقت‌انگیز، به ابلهی پیر و رقت‌انگیز مبدل کرده است فرار کنم، ازدست زن خسیس، احمق و مبتذل و بدخُلق، بدخُلق بدخُلق که سی و سه سال آزگار است عذاب‌ام می‌دهد فرار کنم، از دست موسیقی و آشپزخانه و پول‌های زنم و از تمام ابتذال‌ها و کثافت‌ها فرار کنم و در جای خیلی خیلی دوری، توی بیابان، زیر درختی مثل یک مترسک جالیز، زیر آسمان پهناور بایستم و سراسر شب را به ماه آرام و روشنی که آن بالا می‌درخشد، خیره شوم و فراموش کنم، فراموش... آه که چقدر دلم می‌خواست همه چیز را فراموش کنم! چقدر دلم می‌خواست خودم را از شّر این فراک کهنه و بی‌مقداری که سی و سه سال پیش در مراسم ازدواج، تنم کرده بودم خلاص می‌کردم!..(فراک را از تن‌اش در می‌آورد) همین فراکی که هر وقت به نفع انجمن خیریه کنفرانس می‌دهم تنم می‌کنم، بگیرش!(فراک را زیر پا می‌اندازد و زیر لگد می‌گیرد) حق‌ات است، من پیرم، فقیرم و مثل این جلیقه‌ی نیم‌دار که پشت‌اش نخ‌نما شده است رقت انگیزم... من به چیزی احتیاج ندارم، والاتر و پاک‌تر از این حرف‌ها هستم‌، من زمانی جوان و فرزانه بودم، در دانش‌گاه تحصیل می‌کردم، خودم را آدم می‌انگاشتم... اما حالا ، به هیچ چیزی احتیاج ندارم! به هیچ چیز، جز آرامش... جز آرامش!(به یک سو نگاه می‌کند و با عجله فراک را از زمین بلند می‌کند و می‌پوشد) زن‌ام پشت دکورهای صحنه ایستاده...آمده و آن‌جا منتظر من است..(به ساعت‌اش نگاه می‌کند) وقت من تمام شد...اگر ازتان سوال کرد خواهش می‌کنم به او بگویید که سخنرانی انجام شد و رفتار مترسک هم... یعنی رفتار بنده، برازنده و شایان توجه بود.(به یک سو می‌نگرد و سرفه‌ای می‌کند) او دارد نگاه‌ام می‌کند..(صدایش را بلند می‌کند) با توجه به این واقعیت که توتون حاوی سمی خطرناک و وحشت‌انگیز است که لحظه‌ای پیش صحبت‌اش را کردم‌، انسان در هیچ شرایطی و به هیچ‌وجه نباید سیگار بکشد، و من به خودم اجازه می‌دهم امیدوار باشم که کنفرانسم در باره‌ی"مضرات توتون" سودمند واقع شود. بنده عرض دیگری ندارم&lt;br /&gt;Dixi et animam levavi!*&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(تعظیم می‌کند و با متانت می‌رود.. پرده می‌افتد)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;*&lt;/span&gt;گفتم و روحم را سبک کردم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7547130-3087182148200426395?l=ravayt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ravayt.blogspot.com/feeds/3087182148200426395/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7547130&amp;postID=3087182148200426395' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7547130/posts/default/3087182148200426395'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7547130/posts/default/3087182148200426395'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ravayt.blogspot.com/2008/05/blog-post.html' title='در مضرات دخانیات'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SDm-Rx_3IRI/AAAAAAAAAaI/_SvsxwnEOlI/s72-c/chehov_42.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7547130.post-8104576360264024315</id><published>2008-03-05T00:37:00.000-08:00</published><updated>2008-03-05T00:38:51.109-08:00</updated><title type='text'>شمشیر- کافکا</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/R8YA2xeTAqI/AAAAAAAAAXc/SH6-fP0UN-4/s1600-h/kafka_trio.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5171822163074941602" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/R8YA2xeTAqI/AAAAAAAAAXc/SH6-fP0UN-4/s320/kafka_trio.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;big&gt; &lt;center&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;شمشیر&lt;/span&gt;-&lt;span style="color:#3366ff;"&gt; کافکا&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;/big&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;ترجمه: علی اصغر حداد&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با دو تن از دوستان قرار گذاشته بودم یكشنبه به گردش برویم. اما در ساعت مقرر به گونه‌ای نامنتظر خواب ماندم. دوستانم كه مرا همیشه فردی وقت‌شناس دیده بودند از چنین غیبتی شگفت‌زده شدند، به خانه‌ای كه در آن زندگی می كردم آمدند، مدتی در برابر خانه انتظار کشیدند، سپس از پله‌ها بالا آمدند و در زدند. هراسان به خود آمدم، از تخت بیرون پریدم و به چیزی جز این توجه نداشتم که هر چه زودتر آماده شوم. سرانجام وقتی لباس به تن از در بیرون آمدم، دوستانم وحشت‌زده از برابرم پس نشستند. فریاد زدند:" پشت سرت چه شده؟‌" از لحظه‌ی بیداری احساس می‌کردم چیزی مانع از آن است که سرم را عقب بدهم. دست به سوی آن بردم. همین که در پس سر دسته‌ی شمشیری را در دست گرفتم، دوستانم که کمی بر خود مسلط شده بودند، بلافاصله فریاد زدند:"مواظب باش زخمی نشوی." نزدیک‌تر آمدند، وارسی‌ام کردند، مرا به درون اتاق و جلوی آینه‌ی گنجه بردند و بالاتنه‌ام را لخت کردند. شمشیری بزرگ و قدیمی متعلق به سلحشوران با دسته‌ای صلیب‌مانند تا قبضه در پشتم فرو شده بود، ولی تیغه‌ی آن به گونه‌ای باورنکردنی دقیقا میان پوست و گوشت به جلو خلیده بود بی‌آن‌که جراحتی به بار بیاورد. حتی در پس گردن، در نقطه‌ای که فرو شده بود، زخمی وجود نداشت. دوستان اطمینان دادند که شکاف لازم برای عبور تیغه بی کم‌ترین جراحت و خون‌ریزی ایجاد شده است. سپس وقتی بالای صندلی رفتند و شمشیر را آرام و آهسته ، میلی‌متر به میلی‌متر بیرون کشیدند، باز خونی جاری نشد و شکاف پس گردنم سر به هم آورد، به گونه‌ای که تنها درزی ناچیز باقی ماند. دوستان خنده‌کنان گفتند:"بگیر، این هم شمشیرت" و آن را به دستم دادند. با هر دو دست آن را سبک‌سنگین کردم، سلاح گران‌بهایی بود، بی‌شک جنگ‌جویان صلیبی از آن استفاده کرده بودند.&lt;br /&gt;به‌راستی چه کسی می‌گذارد سلحشوران قدیمی در خواب این و آن پرسه بزنند،‌ بی کم‌ترین احساس مسولیت شمشیرخود را تاب بدهند، آن را در تن خفتگان بی‌گناه فرو کنند و فقط از آن رو جراحات کاری به بار نیاورند که سلاح‌هاشان ظاهرا بر بدن‌های زنده می‌لغزد و فزون بر این دوستان باوفا پشت در ایستاده‌اند و به قصد یاری در می‌زنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;داستان‌های کوتاه- فرانس کافکا، نشر ماهی۱۳۸۳، ص ۶۰۳-۶۰۲&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7547130-8104576360264024315?l=ravayt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ravayt.blogspot.com/feeds/8104576360264024315/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7547130&amp;postID=8104576360264024315' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7547130/posts/default/8104576360264024315'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7547130/posts/default/8104576360264024315'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ravayt.blogspot.com/2008/03/blog-post.html' title='شمشیر- کافکا'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/R8YA2xeTAqI/AAAAAAAAAXc/SH6-fP0UN-4/s72-c/kafka_trio.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7547130.post-7049312451308438251</id><published>2008-01-26T08:47:00.000-08:00</published><updated>2008-01-26T08:52:37.265-08:00</updated><title type='text'>آوی، داستان- عدنان غُریفی</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/R5tjK1pJiGI/AAAAAAAAAU8/5ACpBOYRGj4/s1600-h/Adnan-ghoreifi.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5159826835932547170" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/R5tjK1pJiGI/AAAAAAAAAU8/5ACpBOYRGj4/s320/Adnan-ghoreifi.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;center&gt;&lt;big&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;آوی &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;عدنان غُریفی&lt;/span&gt;&lt;/big&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند مترِ آخر را مثل یک دُلفین زیرآبی آمد.&lt;br /&gt;وقتی که کنار استخر سرش را از آب بیرون آورد، تند تند، اما بی‌صدا، شروع به نفس نفس زدن کرد.&lt;br /&gt;می‌دیدم چقدر ظریف است‌ اما ظرافت‌‌هایش دخترانه بودند.&lt;br /&gt;نفس‌اش را، به نوبت، از دهان و بینی کوچک‌اش بیرون می‌داد و تو می‌کشید.&lt;br /&gt;دهان‌اش کوچک بود و او هم کوچک‌ترش کرده بود، عین ِ ماهی.&lt;br /&gt;من نگاه کردم به پره‌های دماغش که باز و بسته می‌شدند.&lt;br /&gt;جز نفس‌زدنش، بقیه حرکات‌اش همه آرام بودند. اول با یک دست، یک طرف، و بعد با دست دیگر، طرف دیگر موهایش را ازروی صورت کنار زد و من توانستم چشم‌های سیاه مضطربش را ببینم.&lt;br /&gt;هنوز چند لحظه‌ای از رسیدنش به حاشیه‌ی استخر نگذاشته بود که یک غول، جداً یک غول هلندی هم رسید و شروع کرد به نفیرکشیدن.&lt;br /&gt;طول ِاستخر را با ضربه‌ی پروانه آمده بود، چه پروانه‌ای!&lt;br /&gt;خیلی تند نفس نمی‌زد، اما همان نفس‌زدن‌های کمی سریع‌تر از عادی‌اش‌ و سرو صدای آن، نفس‌زدن‌های کبوتروار دحترِ ژاپنی را پوشاند.&lt;br /&gt;بار دیگر دخترک با دست‌های خوش‌تراشش موهای سیاه‌اش را از روی صورت و پیشانی کنار زد و وقتی موج‌های حاصل از شنای پروانه‌ی هلندی ِ غول به بدن او خوردند، و روی صورت‌اش پاشیده شدند، دخترک به طرف هلندی سر برگرداند.&lt;br /&gt;وقتی به صورت مرد نگاه کرد، و آن لبخند را روی صورت درشت‌ او دید، یک قدم ِ البته آبی از او دور و به من نزدیک‌تر شد.&lt;br /&gt;همین احتیاط او نشان می‌داد از آمدنش به هلند دیر زمانی نمی‌گذرد.&lt;br /&gt;مرد چیزی گفت که من(تقریبا مثل همیشه) نفهمیدم. دختر هم به نظرم نفهمیده بود، چون حالت لبخند زورکی و مضطرب‌اش، مال کسی بود که زبان دیگر را نمی‌فهمد و در عین حال می‌خواهد مؤدب باشد.&lt;br /&gt;دختر زیبا بود. از آن نوع زیبایی‌هایی که دل‌ات می‌خواهد مرتب به آن نگاه کنی ومرتب بستایی. همین، فقط بستایی، آن را نقش بزنی یا عکس بگیری، و در اتاق خود بیاویزی- اتاقی که فقط مال توست- و گاه‌گاه به آن نگاه کنی و آرام شوی.&lt;br /&gt;دل‌ام می‌خواست به دخترک بگویم:&lt;br /&gt;"انگارمضطرب هستی، چرا؟"&lt;br /&gt;یا مثلا:&lt;br /&gt;"کاری از دست من ساخته است؟"&lt;br /&gt;اما ترجیح دادم ساکت بمانم، چون می‌ترسیدم باز او را بیش‌تر برمانم.&lt;br /&gt;یک گام از دخترک کنار کشیدم، به خیال این‌که فضای او را بیش‌تر کنم، اگر چه می‌دانستم برای آدم ِ ترسیده، هر مقدار جا، تنگ است. او می‌خواست آن‌جا آرام بایستد، فقط بایستد.&lt;br /&gt;من به جلو نگاه کردم و منتظر بودم نفس‌ام باز عادی شود، و باز چند طول دیگر شنا کنم. با این همه احساس می‌کردم بهتر است با حفظ همان فاصله، آن‌جا بماند. دخترک به جلو نگاه می‌کرد و با وجودی که روی صورتش دیگر موی آشفته نبود تا مانع دیدن او شود، مرتب دست‌هایش را به طرف صورتش می‌برد و انگار صورتش پوشیده از موی سیاه بود، آن‌ها را روی صورت می‌کشید اما به جلو نگاه می‌کرد، و من می‌دیدم که انگار مضطرب است.&lt;br /&gt;هلندی، دو سه بار، باز سرش را برگرداند و با دهان باز خندان به دخترک نگاه کرد. بعد، از همان جایی که بود معلق زد و من برای یک لحظه دیدم که یک چیز سفید-زرد ِ غول‌آسا توی آب چرخید. زیر آب رفت و بعد یکی دو متر آن طرف‌تر، سر از آب بیرون آورد و به محض بیرون آوردن سر، به دخترک نگاه کرد و باز لبخند زد.&lt;br /&gt;مرد، باز حرکاتی کرد و در ضمن حرکات، به دختر ژاپنی نگاه کرد. انگار می‌خواست به او بگوید:&lt;br /&gt;"ببین چه چیزهایی بلدم! چه معلق‌هایی می‌زنم!"&lt;br /&gt;که بلد نبود، فقط توی آب حرکات غول‌آسای شلخته می‌کرد و دهانش همیشه باز بود و بی‌صدا می‌خندید.&lt;br /&gt;دخترک هم‌چنان به جلو خیره بود.بعد مرد پیش دو هلندی ِ میان‌سال ِدیگررفت که آن‌ها هم چاق بودند و چیزهایی به آن‌ها گفت و آن‌ها هم برگشتند و به دختتر ژاپنی نگاه کردند.&lt;br /&gt;دختر هم‌چنان به جلو نگاه می‌کرد.&lt;br /&gt;بعد من که نفس‌ام عادی شده بود، پاهایم را به دیوار استخر زدم و زیر آب رفتم و وقتی سرم را از زیر آب بیرون آوردم دیدم کمی آن طرف‌تر، و به موازات من، دختر ژاپنی هم دارد شنا می‌کند.&lt;br /&gt;تا رسیدم به کناره‌ی آن طرف استخر، معلق زدم و پاهایم را به دیوار کوبیدم و برگشتم.&lt;br /&gt;دختر هم می‌بایست همان کار را کرده باشد، چون دیدم به موازات من دارد در کنارم شنا می‌کند.&lt;br /&gt;وقتی به این طرف استخر رسیدم، باز معلق زدم و باز پاهایم را به دیوار کوبیدم، و تا آن طرف رفتم و برگشتم. و وقتی به این طرف رسیدم، دحتر زاپنی را ندیدم.&lt;br /&gt;ایستادم و نفس نفس زنان نگاه کردم و دیدم که هلندی، توی همان خطی که دختر شنا می‌کرد، ایستاده، و بدون این‌که به او دست بزند، راه او را سد کرده است و دارد چیزهایی به او می‌گوید، و دخترک مضطرب‌تر شده و به او گوش نمی‌دهد، اما با همان حالت مضطرب دارد لبخند می‌زند و به این طرف و آن طرف نگاه می‌کند.&lt;br /&gt;دخترک از هلندی دور شد و آمد به طرف خط ِ من، و هلندی سر جای خودش ماند و با همان دهان باز و خندان به او نگاه کرد، و وقتی دخترک به کناره‌ی دیوار رسید با حفظ فاصله‌ای که این بار زیاد نبود، پشت به استخر داد و باز شروع کرد به کنار زدن موهاش.&lt;br /&gt;هلندی از همان جا پیچید و در طول استخر، با ضربه‌های غول‌آسا شروع به شنای سینه کرد، و وقتی برگشت، باز با هیکل غولش موج درست کرد و آب روی صورت دخنرک پاشید و او این بار،سریع‌تر و با دست‌های مضطرب‌تر، آب را از روی صورت پاک کرد.&lt;br /&gt;هلندی باز به او نگاه کرد و لبخند زد و دخترک باز به جلو خیره شد و یک قدم خودش را به من نزدیک‌تر کرد.&lt;br /&gt;من سر جای خود ایستادم، چون احساس می‌کردم انگار از من نمی‌ترسد، اما به من نگاه نکرد و همین‌طور به جلو خیره ماند و موهای خیالی‌اش را از روی صورت‌اش کنار زد.&lt;br /&gt;در همین موقع دیدم پسر کوچکم از استخرِ مخصوص بچه‌ها بیرون آمد، و آمد به طرفم و بالای سرم ایستاد- در فاصله‌ی میان من و دخترک.&lt;br /&gt;"بابا، میای با هم شنا کنیم؟"&lt;br /&gt;"بابا جون، من اون‌جا نمی‌آم. می‌دونی که اون‌جا مال بچه‌هاس."&lt;br /&gt;بعد با کمی ناراحتی گفتم&lt;br /&gt;" تو که شنا بلدی باباجون، بیا این جا تمریناتو بکن. اگر همه‌اش اون‌حا بمونی نمی‌تونی خوب شنا یاد بگیری. نیم ساعت کلاس کافی نیست، باید تمرین کنی."&lt;br /&gt;"باشه، من نمی‌خواستم بگم &lt;strong&gt;تو&lt;/strong&gt; بیای اون‌جا، &lt;strong&gt;می‌خواستم خودم&lt;/strong&gt; بیام این‌جا" و لبخند بامعنایی زد، که یعنی بهتر است اول گوش کنم.&lt;br /&gt;" عالیه، بپر تو آب."&lt;br /&gt;و او با خوش‌حالی پرید توی آب. تا سرش را از آب بیرون آورد گفت:&lt;br /&gt;" بیای دیگه، بابا."&lt;br /&gt;" حالا دو دقیقه صبر کن."&lt;br /&gt;همان‌طور که دست و پا می‌زد با ناز بچه‌گانه‌ای به هلندی گفت:&lt;br /&gt;"چرا؟"&lt;br /&gt;" می‌خوام نفس‌ام جا بیاد، باباجون، آخه همین حالا چهار طول رفتم."&lt;br /&gt;"باشه."&lt;br /&gt;و باز شروع کرد به دست و پا زدن.&lt;br /&gt;هلندی این بار یک گام جلوتر آمده بود و داشت با دختر ژاپنی حرف می‌زد و دخنر با ابروهای نیمه درهم کشیده به او نگاه می‌کرد و هیچ نمی‌گفت.&lt;br /&gt;"بابا، این خانم چرا ناراحته؟"&lt;br /&gt;"نمی‌دونم، باباجون."&lt;br /&gt;بعد از مکثی از پسرم پرسیدم:&lt;br /&gt;"اون آقا چی داره بهش می‌گه؟"&lt;br /&gt;پسرم که نه ساله است، قیافه‌ی بزرگترها را به خودش گرفت و گفت:&lt;br /&gt;"چیز مهمی نیست."&lt;br /&gt;"چی می‌گه بابا؟"&lt;br /&gt;"می‌گه شما این‌جا تنها هستین؟ دوست دارین باهم باشیم؟ من همین نزدیکی‌ها زندگی می‌کنم. تنها هستم، و ... از این حرف‌ها، چیز مهمی نیست."&lt;br /&gt;بعد دخترک یک‌باره به طرفم برگشت و به انگلیسی گفت:&lt;br /&gt;"پسرتونه؟"&lt;br /&gt;"بله، خانم."&lt;br /&gt;بعد با شلختگی، به نحوی که نشان می‌داد در پنهان کردن اضطراب خود هیچ مهارتی ندارد، لبخند زد و من دلم می‌خواست همان‌طور بماند.&lt;br /&gt;دختر کمی آرام‌تر پرسید:&lt;br /&gt;"چند سالشه؟"&lt;br /&gt;" نُه ."&lt;br /&gt;"هلندی حرف می‌زنه؟"&lt;br /&gt;"بله." و دلم نیامد اضافه نکنم که:&lt;br /&gt;"می‌تونم بگم خیلی روان."&lt;br /&gt;پسرم که با شنای قورباغه به طرف ما آمده بود، یک باره به انگلیسی از دختر پرسید:&lt;br /&gt;" شما هلندی حرف می‌زنید؟"&lt;br /&gt;به هیکل زیبای پسرم توی آب نگاه کردم و به صورت پرخنده‌ی صافش.&lt;br /&gt;دخترک باآسایشی که تا آن موقع در او ندیده بودم گفت:&lt;br /&gt;"اوه، انگلسی هم صحبت می‌کنی؟"&lt;br /&gt;"معلومه" و لبخند زد.&lt;br /&gt;"هلندی هم حرف می‌زنی؟"&lt;br /&gt;"&lt;em&gt;turlijk&lt;/em&gt;"&lt;br /&gt;دختر رو کرد به من و گفت:&lt;br /&gt;"چی گفت؟" و لبخند زد.&lt;br /&gt;" گفت &lt;em&gt;Naturlijk&lt;/em&gt;. کم وبیش یعنی &lt;em&gt;Sure&lt;/em&gt;"&lt;br /&gt;"و شما ...شما هلندی حرف نمی‌زنید؟"&lt;br /&gt;" فی الواقع نه، خیلی کم." و لبخند زدم.&lt;br /&gt;پسرم گفت:&lt;br /&gt;من ایتالیایی هم حرف می‌زنم، فارسی، عربی، اما..."&lt;br /&gt;مکث کرد، بعد صحبتش را اصلاح کرد و به انگلیسی گفت:&lt;br /&gt;"عربی نه، فقط می‌فهمم."&lt;br /&gt;دخترک که حالا انگار همه‌ی هیکلش از حالت انقباض در آمده بود و راحت شده بود گفت:&lt;br /&gt;"اوه، پس تو یک پروفسور هستی."&lt;br /&gt;پسرم معصومانه لبخند زد.&lt;br /&gt;به پسرم گفتم:&lt;br /&gt;" &lt;em&gt;Non esageriamo,Samir&lt;/em&gt;."&lt;br /&gt;" &lt;em&gt;I dont exagerate, Papa.&lt;/em&gt; "&lt;br /&gt;لبخند زدم و به دخترک گفتم&lt;br /&gt;"یه چیزهایی از این زبونا می‌دونه."&lt;br /&gt;پسرم گفت:&lt;br /&gt;" &lt;em&gt;Non e vero&lt;/em&gt;"&lt;br /&gt;اخم کرد و من از حرفی که زده بودم پشیمان شدم.&lt;br /&gt;پسرم که مثل همه‌ی بچه‌ها و شاید کمی بیشتر، نمی‌توانست دلگیری‌هایش را پنهان کند، گفت:&lt;br /&gt;"&lt;em&gt;Io parlo l’italiano melio di te.Va bene,va bene&lt;/em&gt; "&lt;br /&gt;بعد رو کرد به دختر ژاپنی و به انگلیسی گفت:&lt;br /&gt;" من ایتالیایی رو بهتر از پدرم حرف می‌زنم."&lt;br /&gt;دخترک لبخند ‌زنان گفت:&lt;br /&gt;"معلومه، می‌بینم."&lt;br /&gt;و من یک باره احساس کردم انگار یک خانواده‌ی کوچک هستیم."&lt;br /&gt;حالا دیگر فقط ما سه نفر بودیم که داشتیم با هم حرف می‌زدیم.&lt;br /&gt;هلندی رفته بود پیش آن دو میان‌سال دیگر، می‌توانستم ببینم زیاد راحت نیست و گاه‌گاه به ما نگاه می‌‌کند، حتی یک جور تهدیدآمیز و دلخور.&lt;br /&gt;" حالا بگو ببینم اسم‌ات چیه؟"&lt;br /&gt;" &lt;strong&gt;سمیر&lt;/strong&gt;، اسمم سمیره."&lt;br /&gt;سمیر؟ چه اسم قشنگی."&lt;br /&gt;و بعد از مکثی با مهربانی گفت:&lt;br /&gt;"بگو ببینم.. معنی‌شو می‌دونی؟"&lt;br /&gt;" معنی‌ش می‌شه... می‌شه هم‌دم، رفیق، قصه‌گو."&lt;br /&gt;"چه زیبا!"&lt;br /&gt;چنان این را گفت که انگار از یک قلمرو رویایی، از یک خاطره باز آمده بود.&lt;br /&gt;" پدرم به من گفته. اون خیلی چیزا می‌دونه."&lt;br /&gt;حالا می‌دیدم که سمیر همین طور توی آب آویزان بود و آرام دست‌ها و پاهای قشنگ ِ تردش را تکان می‌داد.&lt;br /&gt;بعد رو کرد به من و گفت:&lt;br /&gt;"بابا، تو خیلی چیزها در باره‌ی اسمم بهم گفتی، بهش بگو."&lt;br /&gt;و دخترک مشتاق به دهاننم نگاه کرد، انگار که حس کردم – راوی قصه‌های قدیمم، بسیار قدیم.&lt;br /&gt;"در وهله‌ی اول باید بگم که این یک اسم بسیار متداول عربی است. معنی‌اش، رفیق و همراه ِ تفریح‌های شبانه. هم‌صحبت، و به ‌طور کلی کسی که با قصه‌ها و آوازهایش دیگران را سرگرم می‌کند."&lt;br /&gt;حالا می‌توانستم ببینم که دخترک آسوده است. پوست صورت و پیشانی‌اش، صاف و لبخندش رها است. انگار ماهیچه‌هایش از آن حالت فشردگی و کشیدگی رها شده بودند. اضطراب از چهره‌ی مهتابی‌ش رفته بود و نرمشی ژاپنی، نرمشی گیشایی سطح چشم‌های بادامی و درشت و سیاهش را پوشانده بود. مژه‌هاش دیگر نمی‌لرزیدند و پلک‌هاش نرم و آرام باز وبسته می‌شدند. دیگر دست‌هایش را به طرف صورتش نمی‌برد تا موهای سیاهِ صافش را کنار بزند و این بار دست‌هایش در زیر آبِ صافِ کُلرزده‌ی بد بوی طبی، با موج‌ها، آسوده تکان می‌خوردند.&lt;br /&gt;" همه‌ی این معاتی فقط توی یک کلمه؟"&lt;br /&gt;گفتم:&lt;br /&gt;"معناهای ضمنی فراوان دارد"&lt;br /&gt;بعد لبخند زدم و گفتم:&lt;br /&gt;"فقط یک عرب باسواد که با اساطیر سر و کار داشته باشد می‌داند سممیر یعنی چه"&lt;br /&gt;" نه فقط یک عرب، یک ژاپنی هم" و آسوده خندید.&lt;br /&gt;" کاملا اطمینان دارم."&lt;br /&gt;به انگیزه‌ای شاید دفاعی و شاید برای این‌که آن وضع غیرمناسب را با چیزهایی خیلی جدی‌تر پُر نکنم، و باز شاید برای این‌که حالت عادی یک صحبتِ اتفاقی را به گفت‌و‌گوی‌مان برگردانم، گفتم:&lt;br /&gt;"می‌دونید، با گذشت زمان اسم‌ها، ارتباط‌شان را با ریشه‌ی خود از دست می‌دهند، و صرفا به صورت علایم در می‌آیند، علایم قشنگ، می‌توانم بگویم پوسته."&lt;br /&gt;دخترک با دقت به حرف‌های من گوش می‌کرد. انگار در جست‌و‌جوی فرصتی بود تا چیزی شاعرانه، چیزی قشنگ، چیزی که به نحوی با تفکری دیگر سر و کار داشته باشد بشنود، اما در عین حال چهره‌اش را نوعی افسردگیِ متین پوشانده بود.&lt;br /&gt;"اما شما به خاطر می‌سپارید که پیش‌تر در درون پوسته چه بوده؟"&lt;br /&gt;وقتی به چشم‌هایش نگاه کردم، آن ذکاوتِ آرام شرقی را دیدم که انگار نمی‌خواست همه چیز را فراموش کند احساس می‌کردم پشت این چشم‌ها، روحی افسرده نشسته است که دوست دارد حرف بزند، حرف‌های دیگر بزند، حرف‌هایی که جای امن‌تری می‌خواهد، اما به علت نیاز نمی‌خواهد تا فراهم شدن آن شرایط ساکت باشد."&lt;br /&gt;به همین دلیل گفتم:&lt;br /&gt;"همیشه کسی باید باشد که این را یادآوری کند، و همیشه آن را برای مردم تکرار کند که در آن پوسته روزگاری چه بوده است."&lt;br /&gt;"شاعر...پدرم شاعره."&lt;br /&gt;این را سمیر گفت که یک باره وسط حرف ما پرید، هم‌چنانکه با آن هیکل بی‌گناهش داشت مثل یک دلفین کوچک توی آب شنا می‌کرد و لبخند می‌زد و انرژیِ رهاشده از هیکل نشیطِ خود را به آب می‌سپرد.&lt;br /&gt;بعد از مکث کوتاهی، سمیر ادامه داد و گفت:&lt;br /&gt;"و اسم تو چیه؟"&lt;br /&gt;دخنر ژاپنی که چهره‌اش با لبخندی بازتر شده بود گفت:&lt;br /&gt;"&lt;strong&gt;آوی&lt;/strong&gt;."&lt;br /&gt;سمیر تند گفت:&lt;br /&gt;"معنی‌ش چیه؟"&lt;br /&gt;"معنی‌ش... یعنی آبی... شاید آسمانِ آبی" و لبخند زد&lt;br /&gt;سمیر گفت:&lt;br /&gt;"اسم تو هم خیلی قشنگه."&lt;br /&gt;گفتم:&lt;br /&gt;"چقدر زیبا و چقدر عجیب"&lt;br /&gt;"چرا عجیب؟!" و با دست آرام موهایش را کنار زد و خیره به من نگاه کرد.&lt;br /&gt;گفتم:&lt;br /&gt;"مطمئن هستم که والدین شما، وقتی این اسم را برای شما انتخاب می‌کردند، به آسمانِ آبی روشن فکر می‌کردند، &lt;strong&gt;آوی&lt;/strong&gt;."&lt;br /&gt;مکث کردم، اما &lt;strong&gt;آوی&lt;/strong&gt; سوال خود را باز تکرار کرد.&lt;br /&gt;"ولی چرا عجیب؟"&lt;br /&gt;"با تغییر بسیار کوچکی که در گسترش آوایی زبان‌ها عادی است، "آوی" در زبان فارسی،"آبی" می‌شود. در گویش ِ لُری ِ زبان فارسی، ما کم وبیش آن را مثل "آوی" شما تلفظ می‌کنیم و باز هم یعنی آبی، از سوی دیگر معادل "آب" در زبان عربی "ماء" است که معنی حرفی آن"چون آب" است اما مردم با این معنی آشنا نیستند. وقتی آن‌ها می‌گویند "ماوی"منظورشان آبی است، "آب‌گونه" است. من فقط چند کلمه فرانسوی می‌دانم که یکی از آن‌ها " &lt;em&gt;eau&lt;/em&gt;" به معنی "آب" است با کمی تغییر مردم لُر، همین کلمه را برای ایفای معنی "آب" به کار می‌برند: اَو. وقتی به معادل ایتالیای "آب" فکر می‌کنم شباهت را می‌بینم. "اک وا&lt;em&gt;Acua&lt;/em&gt; "، تنها صدای ناراحت کننده، شاید صدای "ک" باشد. من فکر می‌کنم آن‌ها دلایل خودشان را برای این کار دارند"&lt;br /&gt;دخترک اول با همان چشم‌های سیاهِ خیره، بعد از میان دو لب معصوم، با هیجانی ضبط شده پرسید:&lt;br /&gt;"چه دلایلی؟"&lt;br /&gt;و من مزاح‌آمیز گفتم:&lt;br /&gt;"فکر می‌کنم ایتالیای‌ها وقتی داشتند آب می‌خوردند، ودر ضمن گلوی‌شان خشک بود، این کلمه را درست کردند!"&lt;br /&gt;و او این بار، با چشم‌های خندان و بی‌کلام، پرسش‌آمیز به من نگاه کرد:&lt;br /&gt;"؟"&lt;br /&gt;بلافاصله نفهمید و وقتی فهمید با صدای آرام خندید:&lt;br /&gt;"شاید حقیقت داشته باشد. شاید این دلیل علمی‌اش باشد."&lt;br /&gt;چنان این را آرام و مهربان گفت که دلم می‌خواست روی موهاش دست بکشم.&lt;br /&gt;من بلافاصله ادامه دادم:&lt;br /&gt;" در غیر این صورت باید "اَوا" باشد که معادل کلمه‌ی فرانسوی " &lt;em&gt;eau&lt;/em&gt;"، فارسی آب شود و همین‌طور الی آخر."&lt;br /&gt;و این بار او در حالی که با چهره‌ی خندان به من نگاه می‌کرد، گفت:&lt;br /&gt;"و اگر ما، منظورم شما،زبان‌های دیگر می‌دانستید احتمال داشت باز رابطه را پیدا کنید."&lt;br /&gt;و بار اضافه کردم:&lt;br /&gt;"هر چه باشد ما همه فرزندان آدم و حوا هستیم."&lt;br /&gt;آوی سرش را خم کرد و به آب نگاه کرد و افسرده زیر لب گفت:&lt;br /&gt;"شک دارم." تو گویی داشت با آب حرف می‌زد، و من با وجود سر خمیده‌اش بر آب، و با وجود شیفتگی‌ام به آن ترکیب بشری زیبای سر و موها و خطوط چهره‌ی خمیده، می‌توانستم اندوهی را حس کنم که چندان قدیمی نمی‌نمود.&lt;br /&gt;و برای این‌که شادی و آسودگی نویافته‌ی او را بار دیگر به او باز گردانم چند لحظه‌ای بیش درنگ نکردم و بعد گفتم:&lt;br /&gt;"در هر حال ما حالا توی آب هستیم.!"&lt;br /&gt;و او هم بعد از چند لحظه، اما به یک باره سرش را بلند کرد و گفت:&lt;br /&gt;"نه، ما در آب نیستیم."&lt;br /&gt;و چه مصمم این را گفت!&lt;br /&gt;"اما هستیم!"&lt;br /&gt;من این را آسوده گفتم تا صحبت را از سنگینی معناهای پنهانِ آن برهانم و آن لحظات را، مثل بیش‌تر لحظه‌های زندگی، عادی و بی اهمیت به پیش برانم.&lt;br /&gt;"نه نیستیم! این... این آب نیست."&lt;br /&gt;و این بار نوبت من بود که با حالت تعجب، البته مصنوعی، پرسش‌گرانه به او خیره شوم.&lt;br /&gt;"؟"&lt;br /&gt;آوی، تو گویی که بر یک صحنه‌ی پرشکوه اُپرایی ژاپنی است، گفت:&lt;br /&gt;" این یک ترکیب شیمیایی است. ساخته از دو ملکول هیدروژن و یک ملکول اکسیژن؛ آمیخته به کُلر، تا پوست را از بیماری‌های جسمی حفظ کند اما جان را در معرض بیماری‌های علاج‌ناپذیر قرار می‌دهد.&lt;br /&gt;و وقتی به چشم‌های سرگردانش نگاه کردم، دیدم که در پرده‌ای از اشک دو دو می‌زدند و از میان آن‌ها دردی بازگو می‌شد که فراتر از توانایی‌های قراردادی واژه است.&lt;br /&gt;سپس ادامه داد:&lt;br /&gt;" و وقتی از این به اصطلاح آب بیرون می‌‌آیی، تن تو، نه با کُلر که با شرم پوشیده است."&lt;br /&gt;سمیر که غمگین شده بود(بی‌آنکه حرف‌های ما را بفهمد) با هم‌دردی به چشم‌های آوی نگاه می‌کرد&lt;br /&gt;حرکات دست‌ها و پاهایش کندتر شده بودند. می‌دیدم که چشم‌های او هم نه از آن آب، از اندوهی کودکانه نم‌ناک شده بودند.&lt;br /&gt;"دریا‌ها ار آب درست شده‌اند...آب واقعی، جایی که پوستت تمیز و هموار می‌شود و آسوده نفس می‌کشی."&lt;br /&gt;من فقط داشتم به او نگاه می‌کردم.&lt;br /&gt;آوی ادامه داد:&lt;br /&gt;و اگر کوسه‌ای یا هر مخلوق دیگر دریایی به تو حمله کند، او را می‌بخشی زیرا می‌دانی که ترسیده است. و او فقط از قانون طبیعی پیروی کرده است. آن‌جا، این تنها تن توست که دریده می‌شود؛ فقط تن‌ات، تن ِوحشت‌انگیزت..."&lt;br /&gt;داشت به مرزی از اندوه صریح نزدیک می‌شد که سمیر، یک باره فریاد زد:&lt;br /&gt;"آوی!"&lt;br /&gt;صدای او از دور می‌آمد&lt;br /&gt;از آب بیرون رفته بود و رفته بود کنار استخر ایستاده بود.&lt;br /&gt;"بله سمیر!"&lt;br /&gt;چه فریاد کم‌توان ِ انده‌زده‌ای!&lt;br /&gt;"بیا این‌جا آوی‌ بیا توی این یکی شنا کنیم."&lt;br /&gt;بعد مکث کرد و آوی که داشت به او نگاه می‌کرد، هنوز از آن حالت اندوه ِ سوزان خود بیرون نیامده بود.&lt;br /&gt;"می‌تونیم این‌جا حرف بزنیم."&lt;br /&gt;آوی، انگار مصمم، با شادی کودکانه‌ای گفت:&lt;br /&gt;"آمدم"&lt;br /&gt;تو گویی که نه به استخر کودکان، که به دریا می‌رفت. بعد خودش را از استخر بیرون کشید و دوان دوان به طرف سمیر رفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی صدا را از بلندگو شنیدم که به هلندی می‌گفت شناگران باید از آب بیرون بیایند و بروند دوش بگیرند چون وقت تمام شده است، به طرف پله‌ی آلومینیومی شنا کردم و بیرون آمدم و به طرف دوش‌ها رفتم، و در رفتم بود که دیدم آوی و سمیر سخت مشغول بازی هستند.&lt;br /&gt;هنوز کسی نیامده بود. اما وقتی به زیر یکی از آن‌ها نگاه کردم یک کف غول‌آسا دیدم که مرتب داشت خودش را شامپو می‌زد&lt;br /&gt;قبل از این‌که دکمه‌ی دوش را فشار بدهم مکث کردم تا از صدایی که می‌شنیدم مطمئن شوم.&lt;br /&gt;صدای غریبی بود که از میان آن همه کف می‌آمد. صدایی که در نفس‌های سنگین، خر خر می‌کرد؛ چیزی شبیه خر خر خوک‌های بی‌خبری که در مزرعه‌ی نزدبک خانه‌مان دیده بودم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;از: مجموعه داستان&lt;/span&gt; «چهار آپارتمان در تهران‌پارس»&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7547130-7049312451308438251?l=ravayt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ravayt.blogspot.com/feeds/7049312451308438251/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7547130&amp;postID=7049312451308438251' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7547130/posts/default/7049312451308438251'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7547130/posts/default/7049312451308438251'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ravayt.blogspot.com/2008/01/blog-post.html' title='آوی، داستان- عدنان غُریفی'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/R5tjK1pJiGI/AAAAAAAAAU8/5ACpBOYRGj4/s72-c/Adnan-ghoreifi.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7547130.post-6472075808940085124</id><published>2007-12-05T20:50:00.000-08:00</published><updated>2007-12-05T20:51:28.060-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/R1crFdZA82I/AAAAAAAAASs/ZsQ5sH5k0HI/s1600-h/vaska_amster03.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5140624872455598946" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/R1crFdZA82I/AAAAAAAAASs/ZsQ5sH5k0HI/s320/vaska_amster03.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;big&gt; &lt;center&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;مکاره‌ی رفاقت&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;کوشیار پارسی&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پاییز. باران، آفتاب و برف گه گاهی. زیبا: آمیزه‌ی فصل‌ها. تنها شکوفه نیست و غنچه. برگ‌ها که تک تک، با پروازی مثل پروانه، از شاخه‌ها جدا می‌شوند، آذین ِ فکرهای پاییزی‌م هستند. پاییز در آمستردام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیست سال زیبا در جنوب زندگی کرده‌ام. توی روستا. آدم‌ها یک‌دیگر را می‌شناختند و با روی خوش به هم سلام می‌کردند. سگ‌شان در جلو یا پشت سر. چه کسی جلو می‌رفت؟ در روستا، سگ. در شهر، آدم.&lt;br /&gt;تخیل همیشه در برابر ِ واقعیت، قامت ِ کوتاهی داشت. مراقب هستم از آن چیزی نگویم. با این همه مهم است نام ببرم، به ترتیب.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یازده ماه است که در آمستردام زندگی می‌کنم. پایتخت، جایی که همه چیز در آن روی می‌دهد. جایی که آدم‌ها گشاده رو ترند. باهوش‌تر. زیباتر. جایی که آدم‌ها در راه‌اند، مثل کارگرانی که در گذشته چون گروه پشه سوی کارخانه می‌رفتند. این جا به انتظار ِ سقوط بودم. همان‌گونه که افلاتون گفته بود. سقوط ِ اخلاقی پیش از سقوط ِ مادی. هیچ زمانی نتوانسته این نظر را پس بزند. با این‌همه دیگر به انتظار ِ سقوط نیستم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو اتاقم نشسته‌ام. از ایستگاه مرکزی، با مترو پانزده دقیقه راه است. دوتا خانه‌ی بلیط. راستش سیاه سوار می‌شوم. شانس گیرافتادن کم است. اگر نشد، درمانده نگاه می‌کنم، انگار بی خبر بوده‌ام. لهجه‌ام هم کمک می‌کند. اما این راه حل نیست. راه حل ِ واقعی را باید بیرون از خودت بجویی. بگذار از دوازده سپتامبر سال دوهزار و یک بگویم. پاییز.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;روز دوازدهم با یکی از دوست‌هام در خیابان‌های &lt;strong&gt;ماستریخت&lt;/strong&gt; راه می‌رفتیم.&lt;br /&gt;باران می‌بارید و چتری که بالا سرمان گرفته بودیم، آن قدر بزرگ نبود که دوتایی‌مان خشک بمانیم. فاجعه نبود، چون از باران خوش‌مان می‌آمد. جان‌مان را بیدار نگه می‌داشت. این جوری حواس‌مان جمع می‌ماند.&lt;br /&gt;اسم دوستم فرزاد بود و هنوز زنده است. شنیده‌ام که به جست و جوی بخت رفته است به مراکش. در کوهستان. آدم‌ها هنوز هم بخت را در کوه می‌جویند. دلم نمی‌خواهد کوه باشم. در آن روز دوازدهم نظری در باره‌ی کوه نداشتم. اما درباره‌ی کوه بودن چرا. نه درباره‌ی موضوعی چون بخت و این حرف‌ها. بلند خواهم خندید و سعی خواهم کرد سئوال را عوض کنم. زمانی کسی گفت: "&lt;em&gt;ما سئوالی می‌کنیم که به خودمان ربط دارد."&lt;/em&gt; قبول دارم. و حرفم این است: "سئوال تخمی، جواب تخمی‌تر." حقیقت ِ ناب تر از حقیقت ِ شاهد ِ صداقت وجود ندارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرزاد زشت بود: آبله رو. چون تاول‌ها و جوش‌ها را زیادی خارانده بود، خال‌های بسیار، عینکی که انگار چشم بسته انتخاب شده بود و به رنگ موهاش نمی‌خورد و ابروهای پرپشت‌اش را خنده دارتر می‌کرد. بی‌چاره فرزاد، محل نمی‌گذاشت. به خصوص اگر کنار من راه می‌رفت. دو نفر زیر یک چتر. خوب بود که به ظاهرش توجه چندان نداشت. از این رو قوی‌تر بود، و به همین دلیل ساده‌لوح‌تر. فکر می‌کرد خوش بر و رو است. دختر زیبایی برای یکی از ما عشوه‌ای آمد. فرزاد فوری پرسید:"حسودی‌ت شد؟" من سکوت کردم. شاید پرسشی بود که پاسخ در خود داشت. برای هردومان به‌تر بود که چنین باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در ماستریخت راه می‌رفتیم، چون در پارک با کسی قرار گذاشته بودم. حالا بگویم من کی هستم و نقش فرزاد در زندگی من چیست. من یحیا منصوری هستم، سی و پنج ساله، بدون تحصیلات و شغل. هنوز در خانه‌ی پدر و مادر زندگی می‌کنم. نقش فرزاد در زندگی من، تایید کردن است. آلمانی‌ها کلمه‌ی زیبایی برای این امر مهم دارند: Bestättigen. او خوبی مرا تایید می‌کند. تایید اعتماد به خودم و بی اعتمادی به بشریت؛ در زندگی. فرزاد دوست من است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پارک ماستریخت، اندکی بیش از ده دقیقه فاصله دارد از مرکز شهر. اول باید از پل گذشت. پل رودخانه‌ی ماس. بعد می‌پیچی به راست. از کنار توپ‌هایی که تکیه داده‌اند به دیوار بلند، می‌گذری. پیش می‌روی تا برسی به قفس‌هایی با پرندگانی که چندان جلب توجه نمی‌کنند – مرغ و خروس و تاووس – و بعد از جلوی نیمکت‌های داخل پارک می‌گذری تا برسی به نیمکتی با خرس. کمی بلندتر از نیمکت‌های دیگر. نیمکتی خوش‌شکل.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من نشسته بودم و فرزاد عصبی پا به پا می‌کرد. به راه نگاه می‌کرد و به صدای بلند از خودش می‌پرسید آدمی که منتظرش هستیم از کدام سو خواهد آمد. ازش خواستم بنشیند رو نیمکت، اما به من محل نگذاشت. باران تندی می‌بارید، اما من چتر داشتم؛ چون داشتم می‌خواندم. زیاد می‌خواندم. کتاب‌های نویسندگان مشهور را. برای همین می‌خواندم. اول به خاطر شهرت نویسنده‌شان، بعد به این دلیل که خوب بودند. وقت گپ و گفت با دوستان از نویسندگان حرفی نمی‌زنیم. برای همین می‌خواندم. این یکی که می‌خواندم، چندان شناخته نبود. شاید ده سال دیگر...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرزاد یک‌باره پرسید:"خودشه؟ خودشه اون؟" از دور مردی داشت می‌آمد. با گام‌های بلند و سنگین. پای راست را بلند می‌کرد و می‌گذاشت زمین، پای چپ را اندکی می‌کشید. راه رفتنی وحشت‌ناک. گفتم:"می‌تونه خودش باشه. خیلی وحشت‌ناکه اگه اون باشه." فرزاد با تعجب آمیخته به خشم نگاه‌ام کرد و پرسید:"نمی‌شناسی‌ش؟" این فرزاد با سئوال‌هاش. سئوال‌های بی‌هوده. گفتم:" فرزاد، سئوال یعنی که خاطر جمع نیستیم." سرش را انداخت پایین و آمد رو نیمکت نشست. زیر چتر. گفتم:"ببین چه خیس شدی." سرخ شد و پرسید که چه می‌خوانم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مردی که لنگ می‌زد از کنارمان گذشت، بی اعتنا و من خوش‌حال شدم که او همانی نبوده که باش قرار داشتیم. کلی از جذابیت دیدار از بین می‌رفت. جذابیتی که لازم بود. بی‌تردید برای من.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در حالی‌که باران بند آمده و خورشید از لای ابر رشته‌ی امور را به دست گرفته بود، من و فرزاد ساکت رو نیمکت نشسته بودیم. پارک خلوت بود، اما حالا که خورشید داشت می‌تابید، می‌توانست شلوغ بشود. داشتم عصبی می‌شدم و این روی فرزاد هم تاثیر داشت. پرسید:"راستی من واسه چی باس می‌اومدم؟" به شماره‌ی صفحه‌ی کتاب نگاه کردم و بستم و گذاشتم کنار دستم. به فرزاد نگاه کردم و گفتم:"چی‌کار داریم این‌جا؟ خودم هم خوب نمی‌دونم... قضیه مفصله. به من اعتماد داری؟" فرزاد سر تکان داد. "اگه به من اعتماد داری، اتفاق بدی نمی‌افته، قول می‌دم به‌ت." فرزاد سر تکان داد. این بار قانع‌کننده‌تر. زیباتر. زیبا بود آخر.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صدای سرفه آمد و مردی ریزاندام ایستاده بود کنارمان. بلندتر از یک متر و شصت و پنج نبود. کت خاکستری و شلوار سیاه. با یک جفت کفش قهوه‌ای رنگ که سلیقه‌ش را کامل می‌کرد. موهاش صاف رفته بود عقب سر، که می‌توانست کار باران باشد. خط ریش بلندی داشت و اندکی مو در زیر چانه. برای آن‌که نشان دهد به رغم اندام غم‌انگیزش، بزرگ‌سال است. دوباره سرفه کرد و من و فرزاد از جا بلند شدیم. خودمان را معرفی کردم و امیدوار بودم که حالت عصبی‌ام دیده نشود. در آن صورت موقعیت خود را به عنوان مشاور از دست می‌دهی. اسم مرد کوچک فرجام بود. متفکرانه فرزاد را نگاه کرد و پرسید:"همینه؟" سرخ شدم، چون صریح پرسیده بود و متوجه شدم فرزاد با تعجب نگاه‌ام می‌کند. پرسید:"منو می‌گه؟" فرجام سکوت کرد. جواب دادم:"متاسفانه تو رو می‌گه." شاید امیدوار بودم پا به فرار بگذارد، شاید باید وادارش می‌کردم. اما کاری نکردم. خودش هم تکان نخورد از جا. فرجام دست فرزاد را گرفت و راه افتاد و دور شد. وقتی پشت سرشان بلند گفتم:"همه‌ش واسه یه ساله"، فرزاد سر نگرداند. فرجام برگشت و گفت:"تا فردا."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز نهم سپتامبر: چون خوابم نمی‌برد، رفتم پایین تا شیرشکلات درست کنم. ساعت دو نیمه شب بود و سعی کردم بی‌صدا کار کنم تا پدر و مادرم بیدار نشوند. شب، بی صداست و هر صدایی می‌پیچد. چراغ روشن نکردم و رو صندلی راحتی پدر نشستم. آن‌جا می‌توانستم فکر کنم. ناگهان صدای زنگ تلفن بلند شد. برداشتم.&lt;br /&gt;- یحیا منصوری.&lt;br /&gt;- تو یحیا هستی؟&lt;br /&gt;- آره.&lt;br /&gt;- دلیل داره که این وقت شب زنگ می‌زنم.&lt;br /&gt;- اما خیلی دیره.&lt;br /&gt;- با خودم گفتم: آدمی مث یحیا باس حالا بیدار باشه.&lt;br /&gt;- حق داری. دلیل تلفن چیه حالا؟&lt;br /&gt;- می‌خوام یه قراری بات بذارم.&lt;br /&gt;- به گوشم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد قرار و مدارمان را گذاشتیم. مرد، که نام‌اش را نمی‌دانستم، گفت:"پس روز سیزدهم، ساعت چهار، رو نیمکت خرس تو پارک ماستریخت می‌بینمت."&lt;br /&gt;- چرا اون نیمکت؟&lt;br /&gt;جواب داد:"خرسه سنگی‌یه." گوشی را گذاشت و صدای بوق آمد. رو صندلی راحتی پدر خوابم برد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز سیزدهم شد و من با نازیلا داشتم در خیابان‌های ماستریخت راه می‌رفتم. دست‌کش کِرِم رنگ به دست داشت که با رنگ شال و بارانی‌ش جور بود. دوست دختر من بود و بیست و دو ساله. در دانشگاه بروکسل روان‌پزشکی می‌خواند و گاهی به ماستریخت می‌آمد. با شور عشق‌بازی می‌کردیم و گاهی نیز سرد و از سر انجام وظیفه. چه چیزی به‌تر از لذت بردن بی اعتنا به منطق و فلسفه‌بافی. روز دهم سپتامبر به نازیلا زنگ زدم و ازش خواستم که روز سیزدهم بیاید. براش مشکل بود. امتحان داشت. پس از کمی جر و بحث قبول کرد امتحان را بگذارد برای بعد. پرسید:"اما چی شده که این‌قده مهمه؟" جواب من همان دگم قدیمی بود که اگر دوست‌ام دارد، به‌تر است اعتماد کند. نتیجه همیشه خوب است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در سپردن فرزاد به فرجام چندان مشکلی نداشتم. برای یک سال بود. یک سال در زندگی انسان مگر چیست؟ یک دم است. نسیمی که برگی را بر درختی نخواهد لرزاند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نازیلا جلوی ویترین همه‌ی فروش‌گاه‌ها می‌ایستاد و با خیال راحت تماشا می‌کرد. گاهی می‌گفت:"این کفشا قشنگن. لازم ندارم، اما بد نیس برم امتحان کنم." بدون این‌که منتظر جواب بماند، می‌رفت تو تا کفش را امتحان کند. تو فروش‌گاه کفش دیگری می‌دید که دلش می‌خواست آن را هم امتحان کند. فکر می‌کرد به خرید آمده‌ایم. خبر نداشت از قرار ساعت چهار، کنار نیمکت با خرس سنگی. بعد از پنجمین فروش‌گاه کفش، جوری که متوجه شود به ساعت نگاه کردم و او پرسید:"جایی باس بری مگه؟" به‌ش گفتم کجا باید برویم. سر تکان داد و گفت:"یه روز اون‌جا یه ساعت تموم هم‌دیگه رو بوسیدیم. یادت می‌یاد که؟" معلوم بود که یادم می‌آمد. نازیلا دست‌اش را برد تو جیب عقب شلوارم و در گوش‌ام گفت که خوب است یک بار دیگر آن کار را همان‌جا بکنیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نیمکت که رسیدیم، فرجام آن‌جا نشسته بود. زود رسیده بود و رو به من و نازیلا لب‌خند زد:"فرجام، خوش‌وقتم." نازیلا دست‌اش را از جیب شلوارم بیرون کشید و خودش را معرفی کرد. عصبانی پرسید:"قضیه چیه؟" من و فرجام سکوت کردیم که توطئه‌گرانه به نظر می‌رسید. نازیلا شروع کرد به بد و بی‌راه گفتن و فرجام اشاره کرد ساکت‌اش کنم. وگرنه قرارمان به هم خواهد خورد. نازیلا را کشیدم کنار و حمله‌ی خشم و عصبیت‌اش را آرام کردم. برام دردناک بود به‌ش بگویم که چند وقتی را با فرجام باید بگذراند. یک سال، نه بیش‌تر. به خودم ناسزا می‌گفتم در دل. فرجام نزدیک شد و گفت:"اگه اونو دوس داری و به‌ش اعتماد می‌کنی، بیا با من." امیدوار بودم نازیلا روبرگرداند و بگذارد برود. این‌کار را نکرد. پرسید:"اون‌وقت چی می‌شه؟" هم فرجام و هم من به‌ش گفتیم: هیچ اتفاقی براش نخواهد افتاد. باورمان کرد، گونه‌ام را بوسید و دست فرجام را گرفت. با هق‌هق گفت:"تا یه سال دیگه." بغض‌ام را فرو دادم.&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;روز چهاردهم در ماستریخت قدم می‌زدم. پدر و مادرم را به بهانه‌ای کشانده بودم. "بابا، می‌خوام یه بارونی واسه‌ت بخرم" و "مامان، یه کیف خوشگل هم واسه تو می‌خرم." پدر و مادرم پول چندانی نداشتند و برای همین بدشان نیامد از این کار نیکوی من. پدرم گفت که به من افتخار می‌کنند. خیلی زیاد. اما تردید ندارم که او، درست مثل مادرم، از خودش می‌پرسید که این پول را از کجا آورده‌ام. گفتم:"به زودی یه پول حسابی به دستم می‌رسه. این پیش‌پرداخته." مادرم سرخ شده و مرا بغل کرده بود. مهربان گفته بود:"من همیشه می‌گفتم تو به یه جایی می‌رسی."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس از انجام وظیفه‌ی خرید، پدر و مادرم را کشاندم طرف همان نیمکت و سپردم‌شان به فرجام، که حالا آن ته‌ریش را زده بود و زیر چانه، چسب زخم بزرگی چسبانده بود.&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;بر اساس قرار، پس از هر بار دیدار، هر تماسی میان من و فرجام قطع می‌شد. پس از دوماه و بعد ده ماه دیگر اجازه داشتم نامه‌ای به دوست، دوست دختر و پدر و مادرم بنویسم. جز آن، در طول سال نباید هیچ تلاشی برای تماس با آن‌ها می‌کردم و نیز هیچ قدمی هم برنمی‌داشتم ببینم کجا هستند.&lt;br /&gt;دیگر نمی‌خواستم در خانه‌ی پدر و مادر زندگی کنم. خانه‌ی بزرگی بود با باغچه‌ای که به رسیدگی احتیاج داشت. حوصله‌ی این یک کار را نداشتم. خانه را اجاره دادم به زوجی آلمانی و پول ماهانه‌ای که دریافت می‌کردم، کافی بود برام که جای دیگری آپارتمانی اجاره کنم. پس از کلی این دست و آن دست کردن، رفتم آمستردام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز بیستم با قطار رفتم آمستردام. با چهار چمدان سنگین، پر از خاطره. به زحمت می‌توانستم حمل کنم. مرد پیر مهربانی دوتا از آن‌ها را با من کشید و پرسید که شب کجا خواهم خوابید. به‌ش از آپارتمانی که اجاره کرده بودم، گفتم. زیر لب غر زد:"عالیه. عالی. خب، پس خداحافظ." چمدان‌ها را پرت کرد رو زمین و رفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس از کلی کش و واکش و کلنجار با چمدان‌ها، دست آخر به آپارتمان رسیدم و دیدم که صاحب خانه به قول خودش عمل کرده و همه چیز را برداشته و برده. هفت شب رو زمین خوابیدم و به رادیو که از خانه آورده بودم گوش دادم و رو زمین غذا خوردم. شاید باید می‌رفتم سر کار. به جای آن زنگ زدم به مستاجرهای خانه‌ی پدری و ازشان خواستم که اجاره را اول ماه بدهند. سه روز بعد، با پول رسیده تخت‌خواب خوب، تله‌ویزیون و صندلی راحتی، مثل همانی که پدر داشت خریدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلم برای نازیلا خیلی تنگ بود. نیاز به او را؛ تا زمانی که داری متوجه نمی‌شوی، اما وقتی نیست... می‌فهمی که چه اندازه برات معنا دارد. کلیشه است این، اما صادقانه‌ترین حرف هم هست. نیاز جنسی در من قوی شد. شاید پیش از آن‌که می‌سپردم‌اش به فرجام، باید ساعاتی باش می‌گذراندم. حالا برو سراغ یکی دیگر. با این فکر که من یک سال تمام وفادار بمانم و بعد متوجه شوم که او، از سر ناراحتی انزوا، با فرزاد کثافت‌کاری می‌کرد؛ خودم را آرام کردم. این محال است. برای همین تصمیم گرفتم خودم سراغ کسی نروم، اما در را به روی خودم نبندم. پس: رفتن به روسپی‌خانه را دادم به فراموشی، اما گذراندن شبی پر از شور وحشیانه با زنی، راننده اتوبوس یا کنترل‌چی تراموا نمی‌توانست بد باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ماه اول کند گذشت. نه کار داشتم، نه درس می‌خواندم. پس کجا باید می‌رفتم و رفیقی، آشنایی پیدا می‌کردم؟ تنها بیرون رفتن و سر زدن به می‌خانه عادت من نبود. تصمیم گرفتم شب ثابتی بیرون بروم. به می‌خانه‌ی &lt;strong&gt;آلکسیس&lt;/strong&gt; در میدان موزه.&lt;br /&gt;اولین شب، بی تفاوت نشستم رو چارپایه‌ی جلوی بار. صدای موسیقی خیلی بلند بود و کنار من مرد زشتی نشسته بود که سعی داشت زن جذابی را به تور بیندازد. تا لیوان‌اش خالی می‌شد، یکی برای خودش و یکی هم برای آن خانم سفارش می‌داد. خوش بودند و این با هیچ منطقی جور درنمی‌آمد: زن به این جذابی با آن مردک چه کار داشت، در حالی که جوان خوش تیپی، در نزدیکی‌ش تنها نشسته و دارد می‌نوشد؟ کمی که گذشت، دوتایی بلند شدند و رفتند سوی توالت و مرد پشت بار سر تکان داد:"عجب بابا. دیدی مرده چه زشته؟" سر تکان دادم و چند کلمه‌ای از تعجب خودم گفتم و بعد:"تا هفته‌ی دیگه." بلند شدم و زدم بیرون و خودم را در شب مستی ِ آمستردام کشاندم به آپارتمان. آن شب خواب دیدم که نازیلا دارد فرزاد را با شور عاشقانه می‌بوسد و سوی توالت آلکسیس می‌کشاند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صبح روز بعد با سردرد بیدار شدم. تن؛ زیاد نوشیده بودم. جان؛ نزدیکان‌ام را سپرده بودم به یک کوتوله. تصمیم گرفتم دست به کاری بزنم و آن جور که فکرش را کرده بودم، سرم را کبک وار در برف فرو نکنم. آن‌هم یک سال تمام. بلند شدم و ریش را پس از سه هفته تراشیدم، پیراهن پوشیدم، کراوات زدم و رفتم بیرون. بدون مدرک، بدون هدف... اما با این خواسته که کاری پیدا کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رییس کارگزینی شرکت لاکتاکوم، شرکت کوچکی که سفارش تلفنی برای شرکت‌های دیگر انجام می‌داد، گفت:"صدای خوبی داری و می‌تونی ازش خوب استفاده کنی واسه جلب مشتری." محل کارم را نشان داد: میزی با یک کمپیوتر، صندلی، دو قلم، یک گوشی، برنامه‌ی کار، مقررات، زیر سیگاری – بین ساعت دو تا چهار اجازه بود سیگار بکشی- و یک گلدان. بعد مرا به همکاران معرفی کرد. سه نفر بودند: زن شصت ساله‌ای که در حال صحبت تلفنی به بافتن مشغول بود. مرد لوس دیگری که دایم می‌خندید و شوخی جنسی می‌کرد و یک ویتنامی که بدون لهجه حرف می‌زد، اما از من خوش‌اش نیامد چون شبیه امریکایی‌ها بودم. در رفتارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در این محل کار هم نتوانستم تماس اجتماعی با کسی برقرار کنم. رییس کارگزینی کثیف‌ترین آدمی بود که به عمرم دیده بودم و به‌ش شک کردم که روزی یک بار آن مردک لوس را به زیرزمین اداره می‌برد. نه‌ آن‌که بخواهم تحقیرش کنم، اما از نزدیک شدن به‌ش حذر کردم. حالا دل‌تنگی‌م برای دوستی چون فرزاد خودش را نشان می‌داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زندگی جنسی من خلاصه شد به تماشای فیام‌های اروتیک تله‌ویزیون. چون در آلکسیس هم اتفاقی نیفتاد. یک بار، چند لحظه‌ای تو چشم‌های دختری نگاه کردم، اما وقتی باش سر حرف باز کردم، لهجه‌ی نامفهومی داشت که عرق به تن‌ام نشاند تا بفهمم چه می‌گوید. از شمال هلند بود. گرچه نیاز من به زن در اوج بود، اما نتوانستم تصور عشق‌بازی با این دختر را به خیال بیاورم. اگر قرار باشد به نازیلا خیانت کنم، به‌تر بود با کسی باشد که با او برابری می‌کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا دو ماه گذشته بود و من می‌توانستم اولین نامه را بنویسم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;آمستردام، 11 نوامبر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عزیزانم،&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو ماه خیلی طولانی است، در شهر دیگر، بدون دوست و شب‌های بی‌خوابی. با فرجام – کسی که شما را همراه خودش برده، که این را حالا می‌دانید- قرار گذاشته بودم که پس از دوماه نامه‌ای بنویسم. حالا دارم می‌نویسم: حال‌تان چه‌طور است؟ فرجام قول داده که خوب از شما مراقبت کند و هیچ کمبودی نداشته باشید. به‌ش اعتماد کرده‌ام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوماه گذشته خیلی سنگین بوده‌اند برام: دلم براتان خیلی تنگ شده و نمی‌دانم چه کنم. حالا آمده‌ام به آمستردام (مامان نگران نباش، خانه را نفروخته‌ام، اجاره داده‌ام). در آمستردام زندگی می‌تواند زیبا باشد، اگر بتوانی جای خودت را پیدا کنی. می‌توانی با دوست‌هات از این کافه به آن کافه بروی. می‌توانی به موزه بروی. می‌توانی آدم‌ها را تماشا کنی. آمستردام جنبه‌های خیلی خوبی دارد، اگر دوست وآشنا داشته باشی. اما من کسی ندارم. شاید هم نمی‌خواهم داشته باشم. زیاد دنبال‌اش نیستم. در محل کارم – بله، پس از سال‌ها دارم کار می‌کنم- هم‌کاران را نمی‌شود دوست نامید. یک زن پیر است که دایم در حال بافتن است، یک مرد لوس که قصد دارد مرا تور کند و یک ویتنامی که از من نفرت دارد – چون به نظرش من مثل امریکایی‌ها رفتار می‌کنم. خلاصه: در محل کار با کسی دوست نشده‌ام. در ساعات دیگر بیش‌تر تله‌ویزیون نگاه می‌کنم و گاهی هم بیرون می‌روم. اما نازیلا، ناراحت نباش... من به تو وفادارم. متوجه شده‌ام که خیلی سخت است آدم بدون زن بماند. یک بار با دختری جند کلمه‌ای رد و بدل کردم، اما مدام در حال مقایسه‌ی او با تو بودم و در این مقایسه، او به تو باخت. تو در اعماق جانم خانه داری. تو را دوست دارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرزاد، تو چه‌طوری؟ به دوست دختر من کاری نداشته باشی ها.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوب، دیگر تمام کنم. حالا باید بروم شام بخورم، با زن همکارم که کاری جز بافتن نمی‌داند. او از من خواست و فکر کردم بی‌ادبانه است جواب رد بدهم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا ده ماه دیگر.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یحیا&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;در راه سوی ایستگاه مترو نامه را پست کردم و تعجب کردم از این‌که جلوی اداره‌ی پست صف طولانی بود. آدم‌های جوراجور ایستاده بودند و رفتم آخر صف ایستادم. زن اسپانیولی زبانی با شور و هیجان داشت با زن سیاه‌پوستی حرف می‌زد. دو رومانیایی داشتند نگاه می‌کردند و پس از گذشت زمانی خودشان را قاطی بحث کردند. دیدن‌شان جالب بود. وقتی غروب آن‌روز با خانم همکارم داشتم شام می‌خوردم، ازم پرسید:"می‌دونی چه چیزت واسه‌م جالبه؟" سر تکان دادم و ناشیانه دوبار چنگال فروکردم به برگ کاهوی تو بشقاب و احساس کردم همه‌ی آدم‌های حاضر در غذاخوری دارند نگاهم می‌کنند. همکارم ادامه داد:"تو اون‌قد بسته و تو خودتی که آدم کنجکاو می‌شه." سعی کردم دوباره کاهو را بردارم، در حالی‌که زن آرزومندانه داشت نگاهم می‌کرد. "کنجکاو واسه من؟" برگ کاهو جنگ را باخت و درون دهانم گم شد. در حال جویدن به چشم‌های زن نگاه کردم و در نگاه‌اش تایید شد آن‌چه که فکر می‌کردم: فلنگ را باید بست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سعی کردم حرف را عوض کنم. موفق نشدم. در حالی‌که آخرین لقمه را می‌بلعیدم، گفتم:"ساعت چنده؟" با دل‌خوری نگاه کرد. در زیبایی‌ خودش – که نشانه‌ای ازش نداشت- تردید نداشت. حرف را قطع کردم، حساب را پرداختم. بعد رفتم خانه: زن شوهردار شصت ساله سعی داشت مرا تور کند. یادداشت شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک ماه دیگر گذشت. ماهی که کاری نکردم جز کار، آشپزی و تماشای تله‌ویزیون. وقتی دوست و رفیق داری، خیلی مشکل است دوستان تازه‌ای پیدا کنی. روزی تو مترو نشسته و داشتم می‌رفتم خانه. مرد سیاهی جلوی من ایستاده بود. کت چرمی به تن داشت، دست‌کش سیاه و یک سر و گردن بلندتر از من بود. حرف‌مان از غرزدن سر مترو شروع شد. اسم‌اش &lt;strong&gt;گراهام&lt;/strong&gt; بود. صحبت جالبی بود. روزنامه نگار بود. وقتی داشتم پیاده می‌شدم، گفت:"دوباره هم‌دیگه‌رو می‌بینم آقا یحیا." امیدوار بودم. مرد دل‌پذیری بود، که به هر لب‌خندی دندان‌های سپید شیرگون‌اش بیرون می‌افتاد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند روز بعد او را در صف صندوق یک ساندویچ‌فروشی زنجیره‌ای دیدم. متفکر به جلو خیره بود، اما وقتی به‌ش گفتم به‌تر است برویم جای دیگر غذا بخوریم، صورت‌اش باز شد. رفتیم به غذاخوری ساده‌ای در میدان &lt;strong&gt;رمبراند&lt;/strong&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گراهام دستمال سفره را برداشت و مرتب رو زانوش گذاشت. غذاش را با شکل تمیز و مرتبی خورد. نازیلا هم همین زیبایی را در غذاخوردن داشت. هرکاری که گراهام می‌کرد و هرچیزی که می‌گفت، انگار در خون‌اش بود. بی‌گمان قدرت‌اش در روزنامه‌نگاری نیز همین‌جا پنهان بود. برام از ماه‌هایی گفت که در افغانستان بوده و گزارش از جنگ می‌نوشته. از ماه‌هایی که در انگلستان بوده و از خانواده‌ی سلطنتی آن‌جا گزارش تهیه کرده. و از شغل فعلی‌ش: دبیر یکی از روزنامه‌های سراسری معتبر. صحبت‌مان گل انداخته بود. عالی بود. از کج و کوله‌گی حرف زدن با فرزاد، هیچ نشانی نداشت. گراهام مرد جالبی بود. ده سال بزرگ‌تر از من. در همان غذاخوری بود که تصمیم گرفتیم با هم دوست شویم. گراهام بعدها گفت:"ما این تصمیم رو تو مترو گرفته بودیم."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گراهام بلند شد و حساب کرد و انعام حسابی به دختر خدمت‌کار غذاخوری داد. وقتی از غذاخوری بیرون آمدیم، تعجب کردم از سکوتی که در گرفت. تا حالا به کسی برنخورده‌ام که پس از حساب کردن، نپرسد:"کم انعام ندادم؟" یا بدتر از آن:"زیادی ندادم؟" گراهام در این زمینه هم آدم جالبی بود.&lt;br /&gt;کنار کانال‌ها قدم زدیم، از خانه‌های زیبا تعریف کردیم و شماره تلفن رد و بدل کردیم. بعد با کوبیدن دستی گرم و دوستانه به شانه‌ی یک‌دیگر خداحافظی کردیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در این فاصله احساس راحتی کردم در آمستردام و زمان از نظرم زود می‌گذشت. در پایان ماه چهارم گراهام به‌م گفت:"چرا نمی‌آی یه سری به تحریریه بزنی؟"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تحریریه در ساختمانی بود که اداره‌ی روزنامه‌ی سراسری دیگری نیز در آن بود. برای ورود باید کارت شناسایی می‌دادی و پای ورقه‌ای امضا می‌کردی. از درون قاب اشعه‌ باید می‌گذشتی که مامور تنومندی با ساعت مچی ارزان‌قیمت جلوش ایستاده بود و با همه شوخی می‌کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گراهام همه جای تحریریه را نشان‌ام داد و بعد گفت:"تو رو می‌شناسم. آدم باهوشی هستی، اما می‌تونی بنویسی؟" سرم را به نفی تکان دادم و گفتم:"نوشتن کار هرکسی نیست." با حرکت دست اشاره کرد که چیزی نگویم و گفت:"می‌تونم واسه‌ت یه کار جور کنم. کسی کارنامه‌ی کاری‌تو کنترل نمی‌کنه و من تاییدت می‌کنم. می‌خوای روزنامه نگار بشی؟" یک‌دیگر را بغل کردیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همان روز بعد از ظهر در جلسه‌ی تحریریه به عنوان روزنامه ‌نگار و همکار تازه معرفی شدم. بیش‌تر باید گزارش‌های سیاسی داخلی می‌نوشتم. همکاران به من تبریک گفتند و وقتی راحتم گذاشتند، به رییس کارگزینی لاکتاکوم زنگ زدم و گفتم که از کارم استعفا می‌دهم. اظهار تاسف کرد و گفت استعفای من ضربه‌ای است به شرکت و مرا به شام در خانه‌اش دعوت کرد. دوستانه تشکر کردم و بهانه آوردم که دوست ندارم با نمایندگان کارفرما غذا بخورم. خوشبختانه می‌فهمید.&lt;br /&gt;در روزنامه زود با روش کار آشنا شدم و گراهام اول همه‌ی نوشته‌هام را می‌خواند و پیش از ارسال به سردبیر اصلاح می‌کرد. همه راضی بودند. من هم؛ زیرا کاری متنوع و همکاران خوبی داشتم. دیگران نیز؛ زیرا محبوب همه بودم. چیزی نگذشته بود که دعوت شدم به جشن تولد و غیره. شبی، من و ناتالی، دختر کارآموز بخش اقتصادی، یک‌دیگر را بوسیدیم. موی بلند بلوند داشت. چشم‌های قهوه‌ای با مردمکی سبز تیره و تنی خوش‌فرم که حاضر بودم براش آدم بکشم. چند وقتی بود پا پیش می‌گذاشتیم و پس می‌کشیدیم. آن شب نزدیک شدیم. یک‌دیگر را بوسیدیم و من او را به خانه رساندم. دست‌ام را گرفت و از پله‌ها برد بالا. به اتاقش. جلوی در باز پرشور یک‌دیگر را بوسیدیم و پیش از آن‌که به خود آیم رو تخت دراز کشیده بودم و او نشسته بود روی من. حرکات آهنگین، گاه تند. لذتی بی‌اندازه. عشق‌بازی جانانه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صبح بعد کنار او بیدار شدم و باز عشق‌بازی کردیم. بعد با هم رفتیم به دفتر روزنامه و مورد سرزنش گراهام قرار گرفتیم. دو ساعت دیر کرده بودیم. وقتی ناتالی از اتاق رفت بیرون، گراهام گفت:"راه تو خیلی دوره. من یه اتاق خالی دارم. می‌تونی بیای خونه‌ی من." پیش‌نهادش را پذیرفتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خانه‌ی گراهام در هیرن‌خراخت بود. خانه‌ای بس بزرگ در برابر آپارتمان محقری که داشتم. گراهام خودش در طبقه‌ی اول می‌نشست و طبقه‌ی بالا را در اختیارم گذاشت. حمام و آشپزخانه‌ی جدا داشتم. با این حال همیشه با هم غذا می‌خوردیم. ناتالی روزانه می‌آمد پیش من. رابطه‌ای داشتیم که در کنار اعتماد، به خصوص استوار بود بر رابطه‌ی جنسی ساده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زمان می‌گذشت. چنان زود که ده ماه از آخرین باری که پدر و مادرم را دیده بودم، به سرعت گذشت. باید نامه می‌نوشتم. در اصل: می‌توانستم نامه بنویسم؛ اگر می‌خواستم. ماه‌ها از سر گذرانده بودم، از این روز به آن روز. لذت از کار، ناتالی و دوستی با گراهام. از زندگی در آمستردام لذت می‌بردم. شیفته‌ش شده بودم، حتا. آمیزه‌ی فرهنگ‌ها. مثل فصل‌ها که گاه به هم می‌آمیختند. محشر بود. دیگر نمی‌خواستم به جنوب برگردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شبی با هم بودیم. سه نفری. تو خانه‌ی گراهام.صحبت از گذشته‌ی من شد. براشان از قرارم با فرجام گفتم. گراهام پرسید:"با یه غریبه قرار گذاشتی که نزدیکانت رو یه سال بسپری دستش؟ تا متوجه بشی که اونا چه‌قدر تو رو دوس دارن؟"&lt;br /&gt;گفتم:"آره... و اعتماد می‌کنن. گوش کن گراهام... شاید یه کم عجیب باشه..."&lt;br /&gt;ناتالی جیغ کشید:"یه کم...؟" و عصبانی نگاه‌ام کرد:"اگه این کارو با من می‌کردی." بلند شد و از پله‌ها رفت بالا. گراهام لیوان‌ویسکی‌ش را دوباره پر کرد و گفت:"یحیا، می‌خوای ادعا کنی که دلت واسه دوست دخترت، دوست خوبت و پدر و مادرت تنگ نشده؟"&lt;br /&gt;به تایید سر تکان دادم. گراهام چیزی گفت که من جراتش را نداشتم.&lt;br /&gt;- دقیقن با اون فرجام چه قراری گذاشتی؟ چی به‌ش دادی؟&lt;br /&gt;- هیچی. تازه خرج دوماه‌ام رو ازش گرفتم. تنها خواسته‌ش این بود که تا آخر عمر باش در تماس بمونم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن‌شب خوابم نبرد. از خیر نوشتن نامه گذشتم. چه‌قدر مشکل بود ظرف دو ماه همه‌ی نشانه و اثر خودم را پاک و اسم دیگری انتخاب کنم؟ البته مشکل‌تر از این تصمیم نبود که نزدیکانم را دیگر هرگز نبینم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;سومین هفته‌ی نوامبر ۲۰۰۷&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7547130-6472075808940085124?l=ravayt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ravayt.blogspot.com/feeds/6472075808940085124/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7547130&amp;postID=6472075808940085124' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7547130/posts/default/6472075808940085124'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7547130/posts/default/6472075808940085124'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ravayt.blogspot.com/2007/12/blog-post.html' title=''/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/R1crFdZA82I/AAAAAAAAASs/ZsQ5sH5k0HI/s72-c/vaska_amster03.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7547130.post-3463402845158481363</id><published>2007-11-20T04:54:00.000-08:00</published><updated>2007-11-21T06:20:00.541-08:00</updated><title type='text'>طبیعتِ بی‌جان</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;از: نشریه‌«&lt;a href="http://www.newyorker.com/fiction/features/2007/04/09/070409fi_fiction_delillo"&gt; نیویورکر&lt;/a&gt;»، ۷ آوریل ۲۰۰۷ .&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/R0L-d-5ps2I/AAAAAAAAARw/IThh-19iD_A/s1600-h/delillo_pic.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5134946316210254690" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/R0L-d-5ps2I/AAAAAAAAARw/IThh-19iD_A/s320/delillo_pic.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;center&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;طبیعتِ بی‌جان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.litencyc.com/php/speople.php?rec=true&amp;amp;UID=1214"&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;دُن دلیللو&lt;/span&gt; &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;ترجمه: علی لاله‌جینی&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در آستانه‌ی در ظاهر که شد، نمی‌شد باور کرد مردی است که از طوفان خاکستر بیرون آمده است، سر تا پا خون و خاکسترِ گداخته‌ی فلز، با بوی ِ گندِ سوخته‌گی، با برقِ تیز شیشه خرده‌ها بر صورتش. در آستانه‌ی در، با نگاهی خیره ولی محو، عظیم به نظر می‌رسید. با کیفی در دست، ایستاد و به آرامی سر تکان داد. زن فکر کرد شاید به او شوک وارد شده است ولی دقیقاً نمی‌دانست چه جور شوکی، یا اصطلاحِ پزشکی‌ش چیست. از پشتِ سر زن رد شد و به آشپزخانه رفت. زن سعی کرد به دکترِ خودش زنگ بزند یا به اورژانش، و یا به نزدیک‌ترین بیمارستان، ولی فقط بوقِ اشغالِ خطوط را شنید. تلویزیون را خاموش کرد، مطمئن نبود برای چی، شاید می‌خواست نگذارد مرد خبری را بشنود که تازه از آن بیرون جسته بود، شاید به این دلیل، و بعد به آشپزخانه رفت. مرد پشتِ میز نشسته بود، برایش لیوانی آب ریخت و گفت &lt;strong&gt;جاستین &lt;/strong&gt;از مدرسه زود مرخص شده بود. پیش مامان بزرگ است، برای این‌که اخبار را، تا آن‌جا که به پدرش مربوط می‌شود، نشنود.&lt;br /&gt;مرد گفت: «همه به من آب می‌دهند.»&lt;br /&gt;زن فکر کرد اگر او صدمه‌ی جدی دیده بود، خون‌ریزی شدید، نمی‌توانست این همه راه بیاید یا از پله‌ها بالا بیاید.&lt;br /&gt;بعد مرد چیز دیگری گفت. کیف دستی‌ش کنار میز مثل چیزی بود که انگار از گورستانِ زباله‌ها بیرون کشیده باشی. مرد گفت: انگار پیراهنی از آسمان فرود آمد.&lt;br /&gt;زن کمی آب روی دستمالِ آشپزخانه ریخت، خاکستر و گرد و خاک دست‌ها و سر و صورت او را پاک کرد، مواظب بود دستش به خرده شیشه‌ها نخورد. خون بیش‌تر از این‌ها بود که فکر می‌کرد، و بعد متوجه چیز دیگری شد--- زخم‌ها و خراش‌ها آن‌قدر جدی و زیاد نبودند که باعث این همه خون شوند. خون، خونِ او نبود. بیش‌ترش مال کسِ دیگری بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زن به مادرش گفت: «ناگهان سر و کله‌اش در آستانه‌ی در پیدا شد، انگار از مرگ برخاسته. شانس آوردیم جاستین این‌جا پیش شما بود. چرا که وحشتناک بود پدرش را با آن وضع ببیند. سر تا پا مثل دوده‌ی خاکستر، نمی‌دانم، مثل دود، سر تا پا خونین آن‌جا ایستاده بود.»&lt;br /&gt;«ما با هم پازل بازی کردیم، پازلِ حیوانات، اسب‌ها وسطِ میدان.»&lt;br /&gt;آپارتمانِ مادرش زیاد از خیابانِ پنجم دور نبود، روی دیوارهای اتاق، کارهای هنری با دقتِ زیاد کنارِ هم چیده شده بود، با اشیای کوچک برنزی روی میزها و قفسه‌های کتاب. وضعیتِ به‌هم ریخته‌ی اتاقِ پذیرایی مناسب امروز بود. بازی‌ها و وسایلِ جاستین ولو کف اتاق وضعِ همیشه‌گی اتاق را به‌هم ریخته بود، لیان فکر کرد این طوری خوبه وگر نه در اتاقی با این ریخت و پاش نمی‌شد حتی پچ پچ کرد.&lt;br /&gt;«نمی‌دانستم چکار کنم، یعنی همه‌ی تلفن‌ها اشغال بود. آخرش تا بیمارستان پیاده رفتیم. مثل بچه‌ها پا به پا رفتیم.»&lt;br /&gt;«اولا چرا قبل از هرجایی آمد خانه‌ی تو؟»&lt;br /&gt;«نمی‌دانم.»&lt;br /&gt;«چرا یک‌راست نرفت به بیمارستان؟ آن‌جا، در مرکز شهر. چرا پیشِ دوستانش نرفت؟»&lt;br /&gt;منظورش از دوست، دوستِ دخترش بود، زخم زبانی بی اختیار. باید این را می‌گفت، نمی‌توانست جلو خودش را بگیرد.&lt;br /&gt;«نمی‌دانم.»&lt;br /&gt;«راجع به این قضیه حرفی نزدید. حالا کجاست؟»&lt;br /&gt;«حالش خوبه.»&lt;br /&gt;«راجع به چی حرف زدید؟»&lt;br /&gt;«مشکل اساسی نداره، جسمانیه.»&lt;br /&gt;«راجع به چی حرف زدید؟»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;نینا&lt;/strong&gt; مادر &lt;strong&gt;لیان&lt;/strong&gt; تا دو سال پیش، قبل از بازنشسته‌گی در دانشگاه‌های کالیفرنیا و نیویورک درس می‌داد. همان‌طور که کیت یک بار گفته بود استادِ فلان و بهمانِ، درسِ فلان و بیسار می‌داد. نینا بعد از جراحی‌ی زانویش، لاغر و رنگ پریده شده بود. بالاخره پیر شده بود و مصمم که پیر بشود. انگار پیری چیزی است که می‌خواست: پیر و فرسوده شدن، به استقبالِ پیری رفتن، پذیرفتن پیری، و خود را در اختیار آن گذاشتن. حالا عصا بود، قرص و دوا بود، چرت‌های بعد از ناهار بود، پرهیزهای غذایی بود، و مرتب از پزشک وقت گرفتن.&lt;br /&gt;«حالا وقت جروبحث نیست. او باید از این چیزها دور باشد، از جر و بحث برکنار باشد.»&lt;br /&gt;«&lt;strong&gt;کیت&lt;/strong&gt; توداره.»&lt;br /&gt;«تو &lt;strong&gt;کیت&lt;/strong&gt; را می‌شناسی.»&lt;br /&gt;«من همیشه او را به خاطر تودار بودنش تحسین کرده‌ام. وانمود می‌کند به جز پیادهروی و اسکی‌بازی، یا ورق‌بازی، چیزهای دیگر را هم وارد است، ولی چی؟»&lt;br /&gt;«صخره‌نوردی. یادت نرود.»&lt;br /&gt;«یادم رفته بود و تو هم با او رفتی.»&lt;br /&gt;مادرش در صندلی تکانی خورد، پاها را روی چارپایه‌ی جلو صندلی تکیه داده بود. لنگِ ظهر بود و او هنوز لباسِ خواب تنش بود، می‌مُرد برای یک سیگار.&lt;br /&gt;مادرش گفت: «من تودار بودنش را دوست دارم، یا هرچی که هست. ولی مواظب باش.»&lt;br /&gt;«جلو شما تودار است، یا بود، چندین بار در این باره با هم جدی صحبت کردیم.»&lt;br /&gt;مادرش گفت: «مواظب باش. او از خطری جدی جان سالم به در برده است، من می‌دانم. دوستانی هم آن‌جا داشت. آن‌را هم می‌دانم. ولی اگر شل بگیری حسِ هم‌دردی و حسن نیتت رو قضاوتت تاثیر خواهد گذاشت. و جاستین، دوباره پدری دور و بر خانه خواهد داشت.»&lt;br /&gt;لیان گفت: «بچه حالش خوب است. کی می‌داند حالِ بچه چطور است؟ حالش خوب است، برگشته به مدرسه. دوباره مدرسه‌ها را باز کردند.»&lt;br /&gt;«ولی تو نگران هستی. می‌دانم. دوست داری به ترس‌ات دامن بزنی.»&lt;br /&gt;«بعدش چی؟ از خودت نمی‌پرسی؟ نه تنها ماه آینده بل‌که سال‌های پیشِ رو.»&lt;br /&gt;«بعدش چی‌ وجود ندارد. هیچ بعدی وجود ندارد. این بعدی بود. هشت سال پیش، آن‌ها بمبی در یکی از برج‌ها کار گذاشتند. کسی نگفت بعدی چیست. این بعدی بود. وقتی دلیلی برای ترسیدن وجود نداشته باشد باید ترسید . حالا خیلی دیر است.»&lt;br /&gt;لیان کنارِ پنجره ایستاد.&lt;br /&gt;«ولی وقتی که برج‌ها فروریختند.»&lt;br /&gt;«می‌دانم.»&lt;br /&gt;«وقتی این اتفاق افتاد.»&lt;br /&gt;«می‌دانم.»&lt;br /&gt;«فکر کردم مرده.»&lt;br /&gt;نینا گفت: «منم همین‌طور، خیلی ها شاهد بودند.»&lt;br /&gt;«فکر کردم، مرد مرده، زن مرده.»&lt;br /&gt;«می دانم.»&lt;br /&gt;«شاهد فروریختن آن برج‌ها.»&lt;br /&gt;مادرش گفت: «اولی و بعد دومی. می‌دانم.»&lt;br /&gt;برای مدتی ساکت شدند.&lt;br /&gt;نینا گفت: «البته بچه موهبت است، ولی از طرف دیگر، تو بهتر از من می‌دانی، ازدواج با این مرد اشتباه بزرگی بود، و تو این را می‌خواستی، منتظرش بودی. تو می‌خواستی یک طورِ خاصی زندگی کنی، به عواقبِ کار اهمیت نمی‌دادی. تو چیز خاصی می‌خواستی و فکر کردی کیت همان است.»&lt;br /&gt;«چی می‌خواستم؟»&lt;br /&gt;«فکر کردی کیت ترا به آرزوهایت می‌رساند.»&lt;br /&gt;«من چی می‌خواستم؟»&lt;br /&gt;مادرش گفت: «این که به شکلِ خطرناکی احساسِ زنده بودن کنی. درست مثل پدرت. ولی قضیه این نیست. پدر تو اصولاً آدمِ محتاطی بود. و پسرت بچه‌ی زیبا و حساسی است. ولی این به کنار.»&lt;br /&gt;در حقیقت نینا این اتاق را تر و تمیز و بدون بازی‌ها و وسایلِ جاستین ولو روی زمین، دوست داشت. لیان هم دوست داشت. مادرش تنها چند سالی بود که این‌جا زندگی می‌کرد، و لیان شاید ترجیح می‌داد این اتاق را مثل یک مهمان ببیند، فضایی سرشار از آرامشِ خیال و در عین حال کمی دلهره‌آور. آن‌چه بیش‌تر از همه دوست داشت دو تابلو طبیعتِ بی‌جان از &lt;strong&gt;جورجو موراندی&lt;/strong&gt; روی دیوارِ شمالی بود، موراندی، نقاشی که مادرش کارهای او را مطالعه کرده و درباره‌ی آن‌ها مطلب نوشته بود. تابلوها مجموعه‌ای از بطری‌ها، پارچ‌ها و قوطی‌های بیسکویت بودند، همین. ولی چیزی در چرخش قلم‌مو بود که آن‌ها را برای او مرموز می‌کرد، یا در لبه‌های نامتعارفِ گلدان‌ها و پارچ‌ها، لبه‌هایی رو به درون که وضعیتی را شناسایی می‌کرد، انسانی و مبهم، به دور از خودِ نور و رنگِ تابلوها. Natura morta. اصطلاحِ ایتالیایی برای طبیعتِ بی‌جان، به نظر قوی‌تر از آن‌چه که باید باشد می‌رسید، بد‌یمن و یک‌نواخت، ولی این‌ها موضوعاتی بودند که او درباره‌ی آن‌ها با مادرش حرف نمی‌زد. بگذار معناهای‌ِ نهفته، فارغ از اظهار نظرهای مقتدرانه، در باد حکم‌رانی کنند.&lt;br /&gt;«وقتی بچه بودی دوست داشتی سوآل کنی. همیشه می‌خواستی از همه چیز سر در بیاری. ولی کنجکاوِ چیزهای نادرست بودی.»&lt;br /&gt;«آن‌ها چیزها مالِ من بودند، نه مالِ تو.»&lt;br /&gt;«کیت زنی می‌خواست که از کارهایی که با او کرده ابراز پشیمانی کند. این شیوه‌ی زندگی او است، زنی بگیرد که به خاطر انجام چیزی تاسف بخورد. ولی کاری که تو می‌کردی فقط یک شب یا یک آخرِ هفته نبود. او برای آخرِ هفته‌ها درست شده بود. و تو این کاره بودی.»&lt;br /&gt;«حالا وقتِ این حرف‌ها نیست.»&lt;br /&gt;«به هرحال تو با این مرد ازدواج کردی.»&lt;br /&gt;«و بعدش انداختمش بیرون. ایراد‌های جدی داشتم، که به مرور زمان به وجود آمده بود. ایرادی که تو می‌گیری خیلی فرق می‌کند. او دانشمند نیست، هنرمند نیست. نقاشی نمی‌کند، شعر نمی‌گوید. اگر بود، تو از کارهای دیگرش صرف نظر می‌کردی. او می‌خواست هنرمندی پر خروش شود. می‌خواست رفتاری بی‌مانند داشته باشد.»&lt;br /&gt;«این بار بیش‌تر از دست می‌دهی. احترام به خود را. به این فکر کن.»&lt;br /&gt;«بگو ببینم. کدام نقاشی رفتارش بی‌مانند است، حالا تصویری یا انتزاعی؟»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کیت کاغذی را امضا کرد، بعد کاغذی دیگر. آدم‌هایی روی تختِ روان و عده‌ای تو صندلی‌های چرخ‌دار نشسته بودند، و او برای نوشتن اسمش مشکل داشت و بستن دکمه‌های روپوشِ بیمارستان آن هم از پشت دردِ سر داشت. لیان برای کمک آن‌جا بود. بعد رفت. یکی از کارکنان بیمارستان او را روی یک صندلی ِچرخ‌دار گذاشت و هلش داد توی راهرو و از چند اتاق معاینه، همراه با رفت و آمد تخت روان بیماران اورژانس، رد شد.&lt;br /&gt;پزشکان با ماسک‌های کاغذی و با دست‌های شسته و تمیز مجاریِ تنفسی او را کنترل کرده و فشارِ خونش را اندازه گرفتند. آن‌ها به عکس‌العمل‌های وخیم و نهفته مریض نسبت به آسیب‌دیده‌گی توجه می‌کردند---به خون‌ریزی و کاهشِ آبِ بدن. کاهشِ جریانِ خون به بافت‌ها را امتحان کردند. کوفتگیِ عضلاتِ بدن را معاینه و با دقت به چشم‌ها و گوش‌هایش نگاه کردند. یک نفر از او نوار قلب گرفت. دستش را آزمایش و از آن عکس‌برداری کرد. چیزهایی به او گفتند که درک نکرد، مثل رباط، بافتِ غضروفی، پاره‌گی و پیچ‌خورده‌گی.&lt;br /&gt;یک نفر خرده شیشه را از صورت او در آورد. مرد یک‌بند حرف می‌زد، و از وسیله‌ای برای بیرون کشیدن خرده‌شیشه ها استفاده می‌کرد که سطحی بودند و او اسمِ آن وسیله را گذاشته بود پیک‌آپ. می‌گفت بیشترکسانی که وضع‌اشان وخیم‌تر بوده در بیمارستان‌های مرکزِ شهر یا در مرکزِ آسیب‌دیده‌گی‌های روحی در تاسیساتِ ساحلی مداوا می‌شوند. می‌گفت همان‌طور که انتظار می‌رفت تعداد بازمانده‌گان زیاد نبودند. حوادث بر او تاثیر گذاشته بود به همین خاطر قادر نبود جلو حرف‌زدنش را بگیرد. پزشکان و داوطلبان بیکار ایستاده بودند و منتظر مجروحینی بودند که بیشترشان زیر آوار مانده بودند. گفت برای بیرون آوردن خرده‌شیشه‌هایی که عمیق‌تر فرو رفته‌اند از پنس دیگری استفاده خواهد کرد.&lt;br /&gt;«جایی که بمب‌اندازهای انتحاری هستند. شاید دلت نمی‌خواهد بشنوی.»&lt;br /&gt;«نمی‌دانم.»&lt;br /&gt;«جاهایی که این اتفاق می‌افتد، بازمانده‌گان، آدم‌هایی که در آن دور و بر زخمی می‌شوند، گاهی اوقات، ماه‌ها بعد، به خاطرِ شرایط نامطلوب، زخم‌هایشان دوباره عود می‌کند. و بعد معلوم می‌شود که این به خاطرِ تکه تکه‌های ریزِ بدن بمب‌انداز انتحاری است. بمب‌انداز انتحاری تکه تکه می‌شود، به معنای واقعی کلمه تکه تکه می‌شود، و تکه‌های گوشت و استخوان با آن شتاب و نیرویی که به بیرون پرتاب می‌شود، سفت و تیز می‌شود، و در بدنِ کسی که در تیررس قرار دارد ثابت می‌ماند. باور می‌کنی؟ دانش‌جویی در کافه‌ای نشسته. از حمله جانِ سالم به در برده. ماه‌ها بعد، آن‌ها این گوشت‌های ریز شبیه گلوله را پیدا می‌کنند، گوشتِ انسان که زیرِ پوست رسوخ کرده است. آن‌ها به این می‌گویند گلوله‌ی انفجاری ارگانیک.»&lt;br /&gt;او شیشه خرده‌ی دیگری را با پنس از صورت کیت بیرون کشید.&lt;br /&gt;گفت: «اما گمان نمی‌کنم تو چنین چیزی داشته باشی.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو نفر از بهترین دوست‌های جاستین خواهر و برادری بودند که ده بلوک آن‌ ور تر در یک ساختمان بلند زندگی می‌کردند. اوایل لیان در به یاد‌آوردن اسم آن‌ها مشکل داشت و آن‌ها را خواهر- برادر صدا می‌زد، و به زودی این اسم جا افتاد. جاستین گفت خوب این اسمِ واقعی آن‌ها است، و لیان فکر کرد، این جاستین وقتی بخواهد بچه‌ی با مزه‌ای می‌شود.&lt;br /&gt;لیان، ایزابل، مادرِ خواهر- برادرها، را توی خیابان دید، آن‌ها تو کنجی ایستادند به صحبت.&lt;br /&gt;«خوب بچه‌ها از این کارها می‌کنند، حتما، ولی باید اقرار کنم که دارم به فکر می‌افتم.»&lt;br /&gt;«یک جورهایی تبانی می‌کنند.»&lt;br /&gt;«آره، و یک جور رمزی با هم حرف می‌زنند، و ساعت‌ها در اتاقِ کتی، با درِ بسته، پشتِ پنجره می‌ایستند.»&lt;br /&gt;«تو متوجه می‌شوی که پشتِ پنجره ایستاده‌اند؟»&lt;br /&gt;«وقتی از جلو اتاقِ کتی رد می‌شوم، حرف‌هایشان را می‌شنوم و می‌فهمم کجا هستند. نزدیک پنجره، و رمزی حرف می‌زنند. شاید جاستین چیزهایی به تو می‌گوید؟»&lt;br /&gt;«نه، چیزی نمی‌گوید.»&lt;br /&gt;«برای این که دارد کمی عجیب می‌شود، باور کن، این همه وقت می‌گذرانند، اولش کز می‌کنند، و بعد، نمی‌دانم، یک‌بند حرف‌های نامفهوم پچ پچ می‌کنند، بچه‌ها این‌جوری حرف می‌زنند، حتما، ولی با وجود این.»&lt;br /&gt;لیان مطمئن نبود که قضیه چیست. قضیه‌ی سه تا بچه که با هم بازی می‌کنند.&lt;br /&gt;لیان، در حالی که می‌فهمید دارد حرف پوچی می‌زند، گفت: «جاستین دارد به آب وهوا علاقه‌مند می‌شود. فکر می‌کنم آن‌ها در مدرسه ابرها را بررسی می‌کنند.»&lt;br /&gt;«آن‌ها درباره‌ی ابرها پچ پچ نمی‌کنند.»&lt;br /&gt;«خب،.»&lt;br /&gt;«بچه‌های من به هیچ وجهه نمی‌خواهند در این باره صحبت کنند. سر دسته‌شان کتی است. او همیشه برادرش را می‌ترساند. فکر کردم شاید تو چیزی می‌دانی.»&lt;br /&gt;«نه، نمی‌دانم.»&lt;br /&gt;«جاستین راجع به این موضوع چیزی به تو نمی‌گوید؟»&lt;br /&gt;«نه. قرار است چه بگوید؟»&lt;br /&gt;ایزابل گفت: «آره، خب.»&lt;br /&gt;کیت بلند قد بود، با موی ِتراشیده. و لیان فکر کرد شبیه نظامی‌هاست، یک نظامی حرفه‌ای، ورزیده و کارآزموده به نظر می‌آمد، البته نه در میدانِ جنگ، بل‌که در مشکلاتِ بیهوده‌ی این زندگی، شاید در جدایی، در زیستن در تنهایی، پدر بودن آن هم از راهِ دور.&lt;br /&gt;کیت حالا تو تخت‌خواب بود و او را نگاه می‌کرد که کمی آن طرف‌تر، داشت دکمه‌ی پیراهنش را می‌بست. با هم در یک تختخواب خوابیدند چون لیان نتوانست به او بگوید که رو کاناپه بخوابد و از طرف دیگر لیان دوست داشت او کنارش بخوابد. کیت خوابش نبرد. به پشت دراز کشید و حرف زد ولی بیش‌تر گوش داد، و این خوب بود. لیان احتیاج نداشت احساسِ مرد نسبت به همه چیز را بداند، نه این‌قدر و نه از این مرد. با او بودن را دوست داشت. دوست داشت جلو او لباس بپوشد. می‌دانست وقت آن رسیده که کیت قبل از این که لیان لباسش را کاملا بپوشد بچسباندش قدِ دیوار. از تخت‌خواب بیرون بیاید و به او نگاه کند، و لیان دست از کاری که می‌کند بکشد و منتظر کیت بماند تا بیاید و بچسباندش قدِ دیوار.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کیت رو میزِ دراز و باریکی توی اتاقی در بسته دراز کشید. بالشی زیرِ زانو، و یک جفت چراغ بالای سر، و سعی کرد موسیقی گوش کند. در میان آوای بلند موسیقی، توجه‌اش را، برای تشخیص سازها، یکی پس از دیگری، به موسیقی متمرکز کرد---سازهای زهی، سازهای بادی و سازهای برنجی. ضربه‌هایی خشنِ و منقطع، قشقرقِ گوش‌خراشی که در او این حس را ایجاد می‌کرد که گویی در دلِ شهری علمی-‌تخیلی به سر می‌برد، شهری که در شرف تباهی است.&lt;br /&gt;کیت دستگاهی به مچش بسته بود که تصویری را با جزئیات نشان می‌داد، و حسِ زندانیِ درمانده‌ای را داشت که باید به چیزی فکر کند که رادیولوژیست گفته بود، رادیولوژیستی روسی که لهجه‌اش برای کیت اطمینان‌بخش بود، چون روس‌ها آدم‌های جدی‌ هستند و بر هر کلمه تاکید می‌کنند، شاید به همین خاطر بود وقتی رادیولوژیست زن از او خواست موسیقی انتخاب کند، او کلاسیک انتخاب کرد. حالا صدای رادیولوژیست را در هدفونش می‌شنید که می‌گفت توالی بعدی صدا سه دقیقه طول خواهد کشید، و وقتی موسیقی دوباره شروع شد او به نانسی دینراستاین، صاحبِ کلینیک خواب در بوستون، فکر کرد. آدم‌ها پول می‌دادند تا او خواب‌شان کند. یا به یک نانسی دیگر فکر کرد، اسمش چی بود، برای چند لحظه، به آن هم‌خوابه‌گی در &lt;strong&gt;پورتلندِ اورگان،&lt;/strong&gt; فکر کرد. اسم شهر را به یاد داشت ولی اسم زن را نه.&lt;br /&gt;صدا غیرقابل تحمل بود، و به تناوب صدای دنگ دنگِ خرد کننده و ضربِ الکترونیکی با زیر و بم متنوع شنیده می‌شد. او به موسیقی گوش داد و به چیزی فکر کرد که رادیولوژیست، با لهجه‌ی روسی گفته بود: «پس از شنیدن این موسیقی بلافاصله کلِ حادثه را فراموش می‌کنی. هر چقدر هم بد باشد.» کیت فکر کرد این شبیه توصیفِ مُردن است. ولی این موضوع دیگری بود، نوع دیگری صدا، و زندانی از اتاق دربسته بیرون نمی‌رود. به موسیقی گوش داد. خیلی سعی کرد صدای نی‌ها را بشنود و آن‌ها را از قره‌نی تمیز دهد، اگر اصلاً قره‌نی‌ای در کار بود، ولی از پسِ این کار برنیامد، و تنها نیروی تعدیل‌کننده نانسی دینراستاین مست در بوستون بود، فکر به نانسی در اتاقِ بادگیرِ هتلش، با منظره‌ای از یک رودخانه، باعث شد میل جنسی‌ش ابلهانه بیدار ‌شود.&lt;br /&gt;صدایی در هدفونش شنید که می‌گفت صدای بعدی هفت دقیقه طول خواهد کشید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا لیان پایین تخت ایستاده بود و کیت را نگاه می‌کرد که آن‌جا دراز کشیده، یک شب دیروقت، بعد از این که کارش تمام شده بود، بالاخره و به آرامی از او پرسید: «چرا این‌جا آمدی؟»&lt;br /&gt;«سوآل این است، نیست؟»&lt;br /&gt;« به خاطرِ جاستین، آره؟»&lt;br /&gt;این جوابی بود که لیان می خواست، برای این که این جواب خیلی معقولی بود.&lt;br /&gt;لیان گفت: «برای این که ببیند تو زنده‌ای.»&lt;br /&gt;ولی این هم فقط نیمی از جواب بود، و لیان فهمید که محتاجِ چیزی بیش‌تری است، انگیزه‌ای کلی‌تر برای رفتار یا حسِ ششم‌اش یا هرچه که بود.&lt;br /&gt;کیت لحظه‌ای طولانی فکر کرد.&lt;br /&gt;«جمع و جور کردنش دشوار است. نمی‌دانم فکرم چه جوری کار می‌کرد. مردی با وانتش از راه رسید، فکر می‌کنم یک لوله‌کش و مرا آورد این‌جا. رادیواش را دزدیده بودند، و از صدای آژیرها فهمیده بود اتفاقی افتاده، ولی نمی‌دانست چه شده. لحظاتی مرکزِ شهر به وضوع می‌شد دید، ولی تنها یکی از برج‌ها را دید. فکر کرد یکی از برج‌ها جلو دید برجِ دیگر را گرفته، یا این که دود بوده. دود را دید. به طرف شرق راند و دوباره نگاه کرد، ولی هنوز تنها یکی از برج‌ها آن‌جا بود. یک برج، معنی ندارد. بعد دور زد به طرفِ بالای شهر، برای این که اصلاً قرار بود به آن طرف برود، و دستِ آخر مرا دید و سوارم کرد. حالا دیگر برجِ دومی هم رفته بود. راننده گفت، هشت رادیو در عرضِ سه سال، همه را دزدیدند. فکر می‌کنم کارِ یک برق‌کاره. و در حین صحبت داشت بطری آب را به صورت من فشار می‌داد.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«آپارتمان خودت، می‌دانستی آن‌جا نمی‌توانی بروی.»&lt;br /&gt;«می‌دانستم آپارتمانم خیلی نزدیک به برج‌ها است، و شاید می‌دانستم نمی‌توانم آن‌جا بروم و شاید حتی به این فکر نمی‌کردم. در هر صورت، به این دلیل نبود که آمدم این‌جا، دلایلِ دیگری هم داشت.»&lt;br /&gt;لیان حالا حسِ بهتری داشت.&lt;br /&gt;«راننده‌ی وانت می‌خواست مرا به بیمارستان برساند، ولی گفتم مرا این‌جا بیاورد.»&lt;br /&gt;به لیان نگاه کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زیاد مهم نبود، یک جراحی‌ِ سرپایی ِغضروف یا پی، و لیان هم در قسمتِ پذیرش بیماران منتظر بود تا او را به خانه ببرد. کیت رو صندلی به دوستش رامسی فکر کرد، برای چند لحظه، درست قبل یا بعد از این که بیهوش شود. پزشکِ متخصصِ بیهوشی یک آرام‌بخشِ قوی به او تزریق کرد، دارویی حاوی ماده‌ایی برای فراموشی حادثه، یا شاید دو آمپول به او تزریق کردند، ولی رامسی آن‌جا کنارِ پنجره روی صندلی نشسته بود، هنوز چیزهایی یادش می‌آمد یا آمپول هنوز اثر نکرده بود، رویا، تصویری مربوط به بیداری، هرچه که بود، رامسی در میانِ دود بود و چیزهایی که فرود می‌آمدند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جالب است، نیست؟ با شوهرت بخوابی، زنی سی و هشت ساله و مردی سی و نه ساله، بی هیچ سروصدای سکس. شوهرِ سابق توست، شوهری که در عمل هرگز سابق نبوده، مردی که تو در دوره‌ی دیگری از زندگی با او ازدواج کردی. لیان لباس پوشید و در آورد، کیت تماشا کرد و نکرد. عجیب ولی جالب بود. هیچ کششی پدید نیامد. بی‌نهایت عجیب بود. لیان او را ، این نزدیک‌بودن‌ها را می‌خواست، ولی حس کرد هیچ نشانی از تناقض یا انکارِ نفس در او نیست. فقط صبر، همین، وقفه‌ای مستمر به پاسِ هزار روز و شبِ رابطه‌ای به‌هم ریخته، از کنارِ این‌ها نمی‌شد ساده گذشت. احتیاج به زمان داشت. در حالتِ عادی طورِ دیگری اتفاق می‌افتد. و جالب است، نیست، جوری که آدم‌ها تو اتاقِ خواب وول می‌خورند، بنا به عادت تقریبا برهنه، احترام به گذشته، حرمت به گذشته‌ای پر شور ولی اشتباه، به هیجاناتِ گذشته و آسیب رساندن و آسیب دیدن.&lt;br /&gt;لیان می‌خواست کسی بغلش کند، کیت هم همین‌طور.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این بار زن سر و کله اش در نانوایی پیدا شد، مادرِ خواهر- برادرها. درست بعد از لیان وارد شد و بعد از گرفتنِ شماره از مردِ پشتِ دخل، آمد و پیشِ لیان ایستاد.&lt;br /&gt;«همه‌اش دارم به دوربین فکر می‌کنم. می‌دانی جاستین، بچهی زیاد زودجوشی نیست.»&lt;br /&gt;لبخندی به لیان زد، با تظاهر به صمیمیت، در فضایی آکنده از بوی ِخوشِ نان کره‌ای، نگاهِ مادری به مادری، انگار که ما هر دو می‌دانیم بچه‌ها چه دنیای با شکوهِ بزرگی دارند ولی با والدینشان در میان نمی‌گذارند.&lt;br /&gt;«برای این که جاستین این اواخر همیشه با آن‌هاست. فقط به فکر افتادم، می‌دانی، ممکن است چیزی را به هر حال به تو گفته باشد.»&lt;br /&gt;لیان نمی‌دانست او درباره‌ی چی حرف می‌زند. نگاهی به چهره‌ی گلگون و درشتِ مردِ پشتِ دخل انداخت. پاسخ آن‌جا نبود.&lt;br /&gt;«جاستین این چیزها را با بچه‌های من در میان می‌گذارد، حالا این مهم نیست، چون که پدرشان قولِ یک دوربین را به آن‌ها داده است، ولی ما راضی نشده‌ایم، می‌دانی، دوربین، زیاد مهم نیست، و کتیِ من دارد زیادی مرموز می‌شود و برادرش، بیش از حد به او وفادار است.»&lt;br /&gt;«منظورت این است که آن‌ها، پشتِ درهای بسته، چیزی را تماشا می‌کنند؟»&lt;br /&gt;«فکر کردم شاید جاستین.»&lt;br /&gt;«کارِ زیادی از دستشان بر نمی‌آید، می‌آید؟ شاید شاهین‌ها. درباره‌ی شاهین‌های دُم قرمز که می‌دانی.»&lt;br /&gt;«نه، حتماً چیز دیگری است. من کاملاً مطمئنم، ، برای این که غرق پنهان‌کاری با این دوربین‌‌اند.»&lt;br /&gt;لیان گفت: «من این‌جوری فکر نمی‌کنم.»&lt;br /&gt;«این اسرارِ آن‌هاست.و فکر کردم شاید جاستین. چون بچه‌های من، وقتی این موضوع را مطرح می‌کنم، کاملا آن‌را پنهان می‌کنند.»&lt;br /&gt;لیان، در حالی که منتظر بود مردِ پشتِ دخل، شماره‌ی او را صدا بزند، متوجه شد جاستین دوربین را وقتی به دیدن این خواهر- برادر می‌رود با خودش می‌برد. در واقع دوربین مالِ او نبود، با وجود این فکر کرده بود عیبی ندارد جاستین آن‌ را بدون اجازه استفاده کند. ولی شاید بهتر بود اجازه می‌گرفت.&lt;br /&gt;«آن‌ها در مدرسه پرنده‌ها را دید نمی‌زنند؟»&lt;br /&gt;«دفعه‌ی قبل ابرها بود.»&lt;br /&gt;لیان به زن گفت: «معلوم شد که درباره‌ی ابرها اشتباه کردم. ولی حتما آن‌ها پرنده‌ها و صدای ِپرنده‌ها و زندگیِ پرنده‌ها را مطالعه می‌کنند. آن‌ها توی سنترال پارک می‌گردند.»&lt;br /&gt;لیان فکر کرد چه‌قدر متنفر است از ایستادن با شماره‌ای در مشت. از سیستمِ شماره‌انداز نفرت داشت، که خشک اجرا می‌شد، در فضایی بسته، و عاقبت‌اش جعبه‌ای بود با روبان سفید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در اتاقِ جاستین، مدادتراشیِ قدیمی به لبه‌ی میز وصل شده بود. لیان دمِ در ایستاد و او را تماشا کرد که مداد را داخلِ سوراخِ مدادتراش می‌کرد و بعد دسته‌ی آن را می‌چرخاند. انواع و اقسام مدادهای قرمز و آبی داشت، مدادهای &lt;strong&gt;سدار پوینت،&lt;/strong&gt; دیکسون تریم، &lt;strong&gt;لاینز&lt;/strong&gt; و &lt;strong&gt;فابرز ابرهارد&lt;/strong&gt;. مدادهایی از هتل‌های زوریخ و هنگ کنگ. مدادهایی داشت به شکلِ تنه‌ی درخت، زمخت و گره‌دار. مدادهایی از فروشگاهِ طراحی موزهِ هنرهای مدرن. مدادهای مارکِ میرادو بلک وریورز. مدادهایی از مغازه‌ی سوهو که ضرب‌المثل‌هایی رمزی از تبت روی آن‌ها حک شده بود.&lt;br /&gt;از جهتی خیلی بد بود این همه خرده ریزه‌های با ارزش در اتاقِ بچه کوچولویی فرسوده می‌شد. ولی آن‌چه لیان دوست داشت تماشا کند شیوه‌ی فوت کردن تراشه‌های ریز نوک مدادها بود که جاستین پس از تیز‌کردن مدادها انجام می‌داد. اگر قرار بود تمام روز این کار را بکند، لیان تمامِ روز تماشایش می‌کرد، مداد پشتِ مداد. دسته‌ی مدادتراش را می‌چرخاند و فوت می‌کرد، می‌چرخاند و فوت می‌کرد، مراسمی شریف‌تر و واقعی‌تر از امضای تشریفاتی سندیِ دولتی توسط یازده آدم کله گنده.&lt;br /&gt;وقتی دید مادرش تماشایش می‌کند، گفت: «چیه؟»&lt;br /&gt;«امروز با مادرِ کتی صحبت کردم. کتی و آن برادرش، اسمش چیه. او قضیه‌ی دوربین را برایم تعریف کرد.»&lt;br /&gt;جاستین مداد در دست ایستاد به‌ تماشای او.&lt;br /&gt;«کتی و آن برادرش، اسمش چیه.»&lt;br /&gt;جاستین گفت: «رابرت.»&lt;br /&gt;«برادرِ کوچیکه کتی رابرته. و خواهر بزرگه رابرت، کتی. چیزی که می‌خواستم بدانم این است که قرار بود تو دوربین را بدون اجازه از خانه بیرون ببری؟»&lt;br /&gt;او به تماشا ایستاد . موی ِروشنی داشت، مثلِ پدرش، بدنش آشکارا منقبض بود، با قید و بندش، بدنِ خودش بود که در بازی‌ها، حالتی خشک و غیرعادی به او می‌داد.&lt;br /&gt;«پدرت به تو اجازه داده بود؟»&lt;br /&gt;او ایستاد و تماشا کرد.&lt;br /&gt;«از پنجره به بیرون نگاه کردن چی‌اش جالب است؟ می‌توانی به من بگویی، نمی‌توانی؟»&lt;br /&gt;لیان به در تکیه داد، آماده بود برای سه، چهار، یا پنج روز در همان موقعیت با بدنِ مادرانه‌اش منتظر بماند، یا تا وقتی که او جواب دهد.&lt;br /&gt;جاستین دستش را کمی بالا آورد، دستِ بدون مداد، کفِ دست رو به بالا، حالتِ صورتش را به طور نامحسوسی تغییر داد و همین باعث شد فرورفته‌گیِ قوس‌داری بین چانه و لبِ پایینی به وجود آید، مثل چهره‌ی پیرمردی در چهره‌ی پسری جوان که می‌خواست نکته‌ای را برساند: «چی؟»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کیت کنارِ میز نشست، ساعد چپ را روی لبه‌ی میز گذاشت، و دستش را تکان داد، دست از ساعد تاب می‌خورد تا مشتِ مهربان. دست را بالا آورد بی آن‌که ساعدش را بلند کند و برای پنج ثانیه تو هوا نگه داشت. این کار را ده بار انجام داد.&lt;br /&gt;اصطلاحِ «مشتِ مهربان» مالِ آن‌ها بود، مالِ مرکزِ توان‌بخشی، که در برگه‌ی راهنما نوشته شده بود.&lt;br /&gt;این جلساتِ تمرین، چهار بار در روز، برای بازشده‌گی عضلات و از جا در رفتنگی مچ، سودمند بود. اقداماتی که در مقابل آسیب و آشوبی که در برج به او نازل شده بود، صورت می‌گرفت. این عکس‌برداریِ مغناطیسی و یا جراحی نبود که سلامت را تقریبا به او باز گردانده بود. بل‌که همین برنامه‌ی مختصر بود، شمارش ثانیه‌ها، شمارش تکرارِ حرکات، وقت‌هایی که در طولِ روز برای تمرینات می‌گرفت، یخی که بعد از هر مرحله از تمرینات روی مچش می‌گذاشت.&lt;br /&gt;مرده‌ها و معلولین زیاد بودند. جراحتِ او جزیی بود، ولی این همه مراقبت به خاطرِ پاره‌گیِ غضروف نبود. به خاطرِ آشوب بود، پرواز سقف‌ها و درها، صداهایی که در دود خاموش می‌شدند. کیت نشست و عمیقا متمرکز شد، حالا داشت رو دستش کار می‌کرد، مچش را به سمتِ کفِ اتاق خم می‌کرد، رو به سقفِ اتاق خم می‌کرد، ساعد خوابیده روی میز، انگشتِ شست رو به بالا، وضعِ خاصی داشت، استفاده از دستِ آزاد برای فشار آوردن به دستِ گرفتار. تخته‌ی شکسته‌بندی را در آبِ صابون گرم شست. بدون مشورت با درمان‌گر، تخته‌ی شکسته‌بندی‌اش را تنظیم نکرد. برگه‌ی راهنما را خواند. انگشتانِ دستش را به صورت یک مشتِ مهربان در آورد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مادرِ لیان سال‌ها پیش به صراحت گفته بود.&lt;br /&gt;«یکی هست، یک نمونه‌ی ازلی. نمونه‌ای قابل اعتمادبرای دوستانِ مذکرش، همه‌ی آن چیزهایی که یک دوست باید باشد، یک پشتیبان و یک محرمِ اسرار، پول قرض می‌دهد، راه و چاه نشان می‌دهد، وفادار است، و الا آخر، ولی برای زن‌ها خودِ خودِ جهنم. جهنمِ زنده، جهنمی که نفس می‌کشد. هرچه زن به او نزدیک‌تر می‌شود، برای او روشن‌تر می‌شود که این زن مثل دوستانِ مردش نیست. و این برای زن خیلی وحشتناک می‌شود. کیت این است. این مردی است که تو می‌خواهی با او ازدواج کنی.»&lt;br /&gt;این مردی است که او زنش می‌شود.&lt;br /&gt;حالا او حضوری‌سرگردان بود. آدمی که در اتاق‌ها پرسه می‌زد و توجه آمیخته به احترام را به خود جلب می‌کرد. هنوز حالش به طور کامل خوب نشده بود. به نظر می‌رسید حتی به برنامه‌ی تمرین‌های بعد از جراحی‌ی مچش، کمی بی اعتنا است، چهار بار در روز، یک کمی باز کردن و خم کردن مچِ دست که شبیه نمازگزارانِ ولایتِ دور افتاده‌ی شمالی، در میان آدم‌های درمانده، و استفاده‌ی از یخ. او با جاستین وقت می‌گذراند، او را به مدرسه می‌برد و می‌آورد، و به درس و مشقش می‌رسید. برای مدتی تخته‌ی شکسته‌بندی رو مچش بود، بعد آن را برداشت. بچه را برای توپ‌بازی به پارک برد. جاستین نمی توانست تمامِ طولِ روز بیس‌بال بازی کند و بدون این که خسته‌شود شاد باشد، و کسی نگوید اشتباهش به خاطر سنِ کم او است. بیاندازد و بگیرد. لیان آن‌ها را تو میدان بازی از فاصله‌ای نه چندان دور از موزه تماشا کرد، حول و حوشِ غروب. وقتی کیت با توپ، با دستِ راست، دستِ آسیب ندیده، یک جوری کلک سوار می‌کرد، توپ را غل می‌داد و می‌آوردش تا پشت دست و سپس بازو را ناگهان به جلو حرکت می‌داد و توپ را روی ساعدش جلو و عقب می‌برد، بعد توپ را به هوا می‌فرستاد و با دست از پشتِ سر می‌گرفتش، لیان مردی را دید که پیش از این هرگز نشناخته بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به فکر فرو رفت، هر روز، هر دقیقه، بودن دراین‌جا، در این آپارتمان، تک و تنها، برای دوره‌ای طولانی، چیزی که باعثِ این خانه‌نشینی شد، دور ماندن از انگیزه‌ی کارِ روزانه، از صحبت‌های روزانه‌ی اداری. همه چیز در مقابل چشمانش، به طرزِ عجیبی، ساکن و روشن‌تر به نظر می‌آمد، طوری که او درک نمی‌کرد. تازه داشت می‌دید چه کارهایی کرده بود. متوجه یک سری چیزها شد، فرصت‌های کوچکِ از دست‌رفته‌ی یک روز یا یک دقیقه. متوجه شد چه‌گونه انگشتِ شستش را می‌لیسید و خرده نانِ دور و برِ بشقاب را با شستِ خیس بر می‌داشت و با تنبلی در دهانش می‌گذاشت. هیچ چیز به نظرش آشنا نمی‌آمد، بودن در این‌جا، یعنی دوباره با خانواده. حس کرد با خودش غریبه است، یا همیشه این حس را داشت، ولی این‌ بار این حس متفاوت بود، چون این بار نقشِ تماشاگر را داشت.&lt;br /&gt;جاستین را تا مدرسه همراهی می‌کرد و تنها برمی‌گشت، یا می‌رفت جایی، فقط برای پیاده‌روی، و بعد بچه را از مدرسه بر می‌داشت و دوباره همان خانه. در این رفت و برگشت‌ها هیجانی فروخورده بود، حسی که نیمی از آن پنهان بود، چیزی که به زحمت بدان آگاه بود، حسی برملاکننده.&lt;br /&gt;بچه سعی می‌کرد فقط با کلماتِ تک هجایی صحبت کند آن هم برای مدتِ طولانی. این کاری بودکه در کلاسِ درس می‌کردند، یک بازی‌ی جدی برای آموزش‌دادن به بچه‌ها، برای یادگیریآ ساختارِ واژه‌ها و برای شکل‌دادن به افکارشان. لیان، شوخی جدی، گفت: این استبداد است.&lt;br /&gt;جاستین به پدرش گفته بوداین سبک و سنگین کردن کلمات و توجه به تعداد هجاها: «این کمکم می‌کند تا وقتی فکر می‌کنم عجله نکنم.»&lt;br /&gt;کیت هم عجله نمی‌کرد، آسوده خاطربود. زمانی دلش می‌خواست از خودآگاهی، از روز و شب، با حرکتی ناشیانه‌ی بدنش، بیرون بپرد. ولی حالا می‌دید دست‌خوشِ افسون‌های اندیشه شده است، اندیشه‌ای که یک‌پارچه، جدی و منظم نیست، فقط هرچه می‌رسد جذب می‌کند، چیزها را از زمان و خاطره بیرون می‌کشد و در فضایی مبهم جای می‌دهد که محصولِ تجربه‌های خود او است. یا می‌ایستد و تماشا می‌کند. کنارِ پنجره می‌ایستد و نگاه می‌کند به اتفاقاتی که در خیابان می‌افتد. اگر قدری بایستی و تماشا کنی، همیشه چیزی اتفاق می‌افتد، حتا در آرام‌ترین روزها و در عمقِ شب.&lt;br /&gt;کل کاری که انجام می‌داد رفت و برگشت‌ها به مدرسه بود، غذا می‌پخت، چیزی که به ندرت در طول یک سال و نیم بعد از جدایی‌شان انجام داده بود، برای این‌که درست کردن نیمرو باعث می‌شد که حس کند آخرین مرد زنده‌ی روی زمین است.&lt;br /&gt;جاستین گفت: «حالا برویم خونه.»&lt;br /&gt;لیان از دوِ صبح‌گاهی برگشت و با تن عرق‌کرده کنارِ پنجره ایستاد. در آشپزخانه، از بطری‌ِ یک لیتری آب سر کشید و کیت را تماشا کرد که صبحانه می‌خورد .&lt;br /&gt;«تو یکی از آن زن‌های دیوانه‌ای که توی خیابان‌ها می‌دوند. دورِ منبعِ آب بدو.»&lt;br /&gt;«توفکر می‌کنی ما از مردها دیوانه‌تریم.»&lt;br /&gt;«فقط تو خیابان‌ها.»&lt;br /&gt;«من خیابان‌ها را دوست دارم. این وقتِ صبح، شهر یک چیزی دارد، کنارِ رودخانه، خیابان‌هایِ نیمه خلوت و سر و صدایِ اتومبیل‌هایی که در خیابان می‌گذرند.»&lt;br /&gt;«نفسِ عمیق بکش.»&lt;br /&gt;کیت گفت: «لُخت بدو.»&lt;br /&gt;«تو لخت بدو، منم می‌دوم.»&lt;br /&gt;کیت گفت: «من می‌دوم اگر جاستین هم بدود.»&lt;br /&gt;جاستین در اتاقش بود، شنبه بود، داشت با مداد شمعی روی چهره‌ی مادر بزرگش کار می‌کرد. شاید هم عکس پرنده‌ای بود، برای مدرسه می‌کشید تا برای مادرش یادآور چیزی بود.&lt;br /&gt;لیان گفت: «جاستین دوربین را به خانه‌ی خواهر برادرها می‌برد. میدانی چرا؟»&lt;br /&gt;«به آسمان نگاه می‌کنند.»&lt;br /&gt;«برای چی؟»&lt;br /&gt;«هواپیماها. یکی از آن‌ها، فکر می‌کنم دختره.»&lt;br /&gt;«کتی.»&lt;br /&gt;« دوست دارم به موازات اتومبیل‌ها تو خیابان بدوم.»&lt;br /&gt;کیت گفت: «نفس‌ عمیق بکش، و بگذار دودها ریه‌هایت را پر کنند.»&lt;br /&gt;«من دود را دوست دارم. نسیمی که از رودخانه می‌وزد را دوست دارم.»&lt;br /&gt;کتی ادعا می‌کند هواپیمایی که برجِ اولی را زده دیده است. می‌گوید به خاطر بیماری آن روز به مدرسه نرفته بود و وقتی هواپیما رد می‌شد کنارِ پنجره ایستاده بود.&lt;br /&gt;ساختمانی که خواهر برادرها در آن زندگی می‌کنند به بنای گودزیلا معروف است، یا به عبارت ساده‌تر مثلِ گودزیلا. چهل طبقه یا چیزی در این حدود. در ناحیه‌ای از شهر، پر از خانه و آپارتمان‌هایی با ارتفاع معمولی . گودزیلا دستگاهی دارد که سمتِ باد را نشان می‌دهد، جریانات تندِ هوا گاهی اوقات نمای ساختمان را جاکن می‌کند و آدم‌های سال‌خورده را در پیاده‌رو به زمین می‌کوبد.&lt;br /&gt;«به خاطرِبیماری خانه بوده. تو باور می‌کنی؟»&lt;br /&gt;کیت گفت: «فکر می‌کنم طبقه‌ی بیست و هفتم زندگی می‌کنند.»&lt;br /&gt;«خانه مشرف به پارک است و در سمت غرب ساختمان قرار دارد. تا این‌جا درست.»&lt;br /&gt;«هواپیما از بالای پارک رد شده؟»&lt;br /&gt;لیان گفت: «شاید پارک، شاید رودخانه، شاید هم بیمار بوده و شاید هم خودش را به بیماری زده بوده.»&lt;br /&gt;بوده.»&lt;br /&gt;«حالا پارک یا رودخانه.»&lt;br /&gt;«تو می‌گویی در هر صورت، آن‌ها منتظر هواپیماهای بیش‌تری هستند.»&lt;br /&gt;«منتظر هستند دوباره اتفاق بیفتد.»&lt;br /&gt;لیان گفت: «این مرا می‌ترساند.»&lt;br /&gt;«این بار به کمکِ دوربین خوب دیده‌اند.»&lt;br /&gt;«این مرا زهره ترک می‌کند. خدای من. خیلی وحشتناک است. این بچه‌های بدجنس با قدرتِ تخیل بدجنس‌شان.»&lt;br /&gt;لیان رفت به طرف میز و یک توت فرنگی نصفه را از ظرفِ کورن فلکس برداشت. سپس در حالی که فکر می‌کرد و می‌جوید آن طرفِ کیت نشست.&lt;br /&gt;لیان دستِ آخر گفت: «تنها چیزی که من از جاستین بیرون کشیدم---برج‌ها فرو نریختند.»&lt;br /&gt;«من به او گفتم فرو ریختند.»&lt;br /&gt;لیان گفت: «من هم گفتم.»&lt;br /&gt;«هواپیماها به برج‌ها اصابت کردند ولی فرو نریختند. این را جاستین می‌گوید.»&lt;br /&gt;«تو تلویزیون ندید. نمی‌خواستم صحنه را ببیند. ولی به او گفتم برج‌ها فرو ریختند. و فکر کنم باور کرد. ولی بعدا، نمی‌دانم.»&lt;br /&gt;«هرچه هم بگوید، می‌داند برج‌ها فرو ریختند.»&lt;br /&gt;«باید بداند، فکر نمی‌کنی؟ و می‌داند تو آن‌جا بودی.»&lt;br /&gt;کیت گفت: «در باره‌اش صحبت کردیم. فقط یک بار.»&lt;br /&gt;«چی گفت؟»&lt;br /&gt;«چیز زیادی نگفت. من هم نگفتم.»&lt;br /&gt;«آن‌ها همیشه با دوربین آسمان را دید می‌زنند.»&lt;br /&gt;کیت گفت: «درست است.»&lt;br /&gt;«این نتیجه‌ی جلوگیری بچه‌ها از تماشای اخبار است.»&lt;br /&gt;کیت گفت: «ولی ما، در واقع، جلوگیری نکردیم.»&lt;br /&gt;لیان به او نگاه کرد.&lt;br /&gt;«چرا هنوز این جا هستی؟»&lt;br /&gt;لیان به او نگاه کرد.&lt;br /&gt;«چرا هنوز این‌جا هستی؟»&lt;br /&gt;لیان این‌را با لحنی لطیف و از سرِ کنجکاوی گفت.&lt;br /&gt;و ادامه داد: «تصمیم داری بمانی؟ برای این که اگر قرار است بمانی باید در باره‌ش حرف بزنیم. فراموش کرده‌ام چطوری با تو صحبت کنم. این طولانی‌ترین صحبتی بوده که با هم داشتیم.»&lt;br /&gt;«بهتر از هرکسی حرف زدی. با من حرف بزن. شاید مشکل‌مان این بوده.»&lt;br /&gt;«حدس می‌زنم حرف زدن را از یاد برده‌ام. چون من این‌جا می‌نشینم و فکر می‌کنم ما گفتنی زیاد داریم.»&lt;br /&gt;«گفتنی زیاد نداریم. ما عادت داشتیم همیشه همه چیز را بگوییم. ما همه چیز، همه‌ی موضوع‌ها و مسائل را بررسی می‌کردیم.»&lt;br /&gt;«بسیار خوب.»&lt;br /&gt;« در عمل همین ما را نابود کرد.»&lt;br /&gt;لیان گفت: «بسیار خوب. ولی آیا ممکن است؟ بفرما این سوآل من. ممکن است تو و من اختلافات‌مان را حل کرده باشیم؟ می‌دانی منظورم چیست. برخوردهای روزانه. قبل از جدایی هر کلمه، هر نفس، طبق برنامه پیش می‌رفت. ممکن است این اختلاف‌ها سر آمده باشد؟ دیگر به این بگو مگو احتیاج نداریم. بدون آن می‌توانیم زندگی کنیم. درست می‌گویم؟»&lt;br /&gt;کیت گفت: «آماده‌ایم در زندگیِ مختصرمان فرو غلتیم.»&lt;br /&gt;توی تاکسی به طرف مرکزِ شهر شروع کردند محکم هم‌دیگر را بغل کردن، ماچ و بوسه و ور رفتن. لیان با نجوایی ملتمسانه گفت: این یک فیلمه، یک فیلمه. پشتِ چراغ قرمز، آدم‌هایی که از خیابان رد می‌شدند ایستادند به تماشا، دو یا سه نفر، برای چند لحظه خم شدند و از شیشه‌ی تاکسی دید زدند، و گاهی اوقات تنها یک نفر. بقیه فقط رد می‌شدند و محل نمی‌گذاشتند.&lt;br /&gt;در رستوران هندی مرد پشتِ میزِ دخل گفت: «میزهای دو نفره ما پر است.»&lt;br /&gt;اوایل لیان لباس‌های او را جداگانه می‌شست. خودش هم نمی‌دانست چرا این کار را می‌کند. مثل کسی که مرده باشد.&lt;br /&gt;لیان به حرف‌های کیت گوش داد و به او نشان داد دارد گوش می‌دهد، سر تا پا گوش، چون این بار گوش دادن آن‌ها را نجات خواهد داد، و جلوی غلتیدن در تحریف و خصومت را خواهد گرفت.&lt;br /&gt;چیزی که عادی بود ، یا چیزی در همین حد.&lt;br /&gt;این مردی نبود که به نیازِ لیان تن بدهد، نیاز به نزدیکی‌ی معنی‌دار، نزدیکی بیش از حد، نیاز مبرم به پرسش، بررسی، کند و کاو، رو کردن همه چیز، تبادل اسرار و در میان گذاشتنِ همه چیز. این نیازی بدن بود --- دست‌ها، پاها، اندام‌های تناسلی، بوهایِ ناخوشایند، چرکِ زخم کهنه--- حتی اگر همه‌اش حرف بود و یا نجوای خواب‌آلود. لیان می‌خواست مثل بچه‌ها همه چیز را جذب کند، ذرات هیجاناتِ زودگذر را، هرچه را که می‌توانست از منفذِ آدم‌های دیگر تنفس کند. لیان عادت داشت فکر کند او هم مثل دیگران است. آدم‌هایِ دیگر که زندگی‌های واقعی‌تری دارند.&lt;br /&gt;لیان مرتب می‌گفت این یک فیلمه، دستِ مرد لای پایِ زن بود، حرف‌هایش شبیه ناله‌ای بود به شکل کلمات، و پشتِ چراغ قرمزها، آدم‌ها تماشا کردند، چند نفری، راننده هم تماشا کرد، چشم‌ها به آرامی در آینه‌ای که صندلی عقب را نشان می‌داد در حرکت بود.&lt;br /&gt;ولی بعد شاید لیان در مورد چیزی که عادی بود اشتباه کند. شاید هیچ چیز عادی نبود. شاید لایه‌ی عمیقی در رگه‌ی چیزها وجود داشت، به شکلی که چیزها از مغز می‌گذرند، به شکلی که زمان در ذهن در نوسان است، تنها جایی که در آن‌جا به طور ملموسی وجود دارند.&lt;br /&gt;لیان شرحِ حالِ مرده‌گان را در روزنامه خواند، هر کدام که چاپ شده بود. نخواندن آن شرحِ حال‌ها، بی‌حرمتی تلقی می‌شد، نقضِ مسئولیت و اعتماد. ولی آن‌ها را می‌خواند چون مجبور بود، برخاسته از نیازی بود که تلاش نمی‌کرد تفسیرش کند.&lt;br /&gt;بعد از اولین عشق‌بازی، کیت توی حمام بود، دم دمای صبح، لیان بلند شد تا لباسِ دوِ صبحگاهی‌اش را بپوشد ولی بعد خودش را لخت به آینه‌ی تمام قد چسباند، صورتش برگشت، دست‌ها را تقریبا تا سر بالا برد. بدنش را به شیشه فشار داد، چشم‌ها بسته، و مدتی طولانی در برابرِ سطح خنکِ آینه از حال رفت، تسلیم آینه شد. بعد شلوار و پیراهن ورزشی‌اش را پوشید و داشت بند کفش‌هایش را می‌بست که کیت از حمام بیرون آمد، تمیز و ریش تراشیده، و جایِ صورت، دست‌ها، پستان‌ها و ران‌های او را دید که بر آینه‌ی بخار گرفته نقش بسته بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لیان هرگاه نوارِ ویدیوئی هواپیماها را تماشا می‌کرد هی انگشتش را می‌برد طرف دکمه‌ی کنترل از راه دور که ویدئو را خاموش کند. بعد به تماشا ادامه می‌داد. هواپیمای دومی از آسمانِ آبیِ روشن بیرون آمد، این صحنه‌ای بود که وارد تن شد، تا زیرِ پوستش دوید، سرعتِ زودگذری که زندگی و تاریخ، مالِ رفته‌گان و مالِ او، مالِ همه را تا دورها برد، تا فراسویِ برج‌ها.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آسمان‌هایی که لیان در ذهن داشت نمایشِ پرشکوهِ ابر و طوفانِ دریا، یا درخششِ قبل از تندرِ تابستان در شهر بود که همیشه به انرژیِ خودِ هوا مربوط می‌شد، به چیزی در آن بالا، به توده‌های هوا، بخارِ آب و به بادهای غربی. آسمان این‌بار متفاوت بود، آسمانی صاف که وحشتِ آدمی را در آن هواپیماهای‌ برق‌آسا حمل می‌کرد، هواپیمای اولی، بعد دومی، قدرت هدف‌مندِ مردان. همه‌ی استیصال رو به آسمان، صداهایی که خدا را فریاد کشید، و تصورش چه وحشتناک، نامِ خدا، که هم قاتل و هم قربانی بر زبان می‌راند، اول یک هواپیما و بعد هواپیمایی دیگر، هواپیمای اول تقریبا مثل کاریکاتور انسان، با چشم‌ها و دندان‌های براق، هواپیمای دومی بر برجِ جنوبی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کیت تنها یک‌بار فیلم را با لیان دید. لیان در حالی که عبورِ هواپیماها را در آسمان تماشا می‌کرد، فهمید هرگز خود را این‌چنین به کسی نزدیک حس نکرده بود. کیت، ایستاده کنارِ دیوار، به طرف صندلی خم شد و دستِ او را گرفت. لیان لبش را گاز گرفت و تماشا کرد. همه خواهند مرد، مسافرین و خدمه‌ها، و هزاران نفر در برج‌ها خواهند مرد، و لیان این را در درونش حس کرد، مکثی عمیق و فکر کرد، ببین، کیت آن‌جاست، باورکردنش سخت است، توی یکی از آن برج‌ها، و حالا دستش در دستِ او، در نوری ضعیف، انگار مرگش را به او تسلی دهد.&lt;br /&gt;کیت گفت: «هواپیمای اولی، هنوز شبیه یک تصادف است. حتا از این فاصله، از این گذشته، نشان به این نشان که چند روز دیگر همین جا ایستاده ام و هنوز فکر می‌کنم تصادف است.»&lt;br /&gt;«چون که باید باشد.»&lt;br /&gt;کیت گفت: «باید باشد.»&lt;br /&gt;«همان طور که دوربین حادثهِ شگفت را نشان می‌دهد.»&lt;br /&gt;«ولی فقط هواپیمایِ اولی.»&lt;br /&gt;لیان گفت: «فقط اولی.»&lt;br /&gt;کیت گفت: «هواپیمایِ دومی، تا هواپیمایِ دومی ظاهر شود، ما همه کمی پیرتر و عاقل‌تر هستیم.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7547130-3463402845158481363?l=ravayt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ravayt.blogspot.com/feeds/3463402845158481363/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7547130&amp;postID=3463402845158481363' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7547130/posts/default/3463402845158481363'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7547130/posts/default/3463402845158481363'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ravayt.blogspot.com/2007/11/blog-post_20.html' title='طبیعتِ بی‌جان'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/R0L-d-5ps2I/AAAAAAAAARw/IThh-19iD_A/s72-c/delillo_pic.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7547130.post-8888175305900223633</id><published>2007-11-13T06:11:00.000-08:00</published><updated>2007-11-13T11:41:48.060-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/RzntulF3L2I/AAAAAAAAAQ8/IvfIKHXGy-0/s1600-h/enayat.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5132394634851856226" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/RzntulF3L2I/AAAAAAAAAQ8/IvfIKHXGy-0/s320/enayat.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;big&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;گ. م...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;عنایت پاک‌نیا&lt;/span&gt;&lt;/big&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="ltr"&gt;تاریخ ۱۵/۴&lt;/div&gt;از: دایره بررسی&lt;br /&gt;به : مدیریت محترم عامل&lt;br /&gt;موضوع : خانم گ. م...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;احتراما به استحضار می‌رساند در خصوص نامبرده‌ی فوق و پیرو مذاکرات شفاهی انجام شده با جنابعالی پیرامون تشخیص صلاحیت یا عدم صلاحیت مشارالیها و تهیه گزارش جامعی در این مورد‌، بررسی‌های لازم انجام که جهت درج در پرونده‌ی مربوطه و اتخاذ تصمیم مقتضی از سوی مدیریت محترم به شرح زیر به عرض می‌رسد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با عنایت به پرونده پرسنلی نامبرده که به پیوست تقدیم می‌گردد خانم "گ. م" بیش از چهار سال است در پست فعلی خویش به انجام امور محوله مشغول می‌باشد، مع‌هذا بجز یک یا دو گزارش اخیر که مربوط است به چند ماه قبل، هیچ‌گونه گزارشی مبنی بر عدم کارایی یا نقض قوانین شرکت در پرونده‌ی وی منعکس نگردیده است. هم‌چنین به دنبال کنترل کارت ورود و خروج ایشان و بررسی سایر گزارشات ارسالی، معلوم گردیده مشارالیها فاقد سوء‌سابقه و کم‌کاری می‌باشد. البته با توجه به ارتباط گسترده‌ی وی با سایر قسمت‌ها و سابقه‌ی کاری چند ساله، این احتمال را از نظر نمی‌توان دور داشت که شخص دیگری به جای او در بعضی از روزها کارت زده باشد. لذا به همین منظور دو نفر از کارکنان این واحد مسئول رسیدگی و کنترل وی گردیده‌اند. در همین جا پیشنهاد می‌شود که نظارت بیشتری بر ورود و خروج نامبرده و سایر پرسنل صورت گیرد.&lt;br /&gt;خانم "گ.م" هر روز صبح پس از خروج از محل مسکونی خویش(به شرح آدرس مندرج در پرونده) مسافتی را قدم‌زنان در پیاده‌رو طی نموده و پس از رسیدن به خیابان اصلی با استفاده از یک خط اتوبوس خود را به اداره می‌رساند. وضع ظاهری نامبرده چنان‌که مشاهده شده، در بیشتر روزها شامل یک مانتوی مشکی و روسری ساده بوده و فقط در روزهای آخر هفته از کفش ورزشی استفاده می‌کند. او هر روز پس از خروج از خانه، کیسه‌ی کوچک سیاه محتوی آشغال را با خود همراه دارد و همیشه آن را در همان زباله‌دان سر خیابان می‌اندازد. تا پیش از رسیدن به ایستگاه اتوبوس چندین بار کیف خود را به روی شانه جا به جا می‌کند. در هنگام قدم‌زدن در پیاده‌رو آرام گام برمی‌دارد، سر خود را معمولا پایین می‌اندازد و با نگاهی خیره و چهره‌ای مبهوت تنها به جلوی پایش نگاه می‌کند. نامبرده‌ی فوق برای سوارشدن و رسیدن به اتوبوس هیچ‌گونه عجله‌ای از خود نشان نمی‌دهد. با تعلل گام برمی‌دارد، سوار می‌شود و می‌نشیند. نگاهش به اطراف و اشخاص آن‌قدر طولانی است که به نظر می‌آید هیچ صدایی از بیرون نمی‌تواند حواسش را برهم بریزد. این امر شاید خستگی ِناشی از آن همه شماره تلفن در طول روز بوده باشد که می‌بایست نسبت به استخدام یک کارمند دگر جهت تسریع در کار، بالابردن کارایی واحد مربوطه و هم‌چنین به منظور محدود‌نمودن حجم اطلاعاتی خانم "گ.م" ترتیبات لازم اتخاذ گردد.&lt;br /&gt;مشارالیها بعد از ظهر پس از خروج از اداره غالباً با همان خط اتوبوس به خانه باز می‌گردد. در اتوبوس با کسی حرف نمی‌زند و وقتی روی صندلی می‌نشیند سر خود را آرام آرام به عقب برده و بر بالای پشتی ِ صندلی تکیه می‌دهد، پلک‌هایش را بر هم می‌نهد و تا پیش از آن‌که ترمز اتوبوس وضعیت او را برهم بریزد به همان حال باقی می‌ماند. در ایستگاه آ-۸ از اتوبوس پیاده می‌شود و با خستگی از عرض خیابان عبور می‌کند. وقتی از قید خستگی استفاده می‌شود لازم به توضیح است که خانم "گ.م" در هنگام خروج از اداره و پایان ساعت کار به نظر می‌آید با نوعی لاقیدی به خیابان پا گذاشته است کیفش را از شانه برمی‌دارد، بند آن را با انگشت سبابه‌اش گرفته و بر دوش می‌اندازد. روسری خود را بی‌اعتنا-و نه جلف- بر سر دارد و هیچ سعی در مرتب‌کردن آن نمی‌نماید. چهره‌اش از شدت گرما گل‌گون است ولی حاضر نیست مسیر سایه‌داری را انتخاب کند. همیشه عادت دارد بعد از رسیدن به چهار راه، بدون توجه به عبور و مرور ماشین‌ها و چراغ راهنمایی به راه خود ادامه دهد. چند روز پیش در حین عبور از عرض خیابان چنان با بی‌احتیاطی رفتار کرده که پیش از رسیدن به پیاده رو چیزی نمانده بود اتومبیلی او را زیر بگیرد. راننده به موقع روی ترمز می‌زند و ماشین پس از کشیده‌شدن بر آسفالت ِ خیابان با سر و صدای بسیار در پشت سر خانم "گ.م" متوقف می‌شود. نامبرده بدون آن‌که کوچکترین عکس‌العملی در برابر این اتفاق از خود نشان بدهد، مثلا وحشت‌زده بشود یا خود را کنار بکشد، بی آن‌که سر برگرداند، بی اعتنا به حرف‌های راننده به مسیر خود ادامه داده است. شاید اظهار نظر بفرمایید نتیجه‌ی آن مورد خاص بوده، همان‌گونه که در دیدار حضوری‌مان چند مورد پرخاش شدیدالحن نامبرده را با پرسنل و شخص جنابعالی نتیجه‌ی آن مورد خاص می‌دانستید. در این باره بایستی به عرض برسد این امر هم اکنون تحت بررسی می‌باشد و پس از جمع‌آوری اطلاعات کافی به حضور مدیریت محترم عامل تقدیم خواهد گردید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="ltr"&gt;تاریخ ۳۰/۵&lt;/div&gt;از: دایره بررسی&lt;br /&gt;به : مدیریت محترم عامل&lt;br /&gt;موضوع : خانم گ. م...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به استحضار می‌رساند همان‌گونه که فرموده بودید درباره‌ی مسائل مطروحه پیرامون نامبرده‌ی فوق و تحقیق در باره‌ی چگونگی قضیه، بررسی‌های لازم از همان تاریخ آغاز و تا کنون ادامه دارد. هم‌چنین پیرو گفت‌و‌گوهای انجام شده با دوست متخصص شما در دیدار حضوری‌مان، بایستی این نکته را به عرض جنابعالی برسانم نمی‌بایست فقط آن مورد خاص را در نظر داشت. یک غفلت یا یک سرماخوردگی ساده هر موقع می‌تواند اتفاق بیفتد. آب در مجرای گوش بماند‌، پرده‌ی گوش را ملتهب کند و بشود مشکل حاد قضیه. شما با عجله از اتاق خارج شده‌اید و همان‌طور که فرموده‌اید از توی راهرو با صدای بلند گفته‌اید:&lt;br /&gt;"کسی نیست به این تلفن جواب بده؟"&lt;br /&gt;خانم "گ.م" سر بالا آورده و با تعجب به شما زل زده: "چی؟..." فکر نمی‌کنم پی‌بردن به این امر که حالا میزان التهاب به چه اندازه بوده و یا تاج‌های شنوایی به چه نحو عمل می‌کنند و چه نقشی در تعادل فرد دارد بتواند توجیهی بر کارهای اخیر مشارالیها باشد. عده‌ی بسیاری هر روز مورد معالجه قرار می‌گیرند، آیا می‌توانیم اجازه بدهیم آن دسته از همکاران که بیمار هستند به هر شکل می‌خواهند در محیط کار رفتار کنند؟ البته فرمایش شما را در این جهت که شغل وی به گونه‌ای است که مسأله را پیچیده‌ترمی‌نماید در مد نظر داشته و بر همین اساس هم اکنون تحقیقات بیشتر در این باره ادامه دارد. مشارالیها با هیچ‌کس حرفی نزده بود. اصلا عادتی بر این کار نداشته که راجع به مسایل شخصی‌اش حرف بزند. آن‌چه تا کنون جمع‌آوری گردیده نمی‌تواند خالی از شایعات بی‌اساس یا اطلاعات ناکافی باشد. منشی شما که اتاقش رو به روی محل کار او قرار دارد می‌گفت:&lt;br /&gt;"عادت به دیراومدن نداره..نمی‌دونم چرا… شاید قرار داشته..."&lt;br /&gt;منشی شما هرگاه مرا می‌بیند آن‌قدر دست‌پاچه می‌شود که تا دست از کار نکشد و روسریش را مرتب نکند، نمی‌تواند جوابی بدهد. در باره‌ی کلمه‌ی "قرار" تصدیق بفرمایید برای از بین بردن هر گونه سوءظن پرسنل از این که ناخواسته مورد پرس و جو قرارگرفته‌اند و اطلاعاتی در اختیارمان گذاشته‌اند بیش از اندازه نمی‌توان اصرار ورزید. منشی شما احتمالاً این کلمه را ندانسته و شاید از سر عادت به کار برده و منظور همان ملاقات، ویزیت و مراجعه به پزشک بوده. آن روز حدوداً دو ساعت تاخیر داشته و راس ساعت ۱۰:۲۰ کارت زده، به محل اتاقک شیشه‌ای خود رفته و با رخساری غمناک به کار مشغول گردیده. آن‌قدر طبیعی و مانند هر روز کارها را انجام داده که مامور اینجانب هم نتوانسته عملی خلاف یا چیز تازه‌ای گزارش کند. گوشی تلفن را برداشته و جواب داده:&lt;br /&gt;" بله هستن، گوشی خواهش می‌کنم..."&lt;br /&gt;ممکن است شما با دوست ِ دکتر و متخصص‌تان هم‌عقیده باشید که تازه مرحله‌ی شروع بیماری بوده و هنوز به آن مرحله نرسیده بوده که خودش از خود چیزی درآورد و بگوید یا مجبور بشود صدایش را بیش از معمول بالا ببرد. جنابعالی اظهار می‌دارید فریاد می‌کشیده و شخص شما را مخاطب خودش قرار می‌داده، پس چطور می‌توانسته تازه شروع بیماری باشد؟ به نظر اینجانب مهم نیست بدانیم در این مرحله مخاط چقدر پیشرفت کرده تا مجاری را فرا بگیرد و می‌توانسته صدایی را بشنود یا نه.&lt;br /&gt;روزی که جلسه هیئت مدیره به پایان رسید، بعد از آن که از جلسه بیرون آمدم تا به اتاق کارم بروم، ایشان را در حالی دیدم که روسریش کاملا به عقب رفته بود. با سوهان دسته قرمزی مشغول مرتب کردن ناخن‌هایش بود و آینه‌ی گرد کوچکی هم روی میزش قرار داشت. پا به پا کردم تا سر بالا بیاورد اما هم‌چنان مشغول بود. صدایم را پایین آوردم:&lt;br /&gt;"خانم...خانم..."&lt;br /&gt;چراغ دستگاه سانترال روشن شد. سوهان دستی را کنار گذاشت و مشغول جواب‌دادن به تلفن شد. در هنگام حرف‌زدن با چشم‌هایش نگاهی به بالا کرد و انگار می‌داند من چه خواهم گفت به نرمی سری به تایید تکان داد.&lt;br /&gt;جناب آقای رئیس عنایت بفرمایید، تشخیص این که او در آن موقع در باره‌ی چه می‌اندیشیده و از چه مسأله‌ای احتمالاً در عذاب بوده مشکل است، حال شما می‌خواهید بدانید چرا پرخاش کرده؟ اینجانب با نظرات دوست شما در باره‌ی مراحل شنوایی موافق هستم، تنها چیزی بر آن می‌توانم اضافه کنم این است که با توجه به نوع بیماری، شخص مورد نظر احتمالاً نمی‌خواسته یا نمی‌توانسته شش مرحله‌ی یک گفتگوی ساده را رعایت کند:&lt;br /&gt;"خانم خسته نباشید..."&lt;br /&gt;دوباره داشت ناخن انگشت سبابه‌اش را که به دور آن چسب زخمی پیچیده شده بود سوهان می‌زد:&lt;br /&gt;"لطفا شرکت سیوید..."&lt;br /&gt;پس از مدت کوتاهی به جای شرکت مورد نظر، مهندس "امید" را به اتاق من وصل نمود. در همین‌جا قابل ذکر است منشی جنابعالی چندین بار در حرف‌های همیشگی‌اش با دیگر همکاران به این مسأله اشاره کرده و گله‌مند بوده است:&lt;br /&gt;"من خودم کم کار ریخته سرم خانم هم تلفن‌‌های اشتباهی به اتاقم وصل می‌کنه، می‌گه تو جواب بده من کار دارم..."&lt;br /&gt;روزهای نخست این گونه اشتباهات می‌تواند اتفاقی به‌ نظر آید. تعداد اشتباهات آن قدر اندک است که دفعه‌ی قبل را که مرتکب اشتباهی شده از یاد می‌بریم و گاه گمان می‌کنیم شیوه‌ی کاری این فرد این گونه است. حال بر همین اساس تا کنون آن‌چه جمع آوری گردیده بر دایره‌ی همان حدس و گمان است و آن قدر نیست که بتوان حکمی را به طور قطع صادر کرد. لذا به منظور روشن‌شدن قضیه، مستدعی است تاریخی را جهت ملاقات با جنابعالی و تبادل نظر پیرامون مسائل طرح شده مشخص فرمایید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="ltr"&gt;تاریخ ۱۵/۷&lt;/div&gt;از: دایره بررسی&lt;br /&gt;به : مدیریت محترم عامل&lt;br /&gt;موضوع : خانم گ. م...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شما به ذکر برخوردهای وی در طول ساعت کاری پرداخته و اظهار می‌دارید مگر چنین امکانی وجود داشته؟ خب می‌توانسته آن‌هایی را که نمی‌توانسته تشخیص بدهد به بهانه‌ای به جای دیگر وصل کند، مثلا به دفتر منشی شما. یا همان‌گونه که می‌دانید تلفن را روی خط مشترک وصل می‌کرده و دست آخر کسی بوده به آن جواب بدهد. در مورد تلفن‌های انجامی در طول روز، ببینید، فقط کافی بوده چراغ دستگاه سانترال روشن شود، به کس دیگری هم احتیاج نداشته چیزی بگوید، پس از روشن‌شدن چراغ تنها کاری باید انجام می‌داده این بوده که گوشی را بردارد. ایشان را بارها دیده بودم، سرش را پایین می‌آورد و به ورقه‌ی سفید روی میزش خیره می‌شد:&lt;br /&gt;"بله بفرمایید..."&lt;br /&gt;با خودکاری که در دست دیگرش بود چیزی می‌نوشت و به ساعت دیواریِ رو به رویش نگاه می‌کرد:&lt;br /&gt;"گوشی خواهش می‌کنم..."&lt;br /&gt;ملاحظه بفرمایید، مکالمه بیش از چند دقیقه وقتش را نمی‌گرفته و پس از گذشت چندین سال وی بسیاری از کارها را می توانسته از سر عادت انجام دهد. از هفته‌ی پیش که حکم تعلیقِ خدمت وی صادر گردید، بسیاری از مکالمات توسط اینجانب ضبط ومورد بررسی قرارگرفته. رئیس حسابداری معمولا پس از ورود با خانه‌اش تماس می‌گیرد، هر روز رأس ساعت هشت. ساعت نه و چهل و پنج دقیقه یکی از کارمندان واحد حسابداری با برادرش در شرکت ... تماس می گیرد. ساعت یازده و سی دقیقه مدیر امور اداری خط را اشغال می‌کند و خود شما رأس ساعت‌های هشت و پنجاه، ده و بیست، سیزده و سی و پنج دقیقه با نقاط مورد نظرتان تماس می‌گیرید. خانم "گ. م" کافی بوده ساعت‌های فوق را در نظر می‌داشته تا ظاهراً هیچ اشکالی در برقراری خطوط ایجاد نشود. در مورد تلفن‌هایی هم که برایش قابل پیش‌بینی نبوده، دقیقا نمی‌توان گفت، اما می‌شود این حدس را زد که از خط مشترک استفاده می‌کرده. حال شما اگر در مذاکرات‌مان آن مسأله را طرح کنید، می‌بینید که حتی گوش میانی اگر آسیب دیده باشد و پرده‌ی صماخ به قول آقای دکتر نتواند در مقابل اصوات ارتعاشِ لازم را انجام دهد یا گوش داخلی صدمه دیده باشد و از نظر عصبی دچار نارسایی گردیده باشد باز می‌توانسته بدون سوءظن به کار بپردازد. کار در پشت آن اتاقک شیشه‌ای که اوایلِ صبح را می‌بایست با صدای خشک و مقطع ساعت کارت‌زنی آغاز کند:&lt;br /&gt;"سلام..."&lt;br /&gt;اگر تازه از راه رسیده بود از درون کیفش آینه‌ی دستی خود را بیرون می‌آورد، دستی به زیر چشم‌ها و خط ابرو می‌کشید، لب‌هایش را جمع می‌کرد و به ردیف دندان‌هایش در آینه خیره می‌شد. آرایش خانم "گ. م" محدود به مالیدن کرم بود و گاهی اگر سرش خلوت می‌شد در حالی می‌توانستید غافل‌گیرش کنید که آینه را در مقابل یکی از چشم‌ها بالا آورده و با موچینی مشغول... . خانم "گ. م" با سی و هفت سال سن هنوز مجرد است. منشی شما گفته ظاهراً او در سال‌های اول با دقتِ بیشتری آرایش می‌کرده. همین، چیزی بیش از این در باره‌ی او نمی‌دانیم. بعضی از مکالمات او توسط این واحد ضبط شده. گاهی با مادرش تماس می‌گرفت. یک مکالمه‌ی ضبط‌ شده هم موجود می‌باشد. طرف‌ِ مکالمه کسی است که صدایش برای این واحد آشنا نبوده:&lt;br /&gt;- "حلت چطوره؟"&lt;br /&gt;- "خوبم"&lt;br /&gt;- "چه می‌کنی"&lt;br /&gt;- "هیچ"&lt;br /&gt;- "اتفاقی افتاده؟"&lt;br /&gt;- "..."&lt;br /&gt;- "چته؟"&lt;br /&gt;- "هیچی، خسته‌ام"&lt;br /&gt;- "چرا پنجشنبه نیامدید؟"&lt;br /&gt;- "خسته بودم، مامان هم که..."&lt;br /&gt;زیاد از خانه بیرون نمی‌رفته و وقتی قدم زنان به خانه بر می‌گشته تنها در جلوی مغازه‌های لوازم آرایش و مانتوفروشی‌ها بوده که چند دقیقه‌ای پا به پا می‌کرده. دیده شده بیشترین خریدهای خانه را در همان نزدیکی محلِ مسکونی‌اش انجام می‌دهد و خریدهایش را هم در همان تقویم جیبی که به همراه دارد یادداشت می‌کند. محتویات کیفش عبارت بود از یک عطر زنانه، موچین، رژ، سوهان، یک تقویم، یک آینه، شانه، دستمال کاغذی‌های پیچیده‌ شده به دور نوار و چند عدد بلیط اتوبوس. در سرتاسر تقویم یک شماره تلفن هم یادداشت نشده بود. گفته بودم او عادت نداشته در باره‌ی مسائل خصوصیش با کسی حرف بزند، اگر هم با کسی فرصت حرف‌زدن پیدا می‌کرده چند جمله‌ای بیش نبوده:&lt;br /&gt;" صف اتوبوس افتضاح بود... گرما بیداد می‌کرد...".&lt;br /&gt;این حرف‌ها همیشه هست، مانند واژه‌ای که چند بار و چند بار تکرارش می‌کنی تا معنای خود را از دست می‌دهد. با تکرار هر روزه حتی ارتعاش لازم را در پرده‌ی گوش به وجود نمی‌آورد چه برسد به آن‌که دوست شما می‌گوید یک واکنش عصبی باید صورت بگیرد تا یک ارتباط ساده‌ی کلامی برقرار گردد. خانم "گ. م" قبل از سخن‌ گفتن احتمالاً می‌اندیشیده( به سخن یا چیز دیگری) و جملات را صحیح بیان می‌کرده. در مقابل اگر مخاطب قرار می‌گرفته، با پیشروی مخاط در ناحیه‌ی گوش میانی و عدم کارایی اعصاب گوش داخلی، از نظر دوست شما اصوات را نامفهوم می‌شنیده یا آن‌که حواسش جای دیگری بوده. یعنی اگر تلاش هم می‌کرده باز نمی‌توانسته. وقتی شما از درون راهرو به طرف ایشان رفته و با لحنی عصبی گفته‌اید:&lt;br /&gt;"خانم چرا سر جای‌تان نیستید؟چقدر پشت خط باید بمونم؟"&lt;br /&gt;"شلوغه... تلفنا هم خرابن..."&lt;br /&gt;می‌گویید دستپاچه شده بود و با عجله تقویم روی میزش را ورق می‌زد. انگشتش را به روی شماره تلفن‌ها سرانده و مشغول گرفتن شماره‌ای شده. و وقتی او را دیده‌اید که سر بالا آورده و دارد خیره نگاهتان می‌کند، همان طور که گفته‌اید صدای‌تان را پایین آورده‌اید:&lt;br /&gt;"چه کار می‌کنید خانم..."&lt;br /&gt;ببینید، خواهش می‌کنم، در همین لحظه احتمالاً همه‌ی حواسش متوجه لب‌های شما بوده. این مسأله‌ای است که آن روز در جلسه سعی داشتم در باره‌ی آن توضیح بدهم. چیزی در نیافته، صدایش را بالا برده، مانند کسی شاید که داشته رازش برملا می‌شده،. سپس آن چند جمله‌ی بی‌ربط را بر زبان آورده، فقط همین. البته به طور یقین نمی‌توان گفت، آخر قضیه به شکل دیگری هم وجود دارد... ممکن است واقعاً وجود داشته باشد... دانستن نوع بیماری، زندگی خصوصی و محتویات کیف به کنار... هنوز هم که کاملاً قطعی نشده... سه ماه یا بیشتر... هیچ، هیچ نمی‌شنیده... نمی‌خواسته، لازم نبوده فکر... می‌دانسته... تمامی حرکات‌مان ... تلفن‌ها هم که بوده.&lt;br /&gt;&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;تابستان ۶۹&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;از: مجموعه داستان«&lt;span style="color:#660000;"&gt;رویای خاکی شهر ما&lt;/span&gt;»- عنایت پاک‌نیا&lt;br /&gt;مؤسسه انتشاراتی‌ آسا- تهران ۱۳۷۶&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7547130-8888175305900223633?l=ravayt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ravayt.blogspot.com/feeds/8888175305900223633/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7547130&amp;postID=8888175305900223633' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7547130/posts/default/8888175305900223633'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7547130/posts/default/8888175305900223633'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ravayt.blogspot.com/2007/11/blog-post.html' title=''/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/RzntulF3L2I/AAAAAAAAAQ8/IvfIKHXGy-0/s72-c/enayat.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7547130.post-9020249070534765191</id><published>2007-09-29T15:36:00.000-07:00</published><updated>2007-09-29T15:55:48.870-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/Rv7UlNAPMTI/AAAAAAAAAOI/6UbZ-mDUNrU/s1600-h/crystalvision.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5115759962350367026" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/Rv7UlNAPMTI/AAAAAAAAAOI/6UbZ-mDUNrU/s320/crystalvision.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;big&gt; &lt;center&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;خیال ِ بلورین&lt;/span&gt; - گیلبرت سورنتینو&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;پاره‌هایی از یک رمان&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;مترجم:&lt;/span&gt; کوشیار پارسی&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#330099;"&gt;۶ مشکل حافظه&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;دوک فرایدی&lt;/strong&gt; می‌گوید: مشکل فکر کردن به گذشته اینه که تنها چیزهایی رو که اتفاق افتاده به یاد می‌آری. اتفاق‌‌ها رو تا زمانی که چیز دیگه‌ای اتفاق نیفتاده، به خاطر می‌آری. و می‌خوای دقیقن چیزهای بعدش رو به یاد بیاری. می‌خوای به خاطر بیاری که چه اتفاقی می‌تونست بیفته – و این امکان نداره. چرا؟ چون اتفاق نیفتاده. مثلن، یه ماجرای عاشقانه رو در نظر بگیر. اولین عشق. تصویرهای گذرایی از شور و شادی. من عقیده دارم که این پدیده‌ی خاص، عامل همه‌ی فجایع ِ جهانه. گرچه اعتراف می‌کنم که همه‌ی این مشکل تو نگاه اول عادی به نظر می‌آد.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;کورتین&lt;/strong&gt; می‌گوید: &lt;em&gt;Credo qui a absurdum&lt;/em&gt;.. این رو &lt;strong&gt;آنسلموی&lt;/strong&gt; مقدس گفته. کی می‌تونه تو حرفش شک کنه؟&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;بیلی ایرلندی&lt;/strong&gt; می‌گوید: این حرومزاده داره درسای لاتین رو که تو مدرسه‌ی رومی یاد گرفته قُد قُد می‌کنه. پس ما این‌جا با یه فیلسوف نیم‌پز و یه خطیب طرفیم.&lt;br /&gt;چیچ می‌گوید: پیش‌ترها، شنبه شب تو سنت آنسلموس جشن رقص محشری برگذار می‌شد. هنوز هم این کارو می‌کنن؟&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;میلر&lt;/strong&gt; سرخه می‌گوید: دخترهای محشری می‌آوردن واسه رقص.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;سیلُر&lt;/strong&gt; می‌گوید: دخترهای محشر. لیزی مولوانی دختر محشریه؟&lt;br /&gt;سرخه می‌گوید: خب اون استثناست.&lt;br /&gt;دوک فرایدی می‌گوید: آها! استثنا قاعده رو می‌سازه. درست مث تئوری من که یادآوری چیزایی که اتفاق نیفتاده‌ن، همه‌مونو دیوونه می‌کنه.&lt;br /&gt;عرب می‌گوید: من این‌جا دارم بوی تند و تیز تظاهر رو می‌شنفم. تظاهر و، و، راستش چی می‌خواستم بگم؟&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;درومر&lt;/strong&gt; می‌‌گوید: سفسطه.&lt;br /&gt;دقیقن! دوست بزرگ من!&lt;br /&gt;دوک فرایدی می‌گوید: ببین، مثلن احساس تلخی و شیرینی رو در نظر بگیر. روز گندی رو به نظر بیار. اون‌قدر غم‌انگیز که دل آدمو ریش می‌کنه. دو تا جوون، یه زن و یه مرد ایستاده‌ن زیر آفتاب ملایم خدا. فرشته‌ای از آسمون نگاشون می‌کنه. بال‌هاشو باز کرده و داره براشون دعا می‌کنه.&lt;br /&gt;کورتین می‌گوید: دعای رستگاری ناچارن باس همیشه دوستانه باشه. وگرنه می‌شه نفرین. "بعد به کارتاگو آمدم، آن‌جا که سوت کتری آب جوش ِ پر از روابط نامشروع به گوشم رسید." این اگوستینوسه.&lt;br /&gt;بیلی ایرلندی می‌گوید: مهم نیس.&lt;br /&gt;چیچ می‌گوید: چه خوب که اینو به لاتین نگفت.&lt;br /&gt;دوک می‌گوید: ممنونم کورتین. فرشته‌ای با بال‌های بازکرده برای دعا و این حرفا اون دوتا جوون رو نیگا می‌کنه. فکر کن نزدیکی‌شون چن‌تا درخت هست، سبز و شاداب و کوه هم از دور به چشم می‌آد.&lt;br /&gt;عرب می‌گوید: از دور همیشه کوه به چشم می‌آد. می‌تونین بفهمین که تو قصه‌های دوک هرگز اتاق مبله پر از سوسک یا یه آپارتمان به سردی یخ وجود نداره. همیشه یه محیط روستایی با کوه تو پس‌زمینه‌ش. یا اقیانوس.&lt;br /&gt;کورتین بلند می‌گوید: &lt;em&gt;Thalassa! Thalassa&lt;/em&gt;! ! گزنفون.&lt;br /&gt;بیلی ایرلندی می‌گوید: بابا، کورتین، بذار این مرد با اون کوه لعنتی حرفشو بزنه.&lt;br /&gt;دوک فرایدی می‌گوید: این زوج نازنین به شکل معصومانه‌ای برهنه هستن و تن زیباشون خیلی شکیله. از زیبایی همدیگه گنگ شده‌ن. کاملن طبیعی‌یه. از هیچی نمی‌ترسن. درست مث آدم و حوا تو باغ عدن. و اگه ماری تو نزدیکی‌شون سبز بشه، یه کیر ِ پیر ِ بی‌خطره. دستاشونو دراز می‌کنن طرف همدیگه. اوه، چه خجالتی. اوه، چه‌قدر خجالتی.&lt;br /&gt;درومر می‌پرسد: کاملن برهنه؟&lt;br /&gt;درومر دلخور می‌گوید: اوه.&lt;br /&gt;دوک فرایدی می‌گوید: خب، می‌تونین این منظره رو تصور کنین؟&lt;br /&gt;همه سر تکان می‌دهند، برخی با دل‌خوری.&lt;br /&gt;دوک فرایدی می‌گوید: ولش کنین! ول کنین! فراموش. حالا – سال‌ها و سال‌ها می‌گذره. اون زوج جوون از هم دور و بیگانه شده‌ن. لباس به تن دارن، با یکی دیگه ازدواج کرده‌ن که اون هم لباس به تن داره. کار، بچه، موهاشون ریخته، دندوناشون خراب شده. اون احساس قوی آشنا، پاهای ناتوان، پیرچشمی، سوء‌هاضمه، پستونای آویزون، موهای خاکستری، شکم براومده و همین‌جور بگیر تا آخر.&lt;br /&gt;بیلی ایرلندی می‌گوید: یه چیز دوک رو باس قبول کنیم. آدم رومانتیکی‌یه.&lt;br /&gt;عرب می‌گوید: ادامه بده دوک. قصه‌ی تو پره از چیزای مهم که منو عصبی می‌کنه.&lt;br /&gt;دوک می‌گوید: خوب گوش کنین. این دوتا که یه وقتی جوون، عاشق پیشه و برهنه بودن، دیگه نه جوونن و نه برهنه و نه اصلن عاشق پیشه. بیشتر اوقات به اون روز باشکوه فکر می‌کنن و غمگین می‌شن. چرا؟&lt;br /&gt;میلر سرخ می‌گوید: سرما خورده بودن.&lt;br /&gt;بیلی ایرلندی می‌گوید: به خاطر رفتار ناهنجار در انظار عمومی دستگیر شدن. راستی تو محیط رومانتیک هم آدمو می‌گیرن؟&lt;br /&gt;دوک فرایدی نگاه‌اش را به سقف می‌دوزد، انگار از بالا کمک می‌طلبد. می‌گوید: پر از غم هستن، چون، چون دقیقن با چشمای پراشک به یاد می‌آرن چه اتفاقی می‌تونس بیفته. دستای جوون و قوی‌شونو با تردید و لرزان دراز کرده بودن طرف هم. خون‌شون داغ و تند – اما خالص و ناب – تو تن برهنه‌شون راه گرفته بود. تو رگای پاک و معصوم‌شون.&lt;br /&gt;کورتین می‌گوید: داغ و در عین حال خالص؟ این‌جا به نظرم یه تناقض وجود داره. اکویناس حتمن می‌گفت ...&lt;br /&gt;دوک فرایدی می‌گوید: اکویناس اون‌جا نبود! می‌خوام برسم به اون‌جا. به لحظه‌ای که دستاشونو به طرف هم دراز می‌کنن. همینه! منظورم اینه. همین! تمام. فقط دستاشونو دراز کردن طرف هم. واسه اونا زمزمه‌ی عاشقانه مث عسل شیرین نبود. یک جان در دو بدن. نگاه خیره و عاشق که گیج‌شون می‌کنه. همین! تمام! همه چیز گذشت! پس، وقتی به اون روز عالی فکر می‌کنن، دیگه عالی نیس. چون اون چیزی که می‌تونس عالی باشه، اتفاق نیفتاده. می‌فهمین؟&lt;br /&gt;عرب می‌گوید: هنوز بوی ... اسمش چی بود درومر؟&lt;br /&gt;درومر پاسخ می‌دهد: سفسطه.&lt;br /&gt;سفسطه. دقیقن. می‌توانم این را هم اضافه کنم: چاپلوسی. سفسطه و چاپلوسی.&lt;br /&gt;کورتین می‌گوید: فکر کنم که تو نظرت رو دقیق بیان کردی. احساس پشیمونی که بعد از خراب شدن شانس به دست اومده به‌ت دس می‌ده. اما تو رو جنبه‌ی سکسی مساله تاکید می‌کنی. چیزای دیگه‌ای هم تو زندگی هس.&lt;br /&gt;درومر می‌پرسد: مطمئنی که کاملن برهنه بودن؟ از نوک پا تا فرق سر.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;۷ La Vida es Sueno&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیلی ایرلندی می‌گوید: می‌خوام یه خواب واسه‌تون تعریف کنم. یکی از اون معجزه‌های لعنتی.&lt;br /&gt;عرب می‌گوید: من خواب رو دوس ندارم. حتا خواب‌های خودم رو. نه فقط با چیزای بی‌ربط دلخورت می‌کنن، بلکه به قول روان‌شناسا حاصل ملالن. اصن واسه چی باس به خواب تو گوش بدم؟ از تعریف کردن خواب خودم هم دلخور می‌شم.&lt;br /&gt;بیلی می‌گوید: خواب من نیس. خوابیه که ریچی دیده و واسه‌م تعریف کرده. خواب محشریه لعنتی.&lt;br /&gt;عرب به درومر نگاه می‌کند و می‌گوید: انگار از خواب پاشی یا تو برف راه بری.&lt;br /&gt;خوب. می‌دانید که ریچی سال‌های سال پدرش را ندیده است. ده یا پانزده سال، یا حتا بیش‌تر. در خواب تصمیم می‌گیرد به فلوریدا برود تا او را ببیند. در خواب ازدواج کرده است. همسرش، شبیه همسرش نیست و اسمش کوکی است. می‌دانید که در خواب چه اتفاق‌هایی می‌افتد؟&lt;br /&gt;عرب می‌گوید: فروت همه‌شو صادقانه و جدی تعبیر کرده. خوب کوکی، بدمصب.&lt;br /&gt;باشد. ریچی و کوکی با یک ناش صورتی رنگ به آن‌سو می‌رانند. در خواب، ظرف یک ثانیه به آن‌جا می‌رسند. فلوریدا سطح بزرگ وسیع قهوه‌ای رنگی است که این‌جا و آن‌جا چند درخت مرده و پوشیده از خزه‌ی اسپانیایی وجود دارد. ریچی برایم گفت که انگار این خزه تنها روی درخت‌های منطقه‌ی لوییزیانا سبز می‌شود.&lt;br /&gt;- خزه‌ی اسپانیایی؟ هدیه‌ی محشریه. عالیه. نمی‌دونستم ریچی از این استعداد‌ها هم داشت.&lt;br /&gt;- گاهی درخت پرتقال یا لیمویی می‌بیند، اما در کل؛ این سطح وسیع لعنتی، خالی از جنبنده است. در همان لحظه، یک کدی بلوطی رنگ از رو به رو سوی‌شان می‌راند و مرد پشت فرمان شبیه برادر ریچی است. گرچه ریچی اصلن برادر ندارد.&lt;br /&gt;درومر می‌گوید: ریچی برادر نداره.&lt;br /&gt;- من هم الان همین را گفتم. اما در خواب، مرد پشت فرمان برادر اوست و در کدی بلوطی رنگی نشسته است. ریچی به دنبال‌اش سوی خانه‌ی سفید بزرگی با باغ گل می‌راند. نخل و فواره‌های بزرگ در میان باغ. روی چمن جلوی خانه عقربه‌ای مرمرین وجود دارد.&lt;br /&gt;عرب می‌پرسد: چی مرمرین؟ و گامی سوی بیلی برمی‌دارد.&lt;br /&gt;- عقربه‌ی آفتاب‌نما. ساخته شده از مرمر، بر چمن خانه.&lt;br /&gt;ریچی خوش‌حال می‌شود. آفتاب‌نما! آفتاب‌نما! عالی است! خدای من، توی کتابم خواهد درخشید. آفتاب‌نما. آفتاب-نما. محشر است.&lt;br /&gt;به پشت خانه می‌روند و به زنی با دو کودک برمی‌خورند که بدون تردید باید همسر برادر ریچی باشد. به ریچی لب‌خند می‌زند و بچه‌ها را سوی او هُل می‌دهد، اما او پشت سر برادرش می‌راند. آن‌وقت پدرش را وسط پاسیویی می‌بیند که پر از سنگ‌های رنگی صاف است. در میان خانه‌ی بازی نشسته است – اسم این خانه چیست؟ هِی عرب، با توام.&lt;br /&gt;عرب این پا و آن پا می‌کند و با دل‌خوری به درومر نگاه می‌کند: همین الان یادم بودها. بذار همون حرف قدیمی رو بزنم، اسمش نوک زبونمه اما نمی‌تونم...&lt;br /&gt;بیلی می‌گوید: مهتابی! یادم اومد. پیرمرد نشسته تو مهتابی.&lt;br /&gt;عرب می‌گوید: مهتابی!آهان، مهتابی! احمقانه‌س که اسم چیزای تو خونه و باغ و آشپزخونه رو فراموش کرده‌م. کلمه‌ی قشنگی‌یه.&lt;br /&gt;مهتابی به جای سقف برای جلوگیری از آفتاب، با پارچه‌ی آبی رنگی که به چهار ستون گوشه وصل است، پوشیده شده. کم‌رنگ مثل آسمان، پر از ستاره.&lt;br /&gt;- پر از ستاره. عجیبه‌ها درومر. این جوون فقط کلمه‌های قشنگی مث مهتابی رو به یاد نمی‌آره، بلکه قشنگ هم می‌تونه شرح بده. عالیه.&lt;br /&gt;پدرش در مهتابی لباس راحتی آبی رنگ مثل پارچه‌ی سقف پوشیده است. جلوی مهتابی، دو مجسمه‌ی سنگی سفید و سیاه رنگ نصب شده است. وقتی ریچی پشت سر برادرش نزدیک‌تر شود، پدر بلند می‌شود. ریچی را نمی‌بیند. می‌گوید"دارم می‌رم. می‌خوام واسه دیدن پسرم برم نیویورک. می‌رم چمدونم رو ببندم. واسه‌م جا رزرو کن." ریچی فریاد می‌زند"صبر کن، من پسر توام!" اما پدر ناپدید شده است. به دور و برش نگاه می‌کند و می‌بیند که همسرش هم ناپدید شده است. درست مثل ناش. می‌بیند که برادرش در کدی نشسته و می‌راند. همان لحظه همسر برادرش ظاهر می‌شود، اما حالا شبیه همسر خودش است که کوکی نام دارد. می‌گوید که دلش می‌خواهد بچه‌ها را به عموی‌شان معرفی کند. باشد؟ ریچی می‌گوید نه. می‌خواهد خود را به پدرش برساند و زن برادر می‌گوید که پس چرا به فلوریدا آمده است. چون پدر در فلوریدا زندگی نمی‌کند. می‌گوید که چه کسی می‌خواهد در فلوریدا زندگی کند. این همان خواب است.&lt;br /&gt;عرب می‌گوید: این خوابه؟ این؟ طنزش کجاس؟ غمش کجاس؟ ربطش کجاس؟ نتیجه‌ی اخلاقی‌ش کجاس؟&lt;br /&gt;این خواب است.&lt;br /&gt;احساس بدی دارم از این‌که ریچی این خواب را از خودش درآورده تا کلمات مهتابی و آفتاب‌نما و پرستاره را بیان کند. در درون‌ام حالت دل به هم خوردگی نسبت به این چیزها دارم. تو چی درومر؟&lt;br /&gt;بیلی می‌گوید: احساس من نسبت به این خواب پر از انزجار و خشمه. زر زیادیه. من این کلمات رو به کار نبرده‌م. ریچی تعریف کرده.&lt;br /&gt;عرب می‌گوید: می‌خوای ادعا کنی که کلمات رو مث طوطی تکرار کردی؟&lt;br /&gt;نه، این‌ها کلمات خودم است. فکر کردم که در صحبت معمولی به کارشان ببرم، مثل حالا.&lt;br /&gt;عرب می‌گوید: پس خواب خودته. خواب الکی.&lt;br /&gt;نه، خواب ریچی است. در ضمن ریچی واقعن به فلوریدا رفته تا پدرش را ببیند. آن‌جا فهمیده که برادری دارد که ناش دارد نه کدی و صورتی نیست بلکه قهوه‌ای رنگ است. و صبح روزی که به آن‌جا رسید، پدرش برای سفر تجاری به نیویورک رفته بود. این خودش محشر نیست؟ این همه ماجرا؟&lt;br /&gt;عرب می‌گوید: باس بگم که این سفر ریچی زر زیادیه. اصن پیش نیومده.&lt;br /&gt;بیلی می‌گوید: می‌تونس که پیش اومده باشه.&lt;br /&gt;و این خواب هم وجود نداشته. پرستاره! آفتاب‌نما! کوفت! مهتابی! زهرمار! کوفت!&lt;br /&gt;می‌توانست که اتفاق افتاده باشد.&lt;br /&gt;درومر می‌پرسد: این خزه‌ی اسپانیایی دیگه چه صیغه‌ایه؟ هِی هرب، این خزه‌ی اسپانیایی دیگه چیه؟ خزه‌ی اسپانیایی! کوفت، زهرمار! یه نمایش آشفته.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;۳۴ محصول سری&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;درومر دوباره کارت می‌فروشد. با کیف سفری و جعبه‌ی نمونه وارد قنادی وُلگر می‌شود. کیف را باز می‌کند و بسته‌ای بیرون می‌کشد. نمونه‌هایی برای "مناسبت‌های مختلف"؛ از تولد تا ازدواج، از تعمید تا ترحیم. این یکی عالیه! این را می‌گوید و کارت زشتی نشان می‌دهد.&lt;br /&gt;مردی با کلاه کپی روی صخره‌ای جلوی سه درخت‌چه‌ی بی برگ ایستاده و دست‌اش را به یکی از درخت‌چه‌ها تکیه داده است. به بیننده‌ی تصویر پشت کرده و رو به خورشید در حال غروب دارد. در دوردست، بر دریا، سه کشتی بادبانی از راست به چپ می‌رانند. کارت را که باز کنی، این کلمات در صفحه‌ی اول خوانده می‌شوند:&lt;br /&gt;آرزو می‌کنم&lt;br /&gt;دوباره&lt;br /&gt;ببینمت.&lt;br /&gt;درومر می‌گوید: محشره! پر از شور، معنا، طنز و نستالژی با حال و هوای مالیخولیایی. این کارت رو همیشه وسط دسته کارت‌ها می‌ذارم و قلب مشتری رو نشونه می‌‌گیرم. منو یاد فیلمی از بِت دیویس می‌ندازه. دَرَق! شَرَق! این کارت توجه‌شونو جلب می‌کنه. بعد کارت دیگه رو نشون می‌دم. بچه گربه‌ها و توله سگ‌هایی که سرشونو از تو یه چکمه‌ی کهنه بیرون آورده‌ن و یه دلار ارزون‌ترن. راحته.&lt;br /&gt;عرب می‌گوید: فوران عالی فکر. چی می‌گن به‌ش... زخمه می‌زنی رو سیم حساس‌شون. Perfecto رفیق. کی می‌تونه نسبت به غروب آفتاب و اقیانوس بی‌تفاوت بمونه؟ آب شور و بعدش هم بچه گربه و توله سگ؟ هیشکی؟&lt;br /&gt;سیلور می‌گوید: های درومر، اون کارتو نشون بده بینم.&lt;br /&gt;درومر کارت را نشان می‌دهد و سیلور با دقت تماشا می‌کند.&lt;br /&gt;می‌گوید: خدای من.&lt;br /&gt;مثل بازی‌گران با کف دست بر پیشانی می‌کوبد: چند هفته پیش یه خواب دیدم. این منظره همونه که تو خواب دیدم. حتا رنگ‌هاش هم همونه.&lt;br /&gt;عرب می‌گوید: رنگ‌ها یه کمی تنده. هی درومر! منظور شخصی ندارم ها!&lt;br /&gt;سیلور می‌گوید: رنگ‌ها رو می‌تونی ازم بگیری. مهم اینه که این کارت درست عین خواب منه. نمی‌تونم احساس‌مو بگم.&lt;br /&gt;پروفسور کوبا که به آب سردکن تکیه داده می‌گوید: سیلور بیا خوابتو واسه‌ت تعبیر کنم. وقتی جوون بودم، یعنی پیش از اون که شروع به نوشتن اثر حماسی "نفرین" بکنم، کتابی درباره‌ی تعبیر خواب نوشتم که براساس نظریات فروید و با در نظرگرفتن روانشناسی نوین و حکمت‌های قدیمی کشاورزان بود.&lt;br /&gt;سیلور می‌گوید: اینو باش. هرچیزی که اینجا گفته میشه، یا تو دیدی و یا درباره‌ش نوشتی. همه چیزو می‌دونی. اون کتاب خوابتو بکن تو کونم.&lt;br /&gt;کوبا به قفسه‌ی روزنامه و مجله‌ها تکیه می‌دهد و دستانش را بر سینه چلیپا می‌کند.&lt;br /&gt;عرب می‌گوید: پروفسور کوبای محترم، به‌ش محل نذار. مطمئن باش که من به همه‌ی آدمایی که دنبال سواد یادگرفتن هستن احترام می‌ذارم. وقتی می‌گم که سراپا کنجکاوی و اشتیاق هستم تا به تجزیه و تحلیل شما از این خواب گوش کنم، از ته دل می‌گم. گرچه بیننده‌ی این خواب کسی‌یه که فقط بلده طعنه بزنه و چرند ببافه.&lt;br /&gt;درومر می‌گوید: آمین! کنجکاوی مرا هم برانگیختی.&lt;br /&gt;کوبا می‌گوید: در این صورت برای رضایت آقایون حاضر، سعی می‌کنم تا پایه‌های مهم معنایی رو که پشت ِ مِه ِ تصاویر خواب پنهون هستن، تجزیه و تحلیل کنم و به این کارت برسم.&lt;br /&gt;عرب می‌گوید: Andiamo!! از این بهتر نمی‌شه.&lt;br /&gt;کوبا شروع می‌کند: این که مردی پشت به تو ایستاده، معناش تو خواب اینه که نمی‌خواد صورتشو ببینی. حالت غم تو چهره‌ش لو می‌ره. یا حالت خشم برای انتقام گرفتن از یه زن. صورت پنهان معمولن برای اینه که حالت واقعی آدما نشون داده نشه. اما این سه درختچه. چندتا برگ رو شاخه‌هاشون دارن، گرچه خشکیده به نظر می‌آن و این همیشه به معنای امکان وجود امید و نیرو هستش. راستش درباره‌ی این سه درختچه چیز زیادی نمی‌تونم بگم جز این‌که اینا نماد باور و ایمانی هستن که در حال رشده. امیدواری و عشق به همنوع. سه امتیاز اصلی تمدن غرب. مرد به غروب خورشید خیره شده، نه به طلوع یا خورشید تابان و غیره. این یعنی نیروی جوانی و شروع تعقل بزرگ‌سالی. بیشتر به حکمت قدیم شبیهه. شب ِ زندگی، می‌فهمین؟ دریا آبی یا سبز نیس، با نور غروب طلایی رنگ شده و یا اون‌جور که تو کتابم مفصل درباره‌ش نوشته‌م زرد رنگه. واسه همین می‌گم دریای زرد. چرا که نه؟ در سواحل چین، اگر سواد جغرافیایی‌م کمک کنه، کشوری که تنها تاریخش پر از حکمته؛ حالا درمورد طبیعتش سکوت می‌کنم. آره، پر از حکمت، مقدس و سرشار، نه کهنه و نه خاکستری. سه کشتی فریبنده‌ن. چون اشتباه کردن و اونا رو مث نشونه‌های امید و آرزو دیدن کار آسونیه. اما این اشتباه محضه. کشتی‌ها که به بندرگاه نزدیک می‌شن، مث اون افسانه‌ی قدیمی درباره‌ی کشتی پر از پول. حتمن اونو شنیدین. اما این سه کشتی دارن از ساحل فاصله می‌گیرن. نگاه کردن به مرد که به درختچه تکیه داده و انگار احتیاج به کمک داره، نشون اینه که اون نگرون سرنوشت کشتی‌هاس. چرا نباشه؟ این کشتی‌ها نشونه‌ی کشف هستن. در ضمن از این خواب می‌شه فهمید که سه کشتی، همون سه کشتی کریستف کلمب هستن. حالا اسمشون یادم نمی‌آد. اما شما می‌تونین این سه کشتی کوچیک و محو رو که به طرف امریکا رونده شده‌ن، کشف کنین! سومین هشدار هم اینه که مرد رو لبه‌ی صخره ایستاده. یه حرکت اشتباه کافیه که سقوط کنه به اعماق دریای خروشان. سقوط جبران ناپذیر. خلاصه، این خواب به معنای آینده‌ی درخشانه، پر از دانش و کشف – اگر مواظب قدم‌هات باشی و نذاری احساسات به‌ت خیانت کنه. احساساتی که تو چهره‌ت دیده می‌شه و تو می‌تونی اونو از نگاه دشمنات پنهان کنی. همون‌ها که می‌تونن این سه کشتی رو غرق کنن. البته اگه بتونن چهره‌ت رو ببینن.&lt;br /&gt;عرب می‌گوید: Fantastique! یه نمایش آموزنده و دقیق از تیره‌ترین تصویرهای سمبلیک به زبونی که خیلی خیلی روشنه و حتا یه آدم عامی هم بدون سردرد می‌تونه اونو بفهمه.&lt;br /&gt;سیلور می‌گوید: چرند اندر چرند. من اصن این خوابو ندیدم. واسه سرگرمی از خودم درآوردم.&lt;br /&gt;عرب می‌گوید: سرگرمی. واسه این سیلور دیوونه سرگرمی یعنی چرند بافتن. اون هم راجع به مسایلی که عقلش به اون نمی‌رسه.&lt;br /&gt;درومر می‌گوید: خجالت آوره سیلور.&lt;br /&gt;پروفسور کوبا می‌گوید: انتظار همچه چیزی رو داشتم. آقایون، اون می‌خواد نفرت‌شو پنهون کنه. از شوخی بی‌مزه و احمقانه‌ای که سیلور با ما کرده اصلن تعجب نکردم. در هر صورت چه سیلور این خوابو دیده باشه یا نه، من در تعبیر درست خودم از این خواب شک ندارم. اگه واقعن هم این خوابو دیده بود، تعبیرش همین بود که گفتم. هرکس دیگه‌ای هم اگه این خوابو ببینه، تعبیرش همینه. اون نباس تو عقل و هوشیاری خودش شک کنه.&lt;br /&gt;سیلور این‌با نرم‌تر می‌گوید: چرندیات!&lt;br /&gt;درومر می‌گوید: به نظر من عالیه! من می‌تونم از تعبیر شما استفاده کنم دوست عزیز. واسه فروش کارت‌هام. مثلن اینو بگم که این کارت براساس خوابیه که کریستف کلمب دیده. وقتی که مرتیکه هنوز نمی‌دونس زمین کرویه. بعدشم همین تعبیر شما رو تعریف کنم. روشن‌فکرانه‌س. مشتریای بیچاره رو چنون جادو می‌کنم که فکر کنن زرنگی کرده‌ن و این محصول رو خرید‌ه‌ن. نظر شما چیه پروفسور؟ چی فکر می‌کنین؟&lt;br /&gt;- می‌گویند کار خودت را بکن.&lt;br /&gt;عرب می‌گوید: به نظر من آدم بهتره تو تجارت راستگو باشه. هم حقیقت رو بگی و هم یه چیزی رو پنهون کنی.&lt;br /&gt;درومر می‌زند زیر خنده: محصولی با کیفیت عالی. محصولی که تنها تو جهان رمز و راز و اسرار پیدا می‌شه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;۵۸ باغ‌های کشوری&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کوکی لا نورد می‌گوید: به من از جشن‌های شلوغ چیزی نگو. از هیجان هنرپیشه‌ها. رومانتیسم همیشه تو راه بودن. حضار مشتاق. همه‌ش بازی هالیوودی. خیالات، اوهام.&lt;br /&gt;بیلی ایرلندی می‌گوید: تو این دل ِ بیچاره‌ و نازک ایرلندی‌م رو می‌شکنی. واسه ما دروغای قشنگ بگو، چرندیات قشنگی راجع به مهتاب آسمون اوهایو و بال ملخ‌ها. اوه کوکی، ساکت بمون، کنار این صدای گوشخراش فولاد بالا سر جشن‌های بدمستی که واسه گوش‌های خراب و گردگرفته‌ی ما تدارک دیده‌ن. مگه نه دوک بزرگ؟&lt;br /&gt;- همینه که تو می‌گی.&lt;br /&gt;- بخوان. آه آورنده‌ی فرهنگ و سرگرمی سالم برای بره‌های خدا که از جفتک پراندن به بیضه‌های یک‌دیگر خسته‌اند. برای‌مان از نشئه‌گی بگو و از حقیقت پنهان امریکا که در پشت پرده‌ها آرام خوابیده است. برای‌مان از فضا بگو. بله، فضا! ف-ض-ا. این کلمه‌ی جادویی که کلید واقعی است برای آدم‌های عادی که چند سال دیگر به دیوانه‌گی محض خواهند رسید. این‌جا، در این شهرهای کثیف و آلوده و بدبو، با خواندن روزنامه و گوش دادن به رادیو که از زیبایی ارابه‌ای پر از سنگ می‌گوید، چه کاری از دست‌مان برمی‌آید؟ از مزارع ذرت و شیر تازه‌ی گاو جدامان کرده‌اند، بزرگ‌راه‌ها از کنار ردیف کاج‌ها می‌گذرند، از کنار سیل‌ها، گردبادها و تابلوهای تبلیغاتی. ما از داخل کشور، از حقیقت، از دل پنهان امریکا چه می‌توانیم بدانیم؟&lt;br /&gt;کوکی می‌گوید: به من چیزی نگو. دهاتی‌ها، بوگندوها، آدم‌های غرغرو، گاوچرون‌های عوضی، جوونک‌های تازه ریش و سبیل درآورده، نژادپرست‌های سفید و دهاتی‌های احمق. دزدهای کلاه قرمز.&lt;br /&gt;بیلی ایرلندی می‌گوید: چی؟&lt;br /&gt;- شنیدی چی گفتم. کلاه قرمز. با همون می‌تونی بشناسی‌شون. یکی‌شون تو محله‌ی ما بود. محله‌ی چیلی کوت. خودت می‌تونی حدس بزنی. محله‌ای که چیلی کوت مرکزش رو تشکیل می‌داد. با یه طویله پر از شمشیر رامون. همون شمشیرهایی که واسه شاهزاده خانم رومانی برده بود و یا واسه یکی از اون دخترای خوب قورتش داده بود.&lt;br /&gt;بیلی ایرلندی می‌گوید: می‌شه حدس زد که قصد داری واسه‌مون قصه بگی. قصه‌ای که برای جامعه‌ی شلوغی که داره آزادنه نفس می‌کشه ضرر داره. همونا که دارن با ولع گوش می‌دن. نظرت چیه دوک بزرگ؟&lt;br /&gt;دوک بزرگ می‌گوید: زندگی بیرون واسه یه آخر هفته خوبه. مث پارکی که مستراح و حوض و فواره نداره. بیلی، تو چرا این‌جوری حرف می‌زنی؟ این‌قدر رسمی.&lt;br /&gt;بیلی می‌گوید: هِی هِی دوک، بیا پایین با هم راه بریم. همین حرفی که الان زدی نشونه‌ی اینه که آدم بیچاره‌ی شهری هستی. زندگی بیرون رو نمی‌شه با چیزی مقایسه کرد. با هیچی. باس تجربهش کنی. این شوک رو، این شوک فوق‌العاده رو که پوشیده از گُه ِ مستراح‌هاس. این چهره‌های سالم زیر کلاه‌های کاترپیلار. تا بفهمی که شروود آندرسن چرا از خونه بیرون رفت و برنگشت. اما وسط حرفت پریدم کوکی؟ ادامه بده، لطفن.&lt;br /&gt;میلر سرخه می‌پرسد: چرا بیلی این‌جوری حرف می‌زنه؟&lt;br /&gt;میکی بزرگ می‌گوید: چرا از من می‌پرسی؟ شبیه اون یارو توی فیلمه که با سبد میوه و کلاه پردار راه می‌ره. میوه بردار و نوش جان کن.&lt;br /&gt;بیلی می‌گوید: رامون هفت شمشیر داشت. برای هر روز هفته. رو هر کدوم‌شون اسم روزش رو نوشته بود. دوشنبه، سه شنبه، چهارشنبه و غیره. شمشیرهای قشنگ، ساخته شده از فلزی که خودش می‌گفت از فولاد عربیه.&lt;br /&gt;تیغه‌های براقی که همه‌ی اروپا رو روشن می‌کرد! فلز درخشانی که برقش هنوز تو ترانه‌های فلامنکو دیده می‌شه و باقی قضایا.&lt;br /&gt;دوک بزرگ می‌گوید: اون‌جا رعد و برق وحشت‌ناکی هم دارن.&lt;br /&gt;میلر سرخه می‌گوید: خدای من، دوک بزرگ‌ترین حروم‌زاده‌ایه که به عمرم دیده‌م.&lt;br /&gt;میکی بزرگ می‌گوید: خود ِ خود انشتینه که سرشو زیر کاپوت ماشین قایم کرده. اما تو زندگی واقعی فوق فوقش پونزده تا بیست درصدش رو داره.&lt;br /&gt;کوکی می‌گوید: پس ما بیرون چیلی کوت هستیم، با چادرهای مخصوص سفر. یکی از روزای جشن آزادی بود، می‌دونین که، بالای چادرا پرچم تکون می‌خورد و پرده‌های تبلیغاتی. درست پیش از اون که نمایش شروع بشه، رامون شمشیرهاشو تو چادر سیرک می‌بره بالا. همون کاری که همیشه می‌کنه. هر هفت تا رو. می‌گه که خورشید به اونا قشنگی می‌ده و زمین قدرت. همیشه این کارو می‌کنه، جز روزایی که ابری یا بارونیه. حتا تو روزای نیمه ابری هم می‌کشه بیرون تا خورشید که گاهی از پشت ابرا می‌آد بیرون، به‌شون قشنگی ببخشه.&lt;br /&gt;بیلی ایرلندی می‌گوید: شاعر! شاعر غزل‌خونی که به ساقه‌های گندم گوش می‌ده و به آرواره‌های سوسک‌های خاکی در حال جویدن پیله‌ها. درست مث سندبرگ عزیز! با بالاتنه‌ی برهنه رو به روی درخت غان. درست مث فراست مقدس! سراپا گوش سپرده به صدای خلیج با آب به زلالی بلور، که صدای اون کیملر احمق رو می‌شنفه.&lt;br /&gt;میلر سرخه می‌گوید: اگه بیلی ایرلندی رو نمی‌شناختم، می‌تونستم به همه چی قسم بخورم که این یارو اون نیس.&lt;br /&gt;میکی بزرگ می‌گوید: قبول می‌کنم که حق با توئه، سرخه. چه حرفای پوچ عجیبی. این آدما که اسمشونو می‌گه کی هستن؟ می‌شناسی‌شون؟&lt;br /&gt;سرخه می‌گوید: من که نمی‌شناسم.&lt;br /&gt;کوکی می‌گوید: اون‌وقت، تو اون گیر و دار، یکی از اون احمقای دهاتی پیداش می‌شه با کلاه قرمز مارک کاترپیلار. همون‌جوری که گفتی، زودی شمشیرها رو از دوشنبه تا جمعه قاپ می‌زنه و می‌دوه طرف جنگل. همه‌مون اونو می‌بینیم، اما وقتی رامون می‌خواد دنبالش بذاره، پاش میره تو چاله، یا چاه یا سوراخ حروم‌زاده‌ای که واسه برپاکردن چادر کندن و می‌خوره زمین. تا خودشو بالا بکشه، دهاتی گورشو گم کرده. رامون هم تنها دوتا از شمشیرهای احمقانه‌شو داره. مث بچه‌ها گریه می‌کرد و یه هفته رو صحنه پیداش نشد.&lt;br /&gt;دوک بزرگ می‌گوید: اون‌جا تگرگ وحشت‌ناک هم می‌باره، می‌دونین؟ "باور می‌کنین یا نه" خودم یه دونه تگرگ دیدم به اندازه‌ی یه توپ بسکتبال. بی‌چاره با اون همه حیوون و حشره تنهاس. داره می‌لرزه.&lt;br /&gt;بیلی ایرلندی می‌گوید: یعنی می‌خوای بگی که وسط بیشه‌های انبوه، جنگل‌ها و شهرهای خوابیده در وسعت پهناور و پرجنب و جوش کشور نه بوی گل رز وجود داره و نه مهتاب؟ ادبیات در این مورد چی می‌گه؟ درباره‌ی راه‌های پوشیده از گل رُس که زیر آفتاب سوزان تابستون داره می‌پزه چی؟ ها؟&lt;br /&gt;کوکی می‌گوید: به خدا نمی‌دونم که از چه حرف زدی. تنها می‌بینم که این جشنای پرشکوه، حتا در به‌ترین حالت‌شون، یه پول سیاه نمی‌ارزید. و اگه اون حروم‌زاده‌های دهاتی با اون کلاه قرمز احمقانه‌شون دوباره بخوان چیزی بدزدن... خب...&lt;br /&gt;بیلی می‌گوید: ای خدا، کاش ویلا کاتر زنده بود! اون هوای کشورش رو داشت.&lt;br /&gt;میلر سرخه می‌گوید: هنوز هم نمی‌تونم باور کنم این بیلی ایرلندیه!&lt;br /&gt;میکی بزرگ می‌گوید: لعنتی، انگار وجود نداره.&lt;br /&gt;دوک بزرگ می‌گوید: اون‌جا تیفوس هم شیوع پیدا می‌کنه.&lt;br /&gt;میکی بزرگ می‌گوید: بذار ده-پانزده درصدش کنیم.&lt;br /&gt;- تازه این هم از سرش زیاده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/ul&gt;&lt;/big&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7547130-9020249070534765191?l=ravayt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ravayt.blogspot.com/feeds/9020249070534765191/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7547130&amp;postID=9020249070534765191' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7547130/posts/default/9020249070534765191'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7547130/posts/default/9020249070534765191'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ravayt.blogspot.com/2007/09/blog-post_29.html' title=''/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/Rv7UlNAPMTI/AAAAAAAAAOI/6UbZ-mDUNrU/s72-c/crystalvision.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7547130.post-2060686564919019311</id><published>2007-09-24T13:43:00.000-07:00</published><updated>2007-09-24T13:44:35.670-07:00</updated><title type='text'>صدای ِ پا</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;کنار پنجره‌ی کافه‌ای، نیمکت خالی پارکی یا ایستگاه خلوت قطاری نشسته‌ایم، شاید شب باشد یا باران ببارد. یک لحظه نقاب از چهره برمی‌داریم یا می‌افتد. داستان کوتاه اگر ذاتی داشته باشد که دارد همین یک لحظه است. در تاریکی صحنه نشسته‌ایم و ناگهان پرتوی نوری چهره‌ی بازیگر را نشان می‌دهد که تنهاست.&lt;/span&gt; " &lt;span style="color:#339999;"&gt;باغ در باغ&lt;/span&gt;"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;صدای ِ پا&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;ميترا داور&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/RvYRgdAPMPI/AAAAAAAAANM/icOHPyvSarA/s1600-h/mitradavar.gif"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5113293676164886770" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; CURSOR: hand" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/RvYRgdAPMPI/AAAAAAAAANM/icOHPyvSarA/s200/mitradavar.gif" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;مثل همیشه صدای تق تق کفش می‌پیچد:&lt;br /&gt;تق تق تق ، تق تق تق ...&lt;br /&gt;صندلی‌ام را چند لحظه می‌چرخانم سمت ِ صدا. رخ رخ خشك چرخ تو اتاق می‌پیچد و باز دوباره :‌&lt;br /&gt;تق تق تق ، تق تق تق ...&lt;br /&gt;صدای ِ تق تق دور می‌شود. گوشم را تيز می‌كنم، حالا صدای جير جيركفشی، نرم می‌آيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كسي دارد باغچه را آب می‌دهد، صدای ِ ريزش آب روی برگ‌ها چند لحظه رهایم می‌کند. از جايي صداي تيك تيك ساعت می‌آيد:&lt;br /&gt;تيك تيك تیک . تيك تيك تيك .&lt;br /&gt;نمی‌دانم ساعت كجاست !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تق تقی نرم و بعد به يك باره قطع می‌شود. صدای ِ پای مردانه‌ئی نزديك می‌شود، اگرچه محكم قدم برمی‌دارد اما انگار با احتياط است، همان لحظه بوی عطر می‌پيچد، بازهم صدای پای مردانه می‌آيد. راه رفتنش جوان است. صدای پا قطع می‌شود. احتمالاً آن‌هایی كه راه می‌رفتند حالا ايستاده‌اند دارند با هم پچ پچ می‌كنند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صدای پایی نزديك می‌شود، با صدای خش خش شلوار درهم شده است .&lt;br /&gt;خش خش خش ... تق تق تق ...&lt;br /&gt;دور می‌شوند . شلوارش شايد گشاد است و يا از جنس پارچه كتان. تق تقی آرام می‌پيچد .&lt;br /&gt;تق تق تق ...&lt;br /&gt;گمانم زنی دارد راه می‌رود، تق تقی ديگر، اين هم صدای پای يك زن است. عطر ملايمی می‌پيچد.&lt;br /&gt;صدای حرف می‌آيد. حرف‌ها واضح نيست. دو زن با هم پچ پچ می‌كنند. كسی از پله‌ها پائين می‌رود. دری كوبيده مي شود. چند لحظه همه جا ساكت می‌شود، صدای مردی می‌آيد كه او هم آرام حرف می‌زند، بعد سرفه می‌كند. دوباره شروع می‌شود:&lt;br /&gt;تق تق تق .&lt;br /&gt;صدا متوقف می‌شود. صدای روشن کردن فندک و بعد بوی ملایم عطر سیگار. چند لحظه همه جا ساکت می‌شود، انگار همه‌ی آن‌ها دارند به صدای سکوت گوش می‌كنند ... دوباره شروع مي شود:&lt;br /&gt;_ تيك تيك ! تيك تيك .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از جايي صدای پارس سگ نگهبان می‌آيد .&lt;br /&gt;آوآوآوووو .&lt;br /&gt;اتومبيلي پُرگاز حركت می‌كند. صدای حرکتش سنگین است .&lt;br /&gt;سكوت.&lt;br /&gt;صدای راه رفتني تند.&lt;br /&gt;صدای پارس سگ: آوووووووو&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند مرد با صدای بلند حرف می‌زنند. با اين‌كه صدايشان بلند است ، حرف‌شان را نمی‌فهمم. يكی از آن‌ها فرياد می‌كشد، انگار به كسی دستور می‌دهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تق تق تق، تق تق تق.&lt;br /&gt;شايد چيزی را می‌گذارد روی ميزی و بعد از اتاق می‌آيد بيرون .&lt;br /&gt;تق تق تق .&lt;br /&gt;برمی‌گردد و دوباره.&lt;br /&gt;دوباره صدای حرف زدن همان مردها می‌آيد . صدایشان واضح است اما نمی‌فهمم.&lt;br /&gt;به ديوار بی‌رنگ اتاق خيره می‌شوم . چرخ‌های صندلی‌ام را به جلو می‌چرخانم. غژغژی خشك می‌پيچد بی آن‌كه بتوانم حركتش دهم.&lt;br /&gt;محكم و تند می‌روند.&lt;br /&gt;صدای پا منظم و سنگين است.&lt;br /&gt;صندلی‌ام را می‌چرخانم سمت پنجره، پشت پنجره، بدنه‌ی خشك درختی قد راست كرده است. با چوب دستی‌ام پنجره را هل می‌دهم به بيرون، از بيرون هم همان صدا می‌آيد، منظم و محكم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صدای سنگین حرکت چرخ‌ها روی زمین شنیده می‌شود و بعد صدای کوبیدن در.&lt;br /&gt;ساکتِ ساکت نشسته ام . به صدای نفس كشيدنم گوش می‌كنم، آرام و كند ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7547130-2060686564919019311?l=ravayt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ravayt.blogspot.com/feeds/2060686564919019311/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7547130&amp;postID=2060686564919019311' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7547130/posts/default/2060686564919019311'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7547130/posts/default/2060686564919019311'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ravayt.blogspot.com/2007/09/blog-post_24.html' title='صدای ِ پا'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/RvYRgdAPMPI/AAAAAAAAANM/icOHPyvSarA/s72-c/mitradavar.gif' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7547130.post-2734702626857155692</id><published>2007-09-11T11:55:00.000-07:00</published><updated>2007-09-11T11:57:26.334-07:00</updated><title type='text'>هر دو روی  یک سکه – هوشنگ گلشیری</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;◄&lt;a href="http://www7.hemsida.net/timeandvoice/Har%20Doroie%20Seke.pdf"&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;هر دو روی یک سکه&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; – &lt;span style="color:#cc0000;"&gt;هوشنگ گلشیری&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www7.hemsida.net/timeandvoice/Har%20Doroie%20Seke.pdf"&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;متن کامل&lt;/a&gt;، نشر الکترونیکی(پ.د.اف)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راستش را اگر بخواهی من کشتمش، باور کن. می‌شود هم گفت ما، البته نه با چاقو، یا این‌که مثلاً هلش داده باشیم. خودت که می‌دانی. حالا چطور؟ همین را می‌خواهم برایت روشن کنم. برای همین هم گفتم:"تنها باشیم بهتر است." آن‌ها هم اگر ناراحت شدند، بشوند. یعنی من دیدم نمی‌شود، با برادر و حتی زنت نمی‌شود به این صراحت حرف زد. شاید هم من نمی‌توانم با جمع چند‌ نفری صمیمی بشوم. در ثانی مطمئن نبودم بفهمند. تو؟ نمی‌دانم. شاید ناچاری. شاید هم چون می‌بایست برای یکی بگویم. می‌فهمی که؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7547130-2734702626857155692?l=ravayt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ravayt.blogspot.com/feeds/2734702626857155692/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7547130&amp;postID=2734702626857155692' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7547130/posts/default/2734702626857155692'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7547130/posts/default/2734702626857155692'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ravayt.blogspot.com/2007/09/blog-post.html' title='هر دو روی  یک سکه – هوشنگ گلشیری'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7547130.post-1810340946847713951</id><published>2007-07-21T03:42:00.000-07:00</published><updated>2007-07-21T03:48:25.342-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/RqHkHPDB90I/AAAAAAAAAI0/b54B6LgRTnY/s1600-h/eapgrave.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5089599866854831938" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/RqHkHPDB90I/AAAAAAAAAI0/b54B6LgRTnY/s200/eapgrave.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;center&gt;&lt;big&gt;سایه&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;ادگار آلن پو&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;ترجمه: احمد شاملو&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حقیقت این است که شما- خوانندگان من!- هنوز در زمره‌ی زندگانید. اما، من که می‌نویسم، از دیرباز به دیار ارواح عزیمت کرده‌ام. چرا که بی گمان بسا چیزهایی عجیب پیش خواهد آمد و بسا چیزهای نهان آشکارخواهد شد. و بسا قرن‌ها که خواهد گذشت، از آن پیش‌تر که نوشته‌ها را آدمیان باز ببینند. و چندان که این نوشته‌ها باز دیده شود، ای بسا که پاره‌ای باور نکنند، و پاره‌ای بر آن به تردید بنگرند، و تنها مردمی اندک‌شمار در حروفی که من به دستینه‌ی آهنین بر این الواح نقر می‌کنم انگیزه‌ی تفکری یابند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سال، سال خوف و دهشت بود، سرشار از تأثراتی شکننده‌تر از دهشت و خوف، که از برای آن بر پهنه‌ی خاک نامی نیست. چرا که آیات و نشانه‌های بی‌شمار رخ نموده بود. و طاعون از همه سوی بال‌های سیاهش را بر پهنه‌ی خاک و گستره‌ی دریا گشوده بود.&lt;br /&gt;دست کم آنان را که بر احوال ستارگان آگاهی داشتند خبر بود که در آسمان اشاراتی از شوربختی هست. و میان دیگران‌‌، برای من- &lt;strong&gt;اوآنوآس&lt;/strong&gt; یونانی- مسلم بود که در تکرار هر هفت صد و نود و چهار سال، یا به ورود در &lt;strong&gt;قوی اِایل&lt;/strong&gt;، سیاره‌ی عطارد با چنبر سرخ زحل دهشت‌انگیز نزدیک می‌شود. و روح خاص آسمان‌ها قدرت خود را نه تنها بر حباب خاکی زمین، بلکه بر ارواح و افکار و اندیشه‌های انسانی تجلی می‌دهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما در آن شب، هفت تن بودیم. در قصری بزرگ و محتشم، در شهری ظلمت‌زده که &lt;strong&gt;پتوله ماییس&lt;/strong&gt; خوانده می‌شد، گرد چند مینای شراب سرخ &lt;strong&gt;کی یو&lt;/strong&gt; جمع آمده بودیم. و اتاق ما جز دری بلند که &lt;strong&gt;کوری نوس&lt;/strong&gt; صنعت‌کار به زینت آن رنج بسیار برده، دستکاری بس نادرآفریده بود، منفذ دیگر نداشت. دری که از درون بسته می‌شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هم بدین قرار، پرده‌ی سیاهی را که این خانه‌ی مالخولیایی را محفوظ می‌داشت، راه نگاه ما را به قرص ماه و ستارگان حزن‌انگیز و جاده‌ی خالی بسته بود؛ اما راه را بر احساس پیش از وقوع فاجعه و خاطره‌ی &lt;strong&gt;فله‌اِوو&lt;/strong&gt; را چنان به سهولت نتوانسته بست.&lt;br /&gt;گرداگرد ما و در برِ ما چیزهایی بود که نمی‌توانم به وضوع شرح کنم:&lt;br /&gt;چیزهای روحی و مادی ـ سنگینی طاقت‌شکنی در فضا،احساسی از خفقان، از دلواپسی ـ و برتر از این‌ها همه، این دقیقه‌ی خوف‌انگیز زندگی که مردم عصبی‌مزاج تحمل می‌کنند، در آن هنگام که حواس مادی، همه ستم‌گرانه بیدار و زنده‌اند و نیروهای روانی، همه نیمه خواب و افسرده.&lt;br /&gt;فشاری مرگ‌زا خُردمان می‌کرد؛ فشاری که بی باکانه براعضای ما، بر اثاثه و هر چیز دیگری که در خانه بود فرود می‌آمد، حتی بر میناها که از آن می‌نوشیدیم. ـ و درماندگی زجرکشیده و کوفته می‌نمود ـ همه چیز، به جز انوار این هفت چراغ آهنی که مجلس باده‌نوشی ما را روشن می‌کرد.&lt;br /&gt;از این چراغ‌ها که پریده رنگ و تابان بر جای می‌سوخت رشته‌های دراز نورگسترده می‌شد. و در رویه‌ی صیقل خورده‌ی میز آبنوسی گرد که در اطرافش نشسته بودیم و از تابش این انوار به آیینه مبدل می‌شد، هر یک از مهمانان، رنگ‌پریدگی چهره‌ی خود را و برق نگران ِ چشمان ِ اندوه‌زده‌ی دوستان را به تماشا نشست.&lt;br /&gt;با این همه، ما به قهقهه‌های خویش جنجالی سخت برپا می‌کردیم، و به شیوه‌ی صرعیان به نشاط اندر بودیم، و ترانه‌های &lt;strong&gt;آناک ره یون&lt;/strong&gt; را ـ که به حقیقت کلماتی درهم و آشفته بیش‌تر نبود ـ به آواز می خواندیم، و به افراط می‌نوشیدیم هر چند که سرخی شراب، در خاطر ما یادآور سرخی خون بود. چرا که در خانه به جز ما، نفر هشتمی نیز بود ـ &lt;strong&gt;زویی لوس&lt;/strong&gt; ِ جوان، که با قامت ِ کفن شده‌ی خویش فرشته و شیطان صحنه بود.&lt;br /&gt;دریغا که از شور و حرارت ما بهره‌ای نمی‌گرفت. چشم‌هایش ـ که مرگ، در آن جز نیمی از آتش ِ طاعون را فروننشانده بود ـ چنان می‌نمود که از نشاط ما به همان اندازه بهره گیرد که، مردگان، به بهره گرفتن از شور و شادمانی آن کسانی که مرگشان به انتظار نشسته است محقند!&lt;br /&gt;اما هرچند که من ـ &lt;strong&gt;اِوآنوآس&lt;/strong&gt; ـ نگاه ِ خیره‌ی مرده را بر چهره‌ی خویش دوخته دیدم، به رنج، بر آن شدم که تلخی حالت آن نگاه را درنیابم. و هم‌چنان که به پافشاری در ژرفنای آبنوس تماشا می‌کردم، ترانه‌های «&lt;strong&gt;تیوسی&lt;/strong&gt;» را زنگ‌دار و بلند، به آواز می‌خواندم.&lt;br /&gt;لیکن آواز من‌، دیری نپایید که فروکاست و به خاموشی گرایید. و طنین آن در سیاهی پرده‌های خانه فروپیچید و نرمک نرمک ضیف و نامتمایز و مبهم شد. خفه شد.&lt;br /&gt;و هم در این هنگام، از عمق پرده‌های سیاهی که طنین ترانه‌ها در آن می‌مرد، سایه‌ای نامشخص و تاریک سربرافراشت ـ سایه‌ای که در نظر مانند سایه‌ای بود که ماه، به هنگام افول خویش از هیکلی انسانی نقش بتواند کرد.&lt;br /&gt;اما این سایه، نه از آن انسانی بود، نه از آن خدایی یا وجود آشنای دیگری، لحظه‌ای در برابر پرده‌ها لرزید و سرانجام، مریی و راست بر زمینه‌ی در مذهب برجای ماند هرچند که در این هنگام نیز، جز بی‌شکلی و ابهام نبود.&lt;br /&gt;این سایه نه از آدمی بود، نه از خدایی، نه از خدایی یونانی، نه از خدایی کلدانی و نه از هیچ خدای مصری...&lt;br /&gt;و سایه بر زمینه‌ی درِ بزرگ مذهب ایستاد و حرکتی نکرد و حرفی به زبان نیاورد. بی هیچ جنبشی برجای ماند. و در، که سایه بر زمینه‌ی آن در چشم می‌نشست،ـ اگر خطا نکنم ـ درست در خلاف جهت پاهای &lt;strong&gt;زویی&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;لوس&lt;/strong&gt; ِ کفن پیچیده قرار داشت.&lt;br /&gt;لیکن ما هفت تن که سایه را به هنگام خروج از میان پرده‌ها دیدیم، تاب آن نداشتیم که راست در آن نظر کنیم. چشم‌های خود را به زیر دوختیم و هم‌چنان در اعماق ِ آیینه‌ی آبنوس نگریستیم.&lt;br /&gt;با این همه من ـ &lt;strong&gt;اِوآنوآس&lt;/strong&gt; ـ دل به دریا زدم و به آوازی پست، از سایه، مسکنش را و نامش را پرسیدم. و سایه پاسخ داد:&lt;br /&gt;" من سایه‌ام. و مسکنم دخمه‌های گ.رستان &lt;strong&gt;پتوله ماییس&lt;/strong&gt; است، تنگ در تنگ ِ این دشت ِ ناهموار ِ دوزخی، که کاریز ناپاک کارون (Charon) را در خویش می‌فشارد."&lt;br /&gt;و ما، هر هفت، وحشت‌زده از جای‌های خویش برجستیم، و لرز لرزان و مبهوت برپای ماندیم. چرا که طنین آواز سایه، نه طنین آواز یک تن، که صدای کسان بی‌شمار بود. و این صدا، با گردش خود از هجایی به هجای دیگر، آهنگ‌شناس و آشنای سخن گفتن هزاران هزار یارگم‌شده را به گونه‌ای بس مبهم به گوش‌های ما باز می‌آورد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;برگرفته از: «شناخت ادگارآلن پو»، مقالاتی از شارل بودلر و خولیو کورتاسار&lt;br /&gt;نشر دشتستان ـ ۱۳۷۹، گردآورنده و ویراستار: محمدرضا پورجعفری&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7547130-1810340946847713951?l=ravayt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ravayt.blogspot.com/feeds/1810340946847713951/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7547130&amp;postID=1810340946847713951' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7547130/posts/default/1810340946847713951'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7547130/posts/default/1810340946847713951'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ravayt.blogspot.com/2007/07/blog-post_21.html' title=''/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/RqHkHPDB90I/AAAAAAAAAI0/b54B6LgRTnY/s72-c/eapgrave.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7547130.post-2442445195395101648</id><published>2007-07-11T06:25:00.000-07:00</published><updated>2007-07-11T06:40:05.798-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/RpTbYRvrG4I/AAAAAAAAAIk/Cy2Ed_-YTOs/s1600-h/chekhov2.bmp"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5085931089334836098" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/RpTbYRvrG4I/AAAAAAAAAIk/Cy2Ed_-YTOs/s320/chekhov2.bmp" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;center&gt;در گورستان&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;آنتوان چخوف&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;ترجمه: سروژ استاپانیان&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«کجا رفت بهتان‌ها و غیبت‌ها&lt;br /&gt;و وام‌ها و رشوه‌های او؟» - &lt;span style="color:#339999;"&gt;هاملت&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقایان، هوا دارد نرم نرمک تاریک می‌شود، حالا هم که این باد لعنتی شروع شده صلاح نمی‌دانید به خیر و به سلامتی برگردیم خانه‌هامان؟&lt;br /&gt;باد بر برگ‌های زرد و پژمرده‌ی توس‌ها می‌وزید و قطره‌های درشت آب را از برگ‌ها بر سرمان فرو می‌ریخت. پای یکی از همراهان‌مان روی خاک ِ رس ِ لیز و نمناک لغزید. او به صلیبی کهنه و خاکستری رنگ چنگ انداخت تا نیفتد و روی سنگ قبر چنین خواند: « &lt;strong&gt;یگور&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;گریازنوروکف&lt;/strong&gt;، کارمند پایه ۴، دارنده‌ی نشان ...» همراه‌مان گفت:&lt;br /&gt;- این آقا را می شناختم... عاشق بی قرار زن خودش بود و نشان «استانیسلاو» داشت و اهل مطالعه‌‌ی کتاب هم نبود... معده‌اش نقص نداشت- همه چیز را به راحتی هضم می‌کرد... مگر زندگی همین چیزها نیست؟ به نظر می‌رسد هیچ لزومی نداشت بمیرد، اما -حیف!- حیف که دست ِ تقدیر به آن دنیا روانه‌اش کرد... طفلکی قربانی سوءظن‌ها و شک‌های خود شد. یک روز که پشت ِ در ِ اتاق گوش ایستاده بود یکهو در باز شد و ضربه‌ی چنان محکمی به کله‌اش وارد آمد که دچار خون‌ریزی مغزی شد( آخر این بیچاره مغز داشت) و ریق رحمت را سرکشید. و اما زیر آن مجسمه‌ای که می‌بینید، مردی آرمیده که از گهواره تا گور از هر چه شعر و هر چه طنز است، نفرت داشت... و حالا روی سنگ‌ِ قبرش را - من‌باب دهن کجی- با شعرپرکرده‌اند...آقایان، یک کسی دارد به این طرف می‌آید!&lt;br /&gt;مردی با پالتو نیم‌دار و چهره‌ی ارغوانی و گونه‌های از ته تراشیده، به جمع ما پیوست. از زیر بغلش یک بطر ودکا و از توی جیبش یک بسته کلباس، نمایان بود. با صدای گرفته‌اش پرسید:&lt;br /&gt;- آقایان، کسی از شما قبر موشکین ِ هنرپیشه را می شناسد؟&lt;br /&gt;او را تا سرِ قبر موشکین ِ هنرپیشه که دو سال پیش درگذشته بود همراهی کردیم. پرسیدیم:&lt;br /&gt;- جنابعالی کارمند هستید؟&lt;br /&gt;- خیر، بنده هنرمندم... در این دور و زمانه، تمیزدادن هنرمند جماعت از کارمندان دون‌پایه‌ی خلیفه‌گری کار ساده ای نیست. تشخیص شما درست است... گرچه مقایسه‌ای که کردم زیاد هم پرت نبود، اما گمان کنم چنین مقایسه‌ای به دل کارمند جماعت بنشیند.&lt;br /&gt;مزارِ موشکینِ هنرپیشه که به زحمت پیدایش کرده بودیم اندکی نشست کرده و پوشیده از علف هرز بود، در واقع شکل و شمایل یک مزار را از دست داده بود... صلیب کوچک و ارزان قیمت قبر- صلیبی پوشیده از خزه‌ی سبزرنگ که از گذشت ایام سرد، سیاهی می‌زد- به موجودی پیر و نزار و بیمار می‌مانست. بر سنگ گورش چنین می خواندیم:&lt;br /&gt;«به دوست فراموش شدنی‌مان موشکین...»&lt;br /&gt;روزگار غدار پیشوند «نا» را از کلمه‌ی « ناشدنی‌مان» زدوده و دروغ و ریای انسان ها را اصلاح کرده بود. مردِ هنرپیشه، پای مزار موشکین زانو زد- در این حال، کلاه و زانوانش با خاک نمناک مماس می‌شدندـ آهی کشید و گفت:&lt;br /&gt;- هنرپیشه‌ها و روزنامه‌چی‌ها، برای برپاساختنِ مجسمه‌ی او پولی جمع کردند و ... همه را تحویل میخانه‌چی ها دادند...&lt;br /&gt;- منظورتان چیست؟&lt;br /&gt;- همین که گفتم، پولی جمع کردند، در روزنامه‌ها دادار و دودور راه انداختند، بعدش هم پول‌ها را بالا کشیدند... البته قصدم از این حرف‌ها آن نیست که به کسی سرکوفت بزنم... همین‌جوری گفتم... خوب آقایان، به سلامتی! به سلامتی شما و به یاد ابدی این مرحوم!&lt;br /&gt;- معروف است که الکل، بیماری می‌آورد و یاد ابدی و ملال. یاد ابدی که هیچ، خدا اگر یاد موقتی هم به آدم بدهد، باید شکرش را به‌جا آورد.&lt;br /&gt;- حق باشماست... می‌دانید، موشکینِ مرحوم، هنرمند سرشناسی بود. وقتی جنازه را بلند می‌کردند حداقل ده‌تا تاجِ گل، پشت سرش راه افتاد اما حالا... پاک از یادها رفته! و جالب این‌جاست آن‌هایی که دوستش می‌داشتند فراموشش کرده‌اند ولی کسانی که چوبش را خورده بودند هنوز فراموشش نکرده‌اند. خود من مثلاً، تا عمر دارم به یادش خواهم بود چون غیر از شر و بدی، چیزی از او عایدم نشده است. باری، گرچه دوستش ندارم با این همه، خدا رحمتش کند.&lt;br /&gt;- چه بدی‌ در حق شما کرده بود؟&lt;br /&gt;- بدی‌های فراوان! خدا بیامرز، بلای جانم شده بود... وجودش برای من در حکم وجود یک جانی و راهزن بود. خدا رحمتش کند! می‌دانید، او را الگوی زندگی ام قرار دادم، راهنمایی‌هایش را پذیرفتم و هنرپیشه‌‌گی پیشه کردم. او مرا اغوا کرد و من مفتونِ زندگیِ پر جوش و خروش دنیای هنر شدم. وعده‌های فراوان داد اما چیزی جز اشک و اندوه نصیبم نکرد... هنرمند جماعت، سرنوشت تلخی دارد! من که همه چیزم از دستم رفت: هم جوانی و هم هوش و حواس، هم عقل سلیم، هم وجناتِ بشری... نه ستاره‌ای در هفت آسمان، نه کفش سالمی به پا، نه شلوار بی‌وصله‌ای... این بدکردار، حتی ایمانم را از دستم گرفت! و تازه، کاش استعدادی هم در کارم بود! ... زندگی‌ام تباه شد... آقایان، انگار هوا سرد شد... میل ندارید جرعه‌ای بالا بروید! آن‌قدرهست که گلوی همه‌مان را تر کند...&lt;br /&gt;- بخوریم... یادش تا ابد زنده! گرچه دوستش ندارم... درست است که حالا زیر خاک خوابیده ولی در این دارِ دنیا، فقط او را دارم... و این، آخرین بار است... دیگر به دیدنش نخواهم آمد... می‌دانید، به تشخیص پزشک ها به زودی به علت افراط در مشروب‌خوری، می‌میرم... آمده‌ام با او خداحافظی کنم! آدم باید از سر تقصیر دشمن‌هایش هم بگذرد.&lt;br /&gt;مردِ هنرمند را به حالِ خودش رها کردیم تا با مرحوم موشکین به خلوت بنشیند و راه افتادیم. نم نم باران سرد شروع شده بود.&lt;br /&gt;سرِ پیچِ خیابان اصلی گورستان که شن‌ریزی شده بود با تشییع جنازه‌ی تازه‌ای روبرو شدیم: چهار گورکن با کمربندهایی از مشمعِ سفید و چکمه‌های گل‌آلودی که برگِ درختان به آن‌ها چسبیده بود در حال حمل یک تابوتِ قهوه‌ای رنگ بودند. هوا داشت تاریک می‌شد. گورکن‌ها عجله داشتند، سکندری می‌رفتند و برانکاری را که تابوت روی آن قرار داشت، ننووار تاب می‌دادند...&lt;br /&gt;- آقایان، دو ساعتی هست که این‌جا پرسه می‌زنیم و این، سومین جنازه است که... چطور است برگردیم خانه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۱۸۸۴&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مجموعه آثار چخوف، جلد اول&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7547130-2442445195395101648?l=ravayt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ravayt.blogspot.com/feeds/2442445195395101648/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7547130&amp;postID=2442445195395101648' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7547130/posts/default/2442445195395101648'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7547130/posts/default/2442445195395101648'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ravayt.blogspot.com/2007/07/blog-post.html' title=''/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/RpTbYRvrG4I/AAAAAAAAAIk/Cy2Ed_-YTOs/s72-c/chekhov2.bmp' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7547130.post-3916575259597936188</id><published>2007-06-16T14:17:00.000-07:00</published><updated>2007-06-25T04:48:39.648-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;دیوارنگاره &lt;/span&gt;-&lt;a href="http://es.wikipedia.org/wiki/Julio_Cort%C3%A1zar"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt; خولیو کورتاسار &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;مترجم: بهمن شاکری&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/RnRTtmsWwHI/AAAAAAAAAFk/w7tKhQhNK68/s1600-h/julio_cortazar.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5076774722899198066" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; CURSOR: hand" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/RnRTtmsWwHI/AAAAAAAAAFk/w7tKhQhNK68/s200/julio_cortazar.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;خیلی چیزهاست که به صورت بازی آغاز می‌شود و شاید مثل بازی هم به پایان می‌رسد.&lt;br /&gt;به گمانم وقتی کنار طرح خودت به تصویر دیگری برخوردی، موضوع خیلی جالب شد. فکر کردی تصادفی است یا کسی هوس کرده باشد. اما بار دوم دیگر فهمیدی غرضی در کار است. از آن به بعد دقیق شدی. حتی دوباره بازگشتی تا نگاهش کنی و در راه تمام پیش‌گیری‌های لازم را هم به کار بستی، خلوت‌ترین موقع خیابان، نبودن ماشین‌های گشت در این گوشه و آن گوشه، نزدیک شدن با بی‌تفاوتی، هرگز نباید از روبرو به دیوارنگاه نگریست. بلکه باید از کنار پیاده‌رو و به طور اریب به آن نگاه کرد. باید وانمود کرد که آدم در ویترین مغازه‌ی مجاور در پی چیز جالبی است و فوراً محل را ترک کرد.&lt;br /&gt;در ابتدا، بازی تو ناشی از ملال بود. کار تو به خاطر اعتراض به اوضاع و احوال شهر، منع عبور و مرور، ممنوعیت تهدیدآمیز نصب هر گونه دیوارکوب یا شعارنویسی بر در ودیوار شهر نبود. برای تو تنها این جالب بود که با گچ‌های رنگی طرح‌هایی بر دیوار بکشی( از آن اصطلاح دیوارنگاره که خیلی مورد علاقه منتقدین هنری است، خوشت نمی‌آمد) و هر از گاه بازگردی نگاهی به آن‌ها بکنی و با اندکی خوش‌شناسی شاهد رسیدن شهرداری شوی که کارگران با فحش‌های بی‌ثمر دارند آن‌ها را پاک می‌کنند. برایشان فرقی نداشت که طرح‌ها سیاسی هستند یا نه. ممنوعیت شامل هر چیزی می‌شد و حتی اگر بچه‌ای هم جرات می‌کرد خانه‌ای یا سگی بر دیوار بکشد، میان همان تهدید‌ها طرح‌اش پاک می‌شد. طوری شده بود که در شهر مردم هم دیگر نمی‌دانستند ترس کدام طرف بیش‌ترست. شاید به همین خاطر بود که تو هم ترس‌ات را کنار گذاشتی و هر از گاهی زمان و مکان مناسب برای کشیدن را انتخاب می‌کردی. برای تو هیچ احتمال خطری وجود نداشت، چون می‌دانستی چطور فرصت را خوب انتخاب کنی و در این فاصله که کامیون‌ها سربرسند چیزی مثل محلی بسیار تمیز به چشمت خورد که می‌شد گفت جای امیدواری دارد. درحالی که از دور به طرحت نگاه می‌کردی می‌توانستی ببینی که مردم در حال عبور به آن نگاه می‌کنند. البته هیچ‌کس نمی‌ایستاد، اما هرطور بود نگاهی به طرح می‌کردند.&lt;br /&gt;گاه یک ترکیب‌بندی انتزاعی ِ دو رنگه، نیمرخی از یک پرنده و یا دو شکل متداخل.&lt;br /&gt;تنها یک بار با گچ ِ سیاه جمله‌ای نوشتی«مرا هم آزار می‌دهد» که دو ساعت هم دوام نیاورد و پلیس‌ها خودشان آن را پاک کردند، از آن به بعد فقط به کشیدن طرح ادامه دادی.&lt;br /&gt;روزی که طرح دیگری کنار طرح تو پیدا شد نگران شد. نگران شدی، یک‌باره خطر مضاعف شده بود کس دیگری هم مثل تو تحریک شده بود که با وجود خطر زندان و چیزهای بدتر از آن کمی برای خودش تفریح کند و آن یک نفر گرچه چندان اهمیتی هم نداشت یک زن بود. نمی‌توانستی این را ثابت کنی، اما در کار او چیز متفاوتی وجود داشت. چیزی که از بدیهی‌ترین دلایل هم بهتر بود. یک رد ِ پا، تمایلی به رنگ‌های گرم و زنده، چیزی مثل یک هاله. احتمالاً از آن‌جا که تو تنها قدم می‌زدی خیال نمی‌کردی این کار از سر تلافی است. پیش خودت او را ستودی. برایش نگران شدی. آرزو کردی بار اول و آخرش باشد. اما وقتی در کنار یکی دیگر از طرح‌های تو طرحی کشید، نزدیک بود خودت را لو بدهی. میل شدیدی به خندیدن، به ایستادن در همان‌جا به تو دست داد. انگار پلیس کور یا دیوانه باشد.&lt;br /&gt;دوره‌ی دیگری آغاز شد که دزدانه‌تر و در عین حال زیباتر و تهدیدآمیزتر بود. رها کردی و با این امید که او را غافل‌گیر سازی، وقت و بی‌وقت به هر جه سرکشیدی، برای طرح‌هایت خیابان‌هایی را برگزیدی که بتوانی با یک گذر سریع هر جایش را ببینی. سحر، غروب، و ساعت سه صبح دوباره به همان‌جا سرکشیدی. دوره‌ی تضادِ تاب ناپذیری بود. زمانی خودت را گول می‌زدی که طرح جدیدی از او کنار طرح خودت یافته‌ای و آن خیابان ِ تهی. و زمانی هم چیزی نمی‌یافتی و این احساس را داشتی که خیابان تهی‌تر شده است.&lt;br /&gt;یک شب نخستین طرح تنهای او را دیدی. بر در یک گاراژ با گچ آبی و سرخ. او با استفاده از چوب کرم‌خورده و گل‌میخ‌های در طرحی کشیده بود. طرح و رنگ‌هایش بیش از همیشه خود او بود اما تو این احساس را داشتی که این طرح به معنای درخواست ِ پرسش و یا راهی برای فراخواندن توست. سحر، پس از آن‌که از تعداد ماشین‌های گشت‌ در گشت‌زنی خاموش‌شان کم شده بود، تو دوباره بازگشتی و بر باقی‌مانده‌ی سطح در یک منظره‌ی دریایی طرحی سردستی کشیدی. با بادبان‌ها و موج‌شکن‌هایش که اگر کسی به دقت به آن نگاه می‌کرد، شاید می‌گفت جز یک طرح خط خطی چیزی دیگر نیست. اما او خوب می‌دانست که چطور باید به آن بنگرد. آن شب چیزی نمانده بود که به دست دو مامور پلیس بیفتی. در خانه چند گیلاس پشت سر هم جین خوردی و با او حرف زدی و هر چه به دهانت آمد با او در میان گذاشتی، انگار آن حرف‌ها طرح دیگری بود که با صدا ساخته شده بود. بندری دیگر با کشتی‌های بادبانی‌اش، او را سبزرو و ساکت تصور کردی. لب‌ها و پستان‌هایی برای او برگزیدی و کمی هم عاشق‌اش شدی.&lt;br /&gt;فوری به فکرت رسید که او هم حتماً در پی پاسخی برای طرح خویش است و همان‌طور که تو هر بار به سروقت طرح‌هایت باز می‌گردی او نیز به همان‌جا برمی‌گردد. گرچه پس از بررسی‌های متعدد در بازار خطر خیلی بیشتر شده بود. با این همه دل به دریا زدی و به همان گاراژ بازگشتی، دور و بر ساختمان قدم زدی و در کافه نبش خیابان لیوان لیوان آبجو خوردی. اما بیهوده بود زیرا او هرگز با دیدن طرح تو نمی‌ایستاد. تازه هر کدام از زنان که می‌آمدند و می‌رفتند می‌توانستد خود او باشند. روز دوم یک دیوار خاکستری را انتخاب کردی و رویش مثلث سفیدی کشیدی که اطرافش پر از لکه‌هایی به شکل برگ نارون بود. از همان کافه‌ی سر نبش می‌توانستی دیوار را ببینی( در ِ گاراژ را پاک کرده بودند و یک مامور گشت هم با حالتی خشمگین مدام گشت می‌زد)، غروب اندکی حوصله‌ات سر رفت. با این حال جای دیگری را برای دیدزدن برگزیدی. از این‌جا به آن‌جا رفتی و برای آن‌که توجه کسی جلب نشود خرده ریزه‌هایی خریدی. هوا تقریباً تاریک شده بود که صدای آژیر را شنیدی و نورافکن‌ها از جلوی چشمانت گذشتند. ناگهان کنار دیوار شلوغ شد. تو در نهایت بی‌عقلی جلو دویدی و بخت یارت بود که ماشینی از پیچ خیابان پیچید و راننده با دیدن ماشینِ گشت ترمز کرد و بدنه‌ی ماشین تو را در پناه خود گرفت. تو درگیری را دیدی. دست‌هایی با دستکش گیسوان سیاهت را کشیدند. لگد و فریاد، نیم نگاهی، شلوار آبی‌رنگ را پیش از آن‌که او را به داخل ماشین بکشند و با خود ببرند.&lt;br /&gt;خیلی بعد( هولناک بود که آدم این‌طوری بلرزد. وحشتناک بود که آدم فکر کند همه ی این‌ها به خاطرطرح تو بر دیوار خاکستری بود) همراه جمعیت شدی و توانستی گرته آبی‌رنگی را ببینی، اثری از رنگ نارنجی که مثل نام یا دهان او بود. آن‌جا از آن طرح ناقص که پلیس‌ها پیش از بردن او، آن‌را پاک کرده بودند، آن‌قدر برجا مانده بود که آدم بفهمد او سعی کرده بود مثلث تو را با شکل دیگری پاسخ گوید. دایره یا شاید هم یک مارپیچ، شکلی کامل و زیبا، چیزی شبیه به یک آری یا یک همیشه، چیزی شبیه حالا.&lt;br /&gt;تو خوب می‌دانستی، یعنی فرصت زیادی داشتی پیش خودت دقیقاً تصور کنی که در زندان چه بلایی سرشان می‌آورند. در شهر چیزهایی از این قبیل کم کم به بیرون درز کرد. مردم از حال زندانیان باخبر شدند اما از آن‌جایی که اکثریت چنان در سکوت فرو رفته بودند که هیچ‌کس جرات نفس کشیدن نداشت. اگر اتفاقاً یکی از آن‌ها را می‌دیدند ترجیح می‌دادند کاش هرگز او را ندیده بودند. می‌دانستی که آن شب از مشروب هم کاری ساخته نیست جز آن‌که از زور ناتوانی مشت به دیوار بکوبی، گریه کنی و پیش از آن‌که خود را در مستی غرق سازی، گچ‌های رنگی را زیر پا له کنی. باری روزها گذشتند و تو دیگر نمی‌دانستی چطور به شکل دیگری به زندگی ادامه دهی. دوباره دست از کار کشیدی تا در خیابان‌ها پرسه زنی و به در و دیوارهایی بنگری که زمانی تو و او روی آن طراحی کرده بودید. همه جا پاک و پاکیزه بود. نه حتی گلی که بچه مدرسه‌ای معصومی کشیده بود - بچه‌ای که تکه گچی را از کلاس درس می‌دزد و نمی‌تواند از لذت نقاشی کردن با آن چشم‌پوشی کند- سرانجام تو هم نتوانستی تاب بیاوری. یک ماه بعد سحر برخاستی و دوباره به همان خیابان و گاراژ رفتی، از گشتی‌ها خبری نبود. دیوارها را کاملاً پاک کرده بودند. وقتی گچ را از جیب درآوردی، گربه‌ای از درگاه خانه‌ای به تو نگریست و تو در همان جا که او طرحش را جا گذاشته بود تخته‌ها را با فریادی سبز، شعله‌ی سرخ بازشناسی و عشق پرکردی. طرحت را در یک بیضی جا دادی که دهان تو بود. دهان او بود و امید بود. صدای پایی از گوشه خیابان تو را با قدم‌هایی بی‌صدا به دویدن واداشت. در پناه توده‌ای از قوطی های خالی ایستادی. مستی تلوتلوخوران و زمزمه‌کنان نزدیک شد. لگدی به گربه پراند و با صورت در پای طرح به زمین خورد. آهسته به راه افتادی. حالا در امان بودی و با نخستین پرتو آفتاب به چنان خواب رفتی که مدت‌ها بود به سراغت نیامده بود. صبح همان روز از دور به طرح نگریستی، هنوز پاکش نکرده بودند. ظهر دوباره برگشتی. تصورش را هم نمی‌شد کرد، اما هنوز هم بر دیوار بود. آشوب در محلات حومه‌ی شهر(خبرش را در اخبار شنیده بودی) کشتی‌های بین‌شهری را از کار همیشگی‌شان باز داشته بود. غروب دوباره آمدی و دیدی که در طول روز خیلی‌ها آن را دیده‌اند. تا ساعت سه صبح صبر کردی و دوباره بازگشتی. خیابان تاریک و تهی بود. از دور متوجه طرح دیگری شدی. تنها تو میتوانستی آن را تشخیص دهی. خیلی کوچک در بالا و سمت چپ طرح خودت. با احساسی که هم تشنگی بود و هم وحشت به طرفش رفتی. بیضی نارنجی و لکه‌های بنفش را دیدی. انگار چهره‌ای متورم، چشمی درآمده و دهانی که با مشت خرد شده‌بود از طرح بیرون زده بود. می‌دانم اما جز این چه چیز دیگری می‌توانستم برایت بکشم؟ آخر چه پیامی پر معناتر از این؟ از یک سو مجبور بودم با تو وداع کنم و از سوی دیگر در عین‌حال از تو بخواهم ادامه بدهی. مجبور بودم چیزی برایت برجا بگذارم پیش از آن‌که به پناهگاهم بازگردم. جایی که دیگر آینه‌ای در آن نبود. آن‌جا فقط حفره‌ای‌ست که می‌توانم تا فرارسیدن مرگ، در ظلمتی مطلق، در آن نهان شوم و چیزهای بسیاری را به یاد بیاورم و گاه آن‌گونه که زندگی‌ات را در خیال خود تصویر کرده بودم، تصور کنم که باز هم طرح‌های دیگری می‌کشی، باز هم شب‌ها بیرون می‌آیی تا طرح‌های دیگری بکشی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#c0c0c0;"&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;برگرفته از: «دروازه‌های بهشت»، نشرشیوا، شیراز، چاپ اول ۱۳۷۰&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7547130-3916575259597936188?l=ravayt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ravayt.blogspot.com/feeds/3916575259597936188/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7547130&amp;postID=3916575259597936188' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7547130/posts/default/3916575259597936188'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7547130/posts/default/3916575259597936188'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ravayt.blogspot.com/2007/06/blog-post_16.html' title=''/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/RnRTtmsWwHI/AAAAAAAAAFk/w7tKhQhNK68/s72-c/julio_cortazar.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7547130.post-2902511028336822346</id><published>2007-06-05T06:23:00.000-07:00</published><updated>2007-06-05T06:38:46.452-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/RmVmOWsWwCI/AAAAAAAAAE8/s7abnQlp8ww/s1600-h/Beckettonset.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5072572952098553890" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/RmVmOWsWwCI/AAAAAAAAAE8/s7abnQlp8ww/s200/Beckettonset.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;center&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;بیرون افتاده&lt;/span&gt; - &lt;span style="color:#cc0000;"&gt;ساموئل بکت&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;ترجمه:&lt;/span&gt; &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;ابوالحسن نجفی&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پلکان بلند نبود. من هزاربار پله‌هایش را شمرده بودم، چه هنگام بالارفتن و چه هنگام پایین آمدن، اما رقم، دیگر در حافظه‌ام نیست. هیچ‌وقت نفهمیدم که باید وقتی پایم روی پیاده‌روست بگویم یک و وقتی آن پایم روی لبه پله است بگویم دو و همین طور تا آخر، یا اصلا پیاده‌رو را به حساب نیاورم. بالای پله‌ها که می‌رسیدم باز سرهمین قضیه گیر می‌کردم. از طرف دیگر، مقصودم از بالا به پایین است، عیناً همین طور بود، اغراق نمی‌کنم. نمی‌دانستم از کجا شروع کنم و به کجا ختم کنم. این حقیقت امر است. بنابراین به سه رقم کاملا متفاوت می‌رسیدم و هیچ‌وقت هم نمی‌فهمیدم کدامش صحیح است. و وقتی می‌گویم رقم، دیگر در حافظه‌ام نیست مقصودم این است که هیچ کدام از آن سه رقم در حافظه‌ام نیست. البته وقتی در حافظه‌ام یکی از آن سه رقم را، که حتماً آن‌جا هست، پیدا می‌کنم فقط همان را پیدا می‌کنم و نمی‌توانم آن دوتای دیگر را از آن به دست بیاورم. و حتی اگر دوتایش را پیدا می‌کردم باز سومی‌اش را نمی‌دانستم چیست. نه، باید هر سه‌تا را در حافظه پیدا کرد تا بشود آن‌ها را، هر سه‌تا را، شناخت. این کشنده است، خاطره‌ها را می‌گویم. پس بعضی چیزها را نباید فکر کرد، همان‌هایی که برای آدم عزیزند. یا نه، اصلا باید آن‌ها را فکر کرد، چون اگر فکرشان را نکنی خطر این هست که آن‌ها را یکی یکی در حافظه پیدا کنی. یعنی باید یک مدتی، یک مدت حسابی، فکرشان را بکنی، هر روز و چندبار در روز، تا وقتی که یک لایه لجن رویشان را بگیرد به طوری که دیگر نتوانی از آن رد بشوی. قاعده کار این است.&lt;br /&gt;تازه شماره پله‌ها ربطی به قضیه ندارد. چیزی که می‌بایست به ذهن سپرد این بود که پلکان بلند نبود و این را من به ذهن سپردم. حتی برای بچه، در مقایسه با پلکان‌های دیگر که می‌شناخت بلند نبود، از بس آن‌ها را هر روز می‌دید و از آن‌ها بالا و پایین می‌رفت و روی پله‌هایشان بازی می‌کرد، قاپ‌بازی یا بازی‌های دیگر که حتی اسمشان را فراموش کرده است. آن وقت این برای مرد بالغ، مرد کاملِ بالغ، چه اهمیتی داشت؟&lt;br /&gt;بنابراین سقوط چندان سخت نبود. در حینی که سقوط می‌کردم صدای بسته‌شدن در را شنیدم و این برایم، در عین سقوط، مایه دل‌گرمی بود. زیرا معنایش این بود که مرا تا توی کوچه تعقیب نمی‌کنند و چوب برنداشته‌اند تا پیش چشم رهگذرها چوبم بزنند. زیرا اگر قصدشان این بود در را نمی‌بستند بلکه آن را باز می‌گذاشتند تا اشخاصی که توی دهلیز جمع می‌شدند بتوانند از کتک خوردن من لذت ببرند و عبرت بگیرند. پس این بار به همین راضی شده بودند که بیرونم بیندازند و خلاص. پیش از این‌که توی گودال راه‌آب قرار بگیرم فرصت کردم این استدلال را به نتیجه برسانم.&lt;br /&gt;در این وضع و حال هیچ چیز مجبورم نمی‌کرد که فورا بلند بشوم. آرنجم را، عجیب است که یادم است، به پیاده‌رو تکیه دادم، گوشم را گذاشتم کف دستم و شروع کردم درباره‌ی وضعم، که برایم نامأنوس هم نبود به فکر کردن. اما صدای ضعیف‌تر، ولی تردید ناپذیرِ در که دوباره محکم به‌هم خورد مرا از عالم رویا به درآورد که در آن جا منظره‌ی دلکشی از گل و گیاه وحشی، که بسیار رویایی بود، داشت نقش می‌بست. همین باعث شد که سرم را بلند کردم و در حالی که کفِ دست‌هایم را روی پیاده‌رو گذاشته و ساق‌هایم را کشیده بودم. اما این فقط کلاهم بود که از میان هوا چرخ می‌خورد و آرام به طرف من پایین می‌آمد. گرفتمش و سرم گذاشتم. آن‌ها، حسب الامر خدای خودشان، آدم‌های بسیار درستی بودند. می‌توانستند این کلاه را نگه‌دارند، اما مال آنها نبود، بلکه مال من بود. آن‌وقت آن را به من پس دادند. اما طلسم&lt;br /&gt;شکسته بود.&lt;br /&gt;چه جور شرح این کلاه را بدهم؟ و برای چه؟ وقتی که جمجمه‌ام به حد ابعادش رسید، نمی‌گویم به حد نهایی بلکه به حداکثر، پدرم به من گفت: بیا پسرم برویم کلاهت را بخریم؛ انگار آن کلاه از ازل، در مکانی معین، پیشاپیش وجود داشت. یک‌راست سراغ کلاه رفت؛ من حق اظهار نظر نداشتم، کلاه فروش هم همین‌طور. بارها از خود پرسیده‌ام که آیا قصد پدرم این نبود که مرا خوار بکند و آیا به من حسادت نمی‌کرد که جوان و زیبا بودم، خوب لااقل شاداب بودم، در حالی که خودش دیگر پیر و آماسیده و کبود شده بود. از آن روز به بعد دیگر اجازه نداشتم که سربرهنه بیرون بروم و موهای زیبای بلوطی‌ام پیدا باشد. گاهی در کوچه‌ی دورافتاده‌ای، آن را بر می‌داشتم و در دست می‌گرفتم، اما می‌لرزیدم. هر صبح و عصر می‌بایست تمیزش کنم. جوان‌های هم‌سنم، که به هر حال گاه‌گاهی مجبور به حشر و نشر با آن‌ها بودم، مسخره‌ام می‌کردند. اما من به خودم می‌گفتم موضوع کلاه نیست، آن‌ها شوخی‌هایشان را به کلاه من بند می‌کنند، به عنوان یک چیز مضحک که سخت توی چشم می‌خورد، چون آن‌ها ظریف نیستند. من همیشه از کمی ظرافت مردم این زمان تعجب کرده‌ام، منی که روحم از صبح تا شب به جست‌وجوی خودش در تقلا بود. اما شاید هم از روی مهربانی بوده باشد، از آن نوع مهربانی‌هایی که مثلا دماغ گنده‌ی آدم قوزی را به جای قوزش، مسخره می‌کنند. در مرگ پدرم می‌توانستم از شر این کلاه خلاص بشوم، دیگر مخالفی نبود، اما این کار را نکردم. ولی چه جور شرحش را بدهم؟ یک وقت دیگر، یک وقت دیگر.&lt;br /&gt;بلند شدم و راه افتادم. دیگر نمی‌دانم چه سن و سالی داشتم. آن‌چه برایم اتفاق افتاده بود آن‌قدر مهم نبود که جزو سنوات تاریخی زندگی‌ام به شمار آید. نه گهواره‌ی چیزی بود و نه گور چیزی. بلکه آن قدر شبیه گهواره‌های دیگر و گورهای دیگر بود که سردرگم می‌شوم. اما گمان نمی‌کنم اغراق باشد که بگویم در سن کمال بودم، یعنی به اصطلاح در کمال تسلط به نیروهای روانی‌ام. بله، تسلط را که داشتم. به آن سمت کوچه رفتم و برگشتم تا خانه‌ای را که مرا از آن بیرون انداخته بود نگاه کنم، منی که هرگز هنگام رفتن پشت سرم را نگاه نمی‌کردم. چه زیبا بود! لب پنجره‌ها گل‌های شمعدانی بود. من سال‌ها توی نخ گل‌های شمعدانی رفته‌ام. شمعدانی‌ها خیلی بدجنس‌اند، اما آخر سر توانسته بودم هرکاری که می خواهم با آن‌ها بکنم. درِ این خانه را، بالای پلکان کوچکش را، من همیشه به شدت تحسین کرده‌ام. چطور آن را شرح بدهم؟ درِ بزرگ توپری بود که رنگ سبز به آن زده بودند و در تابستان یک جور نمدزین برآن می‌گرفتند که خط‌های راه راه سبز و سفید داشت با سوراخی که از آن یک کوبه‌ی بزرگ آهن تراش خارج می شد و شکافی داشت به اندازه شکاف صندوق نامه‌ها که یک ورقه‌ی مسی فنردار آن را ازدخول غبار و حشره‌ها و گنجشک‌ها حفظ می‌کرد. و دیگر همین. در دو طرف در، دو جرز هم رنگ بود و زنگ خانه روی جرز دست راست قرار داشت. پرده‌ها از ذوقی سلیم حکایت می‌کرد. حتی دودی که از یکی از لوله‌های دودکش خارج می‌شد، دودکش آشپزخانه، انگار با حزن و حرمانی بیشتر از دود خانه‌های همسایه کش و قوس می‌آمد و در هوا مستحیل می‌شد و آبی‌تر هم بود. در طبقه‌ی سومین و آخرین، به پنجره‌ام که به شکل موهنی گشوده بود نگاه کردم.چنان رفت و روبی می کردند که نگو. تا چند ساعت دیگر پنجره ها را می‌بستند و پرده‌ها را می‌کشیدند و آن‌جا را ضدعفونی می‌کردند. من آن‌ها را می‌شناختم. من حاضر بودم توی این خانه بمیرم. انگار در عالم رویا بازشدن در و خارج شدن پاهایم را دیدم.&lt;br /&gt;من بی پروا نگاه می‌کردم زیرا می‌دانستم که از پشت پرده‌ها مرا نمی‌پایند، گرچه اگر دلشان می‌خواست می‌توانستند این کار را بکنند. ولی من آن‌ها را می‌شناختم. همه توی سوراخ‌های خودشان رفته بودند و هرکس به کار خود مشغول شده بود.&lt;br /&gt;با این حال، من با آن‌ها هیچ کاری نکرده بودم.&lt;br /&gt;شهر را درست نمی‌شناختم، شهرِ محل تولدم و محل اولین قدم‌هایم در زندگی و سپس همه قدم‌های دیگرم که ردِ مرا کاملا محو نکرده‌اند. آخر من خیلی کم از خانه بیرون می رفتم! گاه‌گاهی به کنار پنجره می‌رفتم، پرده‌ها را پس می‌زدم و بیرون را نگاه می‌کردم. اما زود به کنج اتاق برمی‌گشتم، همان‌جا که تخت‌خ
